۷.۲.۹۱

ممکنه که دوباره غده درآورده باشه. اون یکی سینه اش رو چند سال پیش برداشتن . حالا دوباره یک توده‌ی مشکوک توی سینه‌ی سالمشه. می‌دونم که رفتار درست اینه که امید داشته باشم اما ته دلم خیلی خالیه. 
دیشب خواب دیدم روی تختش خوابیده و صورتش کبود شده. رفتم بالای سرش و تمام سعیم این بود نفهمه که حالش بده.

۲.۲.۹۱

در عین این‌که خوشم میاد که وقتی به‌هم می‌رسیم نصف حرفامون «گاسیپ»ه، خوشم هم نمیاد. اون خوش‌اومدنه از عادت ناشی می‌شه. عادت کنجکاوی و دونستن ریزه‌های گاه بی‌اهمیت و اون خوش‌نیومدن از دونستن همین بی‌اهمیتی کاری که می‌کنیم.
فکر کن که زندگی‌ات به جای این‌که مثل ما این‌طوری باشه که هفته‌ای یه باری، دو باری، سه باری، تقریبن یه جمع مشخصی با کم و زیادای محدودو می‌بینیم و معاشر همیم و با هم خیلی کارا رو می‌کنیم، این‌طوری بود که هی کوله رو می‌انداختی روی کولت و می‌رفتی ازین شهر به اون شهر، ازین کشور به اون کشور، ازین کلیسا به اون مسجد، ازین قلعه به اون پل و همین‌طوری اون وسط‌ها یه بانجی هم می‌رفتی و تن به آب می‌زدی تو آب‌های آبی قشنگ و رنگت کم‌کم برمی‌گشت و میل می‌کرد به یه عسلی خوشرنگ و موهات زیر آفتاب و بارون واسه‌ی خودش زندگی می‌کرد. می‌نشستی گاهی توی کافه‌های معروف و گاهی دنج، غذاهای اون‌جایی که توش بودی رو می‌خوردی، گاهی خوشمزه و گاهی بدمزه، یه غریبه یهو دوربینتو می‌دزدید و چند ماهی می‌رفتی واسه خودت، عینک آفتابیت زیرت له می‌شد و تا یکی دیگه بخری کور می‌شدی، خیلی آدم می‌دیدی و با چند تاشون هم دوست می‌شدی،
فقط همینا اگه بود توی زندگیم، خب راجع به همینا می‌تونستم حرف بزنم. می‌تونستم اصلا حرف نزنم و هی پلن بچینم واسه دفه‌ی بعدی که وقتی می‌خوام برم سفر کجا برم و یه فسقل جایی رو نشون کنم یا وقتی دوستم داشت از این‌که من چه آدم بی‌شعوری‌ام که به حرفاش گوش نمی‌دم می‌گفت، بتونم بهش یه لبخند مهربون بزنم و بغلش کنم و همه‌ی قشنگی‌ها و زشتی‌ها و برگ‌های جاهایی که رفتم و رفته تو جونم، بره تو جونش.
اما الان احساس سنگی رو دارم که افتاده تو یه اتاق و فقط همین.  

۲۶.۱.۹۱

روزی بیش از شش ساعت زبان می‌خونم. گاهی خوابالودم ولی می‌خونم. رفتم تعیین سطح دادم برای فری دیسکاشن و یارو سعی کرد کلاس‌ها عمومی‌شون رو هم در پاچه‌ام فرو کنه. بعد هم منشی موسسه. قطب راوندی شعبه‌ی توانیر خر است. با این‌که پاچه‌ام اصولن گشاده ولی موفق نشده‌اند و من فرار کردم. مردک منو انداخته در سطح کودکان دبستان که تازه قراره بفهمن آخر فعل سوم شخص قراره اس بیاد. نشسته‌ام دارم با پشتکاری که در زندگیم بی‌سابقه است خودم با خودم زبان می‌خونم بعد با من این‌طور رفتار می‌شه. بهم می‌گه حرف زدنت خیلی بده!! بعد می‌گه الان بری آیلتس بدی می‌شی ۵.۵ !!!  الان این بده؟ آخه چرا این‌قدر احمقین شما؟

امروز یه کوچولو خوابیدم اما نمی‌دونم چطوری از خواب پریدم که هنوز دارم از تو می‌لرزم. خوابم نمیاد ولی نمی‌تونم متمرکز بشم. حالا نشسته‌ام می‌نویسم و فیس‌بوک می‌کنم بلکه بیام سرحال و بشینم به بقیه‌ی خوندنم ادامه بدم.

لپ‌تاپم هم داره مریض می‌شه. هی یه ساعته باطری خالی می‌کنه و مي‌گه شارژر، شارژر. دلم می‌سوزه. یه روزگاری بود که سرورانه ساعت‌ها شارژر داشت. 

تو فکر دو تا از دوستامم. نگران طور.

فنچ‌ها رو گذاشته‌ام توی بالکن. خوشحالن انگار. دیروز دیدم یه مرغ میناهه اومده نشسته روی قفسشون. خیلی بامزه بود. هی وسوسه می‌شم در قفسو باز کنم که برن و آزاد باشن ولی می‌دونم به چند روز نکشیده می‌میرن. فنچ‌ها رو باید برد استرالیا آزاد کرد نه اینجا. کاش شعور و حافظه داشتن و می‌شد در قفسو باز گذاشت که برگردن و واسه خودشون خوشحال باشن ولی متسفانه هیچ‌کدوم اینا رو ندارند.

۲۳.۱.۹۱

دقیق ۱۲ روزه که اون کتگوری  اخبار گوگل‌ریدرم رو رد می‌کنم و نمی‌خونمش. اونم منی که روزی دو سه بار، با یک وسواس مازوخیستی‌ی می‌خوندمشون. اسم کتگوریش اخبار نیست. گذاشته بودمش «برای روزای دپرشن ممنوع». می‌شه روزی ۲۰۰ میل آنتی‌دپرشن بخوری و باز بترسی که مبادا بیفتی تو سرازیری؟ می‌شه؟

دنبال کننده ها