۵.۳.۹۲

چیزی که هست اینه که بهرحال باید بپذیرم که «ترس از دست دادن» دارم. الان فوکوس کرده‌م رو گربه. همه‌ش می‌ترسم مریض بشه و بمیره. بهرحال لب‌شکریه و یک‌کم دیوونه هم هست. چند وقتیه بعد از عملش هی دنبال دمش می‌کنه و نوک دمشو گازگاز می‌کنه و می‌لیسه. رفتم سرچ کردم دیدم می‌تونه نشانه‌ی یه سندرمی تو گربه‌ها باشه که به اختصار بهش می‌گن FSH + و +. این یعنی ممکنه کبد چرب داشته باشه یا حتی تومور مغزی. پریشب که مهمون داشتم بالا آورد. دیشب هم هی سعی کرد بالا بیاره دلشو مالیدم، نیاورد. این یعنی حالت تهوع داشت. وقتی نگرانی‌مو با هاد در میون می‌ذارم اعصابش خراب می‌شه. کلن معتقده من یه آدم الکی نگرانی‌ام و واسه این گربه الکی مریضی می‌تراشم. اما خب دلم شور می‌زنه. می‌ترسم ببرمش دامپزشک و یه میلیون تومن آزمایش و کوفت و زهرمار کنه و در نهایت هم چیزیش نباشه. بیمه که ندارن حیوونیا. منم یه حد ثابتی می‌تونم در ماه برایش خرج کنم.
این نگرانی رو می‌تونم تعمیم بدم به همه‌ی ارکان زندگیم، همه‌ی آدما. هر کی یه چیزیش می‌شه من به بدترین وجهش فکر می‌کنم. به مرگ. به سرطان. به چیزای گه. در واقع به گه‌ترین چیزا.
یادم باشه به تراپیستم بگم.

۱۴.۱.۹۲

خیلی مریضم و مریضی‌م هم بسیار مزخرفه. سینوسام عفونت کرده و مدام سرم ریز درد می‌کنه. حالا در این میان نشسته‌م به بیرون کشیدم نقاشی‌های مقوایی و طراحی‌هام و سروسامون دادن بهشون. خیلی سختمه ولی لازمه. باید ازشون عکاسی کنم، دسته‌بندیشون کنم و پرتفولیوی درست درمون بسازم. باورم نمی‌شه بعد ده سال از یه سری کارام عکس ندارم. هی کار کردم و عکس نگرفتم و اینا همون‌طور موندن تو پاکت‌هاشون.
با این‌که می‌دونم خیلی غیرحرفه‌ایه اما می‌خوام یه بخشی ازین کارهامو به ثمن‌بخس (ثمن‌بخص؟ ثمن‌بخث؟) بفروشم به دوروبریا. حداقل می‌زنن به یه گوشه‌ی خونه‌شون و دلشون یا شاد می‌شه یا غمگین با دیدنشون. خب طبعن وقتی OCD داری این وضع هم پیش میاد که دو هزار تا کاغذ و مقوا رو با بهانه‌هی مختلف ده سال دنبال خودت بکشی و هی ازین خونه به اون خونه حملشون کنی و بعدم بگی اینا کاراااامه ولی می‌دونی یه بخشیش حتا قابل‌ارائه هم نیست چه برسه به کار. متاسفم.
بعد دیشب این‌قدر حالم بد شد پاشدم با خواهرم رفتم بیمارستان و دو تا آمپول خوردم. ۲۰ تا هم آنتی‌بیوتیک داد دکتره. اینقدم ماشالا خنگ و گول و بی‌سوادن این دکترا که بهش گفتم دارم یه آنتی‌بیوتیکی می‌خورم واسه دندونم، خنگه می‌گه وا این‌که واسه دندون نیست بعد اولین سرچی که به فارسی می‌کنی رسمن آنتی‌بیوتیک واسه‌ی عفونت بی‌هوازیه. شیطونه می‌گه برم پزشکی بخونم سر ۴۰ سالگی و همه رو از شر این بی‌سوادا نجات بدم.
یه کار غیرحرفه‌ای دیگه هم می‌خوام بکنم که واسه‌ی یه دوستم یکی از کارامو عین‌به‌عین کپی کنم بدم بهش. دیوونه دارم می‌شم انگار.

۱۲.۱۲.۹۱

امسال اولین باریه که نشسته‌ام و دارم این آکادمی گوگوش رو دنبال می‌کنم. خیلی نکته داره این برنامه. خیلی بستر خوبیه برای شناخت جامعه‌ی ایرانی واقعی. اما حالا اینا به کنار.
همه‌ش به این فکر می‌کنم که اگر یه مملکت آزادی داشتیم و این برنامه به یک شکل گسترده و طبعن حرفه‌ای‌تری برگزار می‌شد چه‌ها که نمی‌شد. داورها مثل آمریکن آیدل می‌رفتن استان به استان و چه غلغله‌ای می‌شد. چقدر آدم‌های بااستعداد کشف می‌شدن و چه حس هیجان‌انگیزی می‌داد به هممون. هیچ‌کس صفحه‌ی به فلانی تجاوز گروهی کنیم نمی‌ساخت و رقابت آدم‌ها براساس استعداد و اجراهاشون بود اما ته تهش همه‌مون می‌دونیم اینا به عمر من و شما قد نمی‌ده. 
واقعن دلم می‌خواد برم اون قسمت قطب رو که بی‌صاحاب مونده وردارم بکنم کشور و از همه‌ی آدمایی که دوست دارم دعوت کنم بریم اون‌جا زندگی کنیم. مسابقات سراسری سورتمه سواری راه بندازیم. فستیوال مجسمه‌های برفی بذاریم. سرسره‌های غول‌پیکر درست کنیم و همه یه دونه سگ اسکیمو هم داشته باشیم حتا خرس قطبی و مواظب پنگوئن‌ها و قاقم‌ها باشیم. دانشمندای کشورای دیگه هم که دارن دانش نانو رو گسترش می‌دن. نگران لباس گرمم نخواهیم بود. راحت.

۸.۱۲.۹۱

هاد مریض شده و امروز سرکار نرفته. تقریبن نصف دوستام هم مریض شده‌ان. ویروسا مهمونی گرفتن. هی از تن این می‌رن تو تن اون یکی. بعد این وسط دکترا انگار همدست ویروسان. الکی یه دارویی می‌دن و می‌فرستنت رد کارت. فقط یه نمونه دیدم که از دکتر رفتن جواب گرفته و یکی امروز می‌گفت مریضیش همه‌ش تغییر می‌کنه. مریض شدن من اما یه خوبی داشت که هنوزم ادامه داره. در واقع دو تا خوبی. اولیش اینه که سیگارم کم شده و دومیش این‌که صبحونه می‌خورم و در حین هر صبحونه هم می‌گم جل‌الخالق به خودم که داره صبح اول صبح می‌لمبونه. دیروز داشتم برمی‌گشتم خونه که بوی لواش‌پزی زد پس گردنم. رفتم ده تا لواش داغ خریدم و اومدم خونه به جای ناهار نون و کشک خوردم و هی هم یاد سریال ابوعلی‌سینا می‌افتادم که به شاه گفت چند ماه نون و کشک بخور. امروزم پنیر و مربای توت‌فرنگی و نون لواش. گربه هم باهام پنیر خورد و یه دیقه بعد که همه‌شو بالا آورد، فهمیدم معده‌اش تحمل پنیر نداره چون این دومین بار بود. خیلی با طمانینه رفتم تمیزش کردم و هی فکر می‌کرد الان دعوا می‌شه و از هیجان با تمام سرعت می‌دوید توی خونه. بیچاره نمی‌دونه هفته‌ی دیگه می‌برم عقیمش می‌کنم.

۳۰.۱۱.۹۱

اگر الان یه ماه پیش بود و این‌همه اتفاقی که توی این چند روز افتاده‌ان اون‌موقع افتاده بود، الان خونه حوض‌چه بود از اشک‌هام اما هم‌اینک خیلی منطقی‌طور نشسته‌ام و طرحم تموم شده برای تابلوئه و منتظرم دست چندم رنگ خشک بشه و تازه سعی هم می‌کنم خیلی با درایت رفتار کنم. البته روزهایی که گربه هی می‌آد و یک‌ریز گازم می‌گیره و باهام می‌جنگه و صبح انسان که باید با یه لیوان قهوه یا چای و روزنامه‌ی نیویورک‌تایمز و چی‌چی‌تایمز و آرام بلبلان روی درخت و بوی چمن شروع بشه، با درد دندونای گربه‌ای که قراره خونگی هم باشه شروع می‌شه، حتمن که روز قشنگی از آب درنمی‌آد. ولی خب من دارم سعی می‌کنم جدی نگیرم این جای دندون‌های روی دستم و اون جای دندون‌های روی روحم رو و خیلی لیدی‌وار زندگی‌مو کنم و ببر وحشی درونم رو بهش قرص داده‌ام خوابونده‌ام وگرنه که معلوم نبود تو این چند روز چند نفرو لت و پار کرده بود، بچم.

۲۴.۱۱.۹۱

یه چیزی دیده‌ام چند روزه که خیلی به نظرم جالب میاد. طبیعیه که پول خریدنش رو ندارم. نزدیک ۹۰۰هزار تومن نمی‌دم که حالا موهای فلان‌جاهام نازک‌تر بشم. اصولن داف شدن هرگز این‌همه اولویت نداشته برایم در زندگانی وگرنه الان از اون دسته دخترایی بودم که با ترازو غذاشونو وزن می‌کردن و ورزش روزانه‌شون ترک نمی‌شد که مبادا از ۵۰ کیلو نرن بالاتر. من دهه‌ی سوم زندگی‌ام رو به زیاد غذا خوردن گذروندم و از ۴۹ کیلو بدل شدم به یه زن ۶۰ یا بعضی وقتا ۶۲ کیلویی. دوست داشتم هیکلم مثل فلان سلبریتی یا فلان دوستم بود اما خب حالا که نیست هم نیست دیگه. با وجود همه‌ی این‌ها اگه مثلن من یه سال پیش یا شش ماه پیش این وسیله‌هه رو دیده بودم شایدم می‌خریدمش چون دلار ۳۸۰۰ تومن نبود اما لیزر کردن همین جلسه‌ای ۲۰۰ تومن بود.
یادم نمی‌ره روزی که عروسی کردیم و بعدش رفتیم سکه‌هامونو بفروشیم که قرض و قوله‌ها رو صاف کنیم، سکه بود ۱۵۰ تومن تقریبن و سال ۸۶ بود. الان آخر ۹۱ است و سکه از مرز یک میلیون گذشته و منطقن ما ده برابر فقیرتر شدیم توی این نزدیک شش سال. می‌تونستیم همون سال لاتاری ببریم و الان ۶ سال باشه که آمریکا زندگی کنیم و خیلی هم تخممون نباشه مردم این‌جا چه جوری هر روز بیشتر و بیشتر فرو می‌رن اما الان ما هم جزو فروروندگانیم. ته تهش همه‌چی تقریبن به همین منواله، خیلی دیمی و شانسی و به قولی الله‌بختکی.

۱۷.۱۱.۹۱

تشخیص مودسویینگ یا حتا یه مدل بای‌پولار خفیف در من برای کسی که کمی باهام معاشرت کرده و کمی هم روانشناسی بدونه هیچ کار سختی نباید بوده باشه اما خب نه روانکاو سابقم بهش اشاره کرده بود و نه هیچ روانکاو و روانپزشک دیگری قبل و بعدش. هر وقت این بای‌پولارای خیلی حاد مثل ون‌گوک رو می‌دیدم، حس می‌کردم شبیهیم اما نمی‌فهمیدم چقدر شبیهیم و چه‌جوری شبیهیم. ترس از برچسب به این پررنگی خوردن، هیچ‌موقع نذاشت بفهمم دقیقن چمه که احساس شباهت می‌کنم باهاشون.  این دکتر جدیده با اطمینان بهم داروی مودسویینگ داد. بعد از دومین جلسه‌ی تراپی‌مون. الان که یه هفته است دارم می‌خورمش می‌فهمم که وقتی از «استیبیلیتی» حرف می‌زنین از چی حرف می‌زنین. تقریبن دارم با مفهوم جدیدی از زندگی آشنا می‌شم. اغراق نمی‌کنم. واقعن چیز عجیب غریبیه که تا به‌حال نداشته‌ام در زندگی‌ام. این‌که بشه خیلی زیبا و روون برنامه ریخت تا شب و بشه بهش عمل کرد چون حال و احوالت تقریبن مثل صبحه، چیزی بود که من همیشه در دیگران بهش غبطه خورده بودم. (الان بیش از سه خط رو پاک کردم چون داشتم می‌رفتم به اون‌جا که بشینم سینه بزنم واسه خودم). حالا دیگه آروم آروم شروع می‌کنم ببینم چی می‌شه. ببینم می‌شه اون پایداری‌ی که بیشتر آدما دارن رو داشته باشم یا نه. تا ببینم. 

۸.۱۱.۹۱

اصلا نمی‌فهمم چم شده. الان بیش از یک هفته است که دستگاه گوارشم قاطی کرده و شب‌ها هم اون موقعی که خودم و هاد با هم سیگار روشن می‌کنیم و پنجره‌ی خونه بسته است، حالت تهوع می‌گیرم. سر صبح یه پرتقال خوردم و بعدش یه لیوان قهوه ترک و هنوز قهوه‌هه تموم نشده بود که آلارم «برو دسشویی» زده شد. ریه‌مم خیلی حالش بده. هی سرفه می‌کنم و بوی نا می‌آد از توش. نمی‌تونم یه سیگار کامل بکشم. کلن فک می‌کنم یا از علائم پیریه یا آلودگی هوا یا حاملگی. اولی و آخری باشن جالب‌تره حتی.

دیشب هم قسمت آخر یکی از سریال‌های مورد علاقه‌م رو دیدیم . تمومش کردیم. پایانش خیلی منطقی و خوب و قابل قبول بود و این‌بار جی.جی.آبرامز نرید به اعصاب من، مثل اون باری که سر لاست رید و خوشحالم. اما ناراحت هم هستم که فرینج عزیزم تموم شد. کاش دکستر تموم شده بود.

کاملن متوجه هستم که مدتیه خیلی بی‌مزه و روزمره و حوصله‌سربر می‌نویسم و خیلی راحت آدما می‌تونن مارک‌آل‌از‌ریدم کنن یا حتی دیگه نخوننم. اما خب زندگی همینه. یه وقتایی اینقده چیز خوب هست تو سرت و ریخته هی ماجرا و موضوع ناب جلوی پات که اصلن نمی‌دونی کدومو بنویسی، یه وقتایی هم می‌شی حلزون و خیلی لزج‌طور می‌شینی ماهی یه بار می‌نویسی که اسهال داری برای مثال. کاش من هم یک وبلاگر همیشه‌هیجان‌آور بودم.

۲۳.۱۰.۹۱

نه که نوشتنم نیاد، اتفاقن خیلی هم میاد اما وقتایی که هیچ وسیله‌ای واسه نوشتن ورِ دستم نیست یا این‌قد عجله دارم که بی‌خیالش می‌شم. موقع پالتو پوشیدن که بدوم برم بیرون چون ده دقیقه است دوستم نشسته تو ماشین دم در یا وقتی نشسته‌ام روی توالت فرنگی و دستم از دنیا کوتاهه. خیلی هم حیفه چون خیلی چیزای خوبی می‌شن اما خب دود بی‌رنگی می‌شن و می‌رن تو جو زمین.
این وسط کامپیوترمو عوض کرده‌ام و از یه لپ‌تاپ ۱۰ اینچ یهو رفته‌ام به یه ۱۵ اینچ زیادی روشن که منتج به این شده عین  خلا عینک آفتابی به چشم بخونم و بنویسم. یه قرصی رو هم دارم یه ماهه می‌خورم که ایرانیش خیلی حالمو خوب کرده بود. فقط یه حساسیت خطرناک داد که مجبور شدم برم رو یه مدل خارجی‌اش. حالا وقتی می‌خورمش فقط به خواب و خوابیدن فکر می‌کنم. دوباره شده‌ام همون آدم بی‌حالی که باید سه ساعت زجر می‌کشید تا پا می‌شد به زندگیش می‌رسید. شبا می‌خورمش که حداقل خوب بخوابم.
یه مدتی هم هست که یه سردرد رو اعصابی دارم که هی می‌ره و میاد. می‌ره تو چشمم، می‌ره تو شقیقه‌ام یا پیشونی و بدخلق و فلجم می‌کنه. نمی‌دونم از هواست یا سر کچلم سرما خورده یا چی. احتمالن همون چی
در دوره‌ی فکر کردن به ایده هستم در کارم. دوره‌ی سختیه اما لذت‌بخش‌تر از زمان اجراست. با فاصله لذت‌بخش‌تره. همیشه فکر می‌کنم اگه یه شغلی بود اینجا به نام آیدیامن-آیدیا وومن حتمن که من می‌رفتم می‌شدم. اصلن اون «مرد عمل» که می‌گن در استیل من نیست. به جاش هی بشینم خیال کنم و فکر کنم و ایده بچینم. به به.
سوپرانوز خیلی خوبه اما حرصمم درمیاره. فرینج دو قسمت دیگه تموم می‌شه و حیف. 
گربه قشنگ بزرگ شده. کمتر گاز می‌گیره. حالا شاید مسخره کنین اما رسیدم به اون مرحله که سعی می‌کنم با ذهنم باهاش حرف بزنم و تا حدی موفقم. تله‌پاتی‌طور. مثلا همین که کمتر گاز می‌گیره. الان تقریبن نیم متری شده طولش و دیگه ازون بچه گربه‌ی فسقلی خبری نیست. الان خیلی بیشتر دوسش دارم و فکر هم می‌کنم آوردن گربه‌ی بالای یه سال خیلی بهتره چون عاقل‌تره اما خب تربیتش هم دیگه ممکن نیست. مثلن این گربه الان کلی کلمه‌ها و اسمشو می‌شناسه و اگه تا الان یاد نگرفته بود دیگه یاد نمی‌گرفت. نمی‌یاد روی پات بخوابه اما میاد لای پامون می‌خوابه دیگه. دیگه جزو خانواده شده. بچه‌طور.



۱.۹.۹۱

دیشب بعد مدت مدیدی با هم شفاف شدیم. مثل آب. بیش از یک سال رو از دست دادیم همگی اما آدم بزرگ می‌شه و همه‌ی این‌ها تجربه است.
دارم  the winner takes it all رو گوش می‌دم و با این‌که هیچ ربطی به موضوع نداره اما حال و هوای موسیقیش مناسب شبی است که داشتیم. منم باید یقه اسکی سیاه بخرم

۲۴.۸.۹۱

۱.
می‌رم می‌شینم جلوی بوم و رنگ می‌ذارم و با رنگ‌ها بافت می‌سازم و هی ور می‌رم و ور می‌رم اما وقتی می‌خوام برسم به کشیدن آدما، ساختن فضاها انگار که فلج شده‌ام. انگار که هیچ حرفی ندارم که بزنم. می‌شینم زل می‌زنم به کار.

۲. 
گربه اولین تگرگ زندگیشو دید. ترسید. وقتی احساس ناامنی توام با حس مورد محبت واقع شدن داره، ملافه و پتو رو می‌مکه. فک می‌کنه پستان مادرشه. از همون اولی که اومد خونه‌مون این عادتو داشت و الان کمتر شده. این‌کارو فقط هم با پارچه‌ی سفید انجام می‌ده. شکم مادرش سفید بوده حتما.

۳.
دلم می‌خواست بعد اون اوضاع مزخرفی که یه آدم مزخرف پیش آورد، اصلا این‌جا رو ببندم رو همه و بعد دوره بیفتم به جماعت پسورد بدم و خلاص اما هی نهیب زدم به خودم که چه کاریه. حالا فقط محدود کردم خواننده‌هامو به اونایی که وبلاگ دارن. اگه وبلاگ نداشته باشن دیگه این‌جا رو نمی‌تونن ببینن. گودر هم که نیست آدم نگران باشه. هر کی براش مهم باشه می‌خونه هر کی نه که فراموش می‌کنه.

۴.
فک کنم چهاری وجود نداره.

۲۴.۷.۹۱

رفتیم توی مغازه که آب بخریم. اولی رو دوستم برداشت و دومی رو من دست کردم توی یخچاله که بردارم اما یه چیزی دستمو گزید. انگشت اشاره‌ام بریده بود. اون‌قدر عمیق که یه دیقه‌ای حوض خون توی دست چپم که زیرش گرفته بودم، درست شد. من از خون و اینا نمی‌ترسم و غش و ضعف هم نمی‌کنم اما این یکی خیلی عمیق و غیرواقعی بود برای خاطر یه بطری آب معدنی. همین‌طور تعجب‌زده بودم که مغازه‌دار دستمال داد بهم و زخم رو شستم زیر آب. بعدم رفتیم خونه‌ی عموی دوستم و بتادین و چسب و دیگه همین داستانا. اگه تو خارجه بودم الان می‌تونستم مغازه‌دار رو سو کنم چون کاملا می‌دونست بالای یخچالش تیغه‌های تیز هست و بهمون نگفت دست نکنیم توش یا مواظب باشیم. 
دیروز دیدم انگشته سیاه شده. ترسیدم یک‌کم. دیدم من چه وابسته‌م به دستام. طبق معمول به همه‌ی بدترین چیزا فک کردم. به از دست دادن انگشته و دیدم اوه چه وحشتناک که من اگه انگشت نداشته باشم زندگی‌م به طرز ملموسی عوض می‌شه. تا بیام عادت کنم به نقاشی کردن بدون انگشت، چقدر طول می‌کشه؟ دیدم بود و نبود یه انگشت چطور می‌تونه زندگی یه آدم سالم رو ازین رو به اون رو کنه. حالا هی فیزیوتراپیش می‌کنم و روشم تمیز کردم با الکل و دیگه سیاه نیست اون‌قد که نگران بشم. از فرط ورم، راست نمی‌شه اما هنوز هست سرجاش. قبلنا فهمیده بودم اگه کور بشم خودمو می‌کشم اما نمی‌دونستم یه انگشت می‌تونه چه تاثیراتی روی زندگیم بذاره. حالا می‌دونم.

۵.۷.۹۱

توضیح اولیه: حال ندارم کامپیوترمو وا کنم پس زنده باد موبایل که نه نیم فاصله داره نه راست چین.

گربه خوابیده بود رو مبل. خواب که نه. چرت مبسوط. ساعت ها در همین وضع می لمه روی مبل بزرگه و لای چشماش هم وازه و لاس می زنه با خواب. حسودانه رفتم کنارش دراز کشیدم. دراز کشید کنارم. تکیه داد بهم و خودشو لیس زد. دراز شد در حالی که پایش رو چسبونده بود به شیکمم و سرش هم تقریبن روی سینه م بود. یه حال خوشی اصلن. در روز هر قدر می خواد می خوابه و هر جور می خواد زندگی می کنه. اون وقت من به مثابه انسان همه ش به مفید بودن فکر می کنم. واقعا بشر دو پا چی با خودش فکر کرد که مدنیت رو به وجود آورد و تا این حد گسترده کرد؟ زندگی در طبیعت، خوردن و شکار و جفتگیری و لم دادن در آفتاب چش بود که حالا من انسان باید این همه گیر و گرفت داشته باشم؟ این همه چیز که مثل غل و زنجیر چسبیده بهم و شده جزیی از من؟
فکرم اینه اگه احیانا یه روزی که رفتم چک آپ و بهم گفتن مثلا سرطان داری ول کنم برم در دل طبیعت و بشاشم سراسر به مدنیت و سیویلیزیشن و مثل یک حیوان، یک موجود طبیعی زندگی کنم و بمیرم. قبلش؟ شک دارم شجاعت و کونش رو داشته باشم.

۱۶.۶.۹۱

این بار یه حالتی دارم شبیه عادت کردن. اول کمی عصبانی و غمگین شدم و بعد پوووف خیلی بی‌حس. زنگ زده بود به خواهرم و ترسیده، گفته بود که اگه من قراره برم اونجا که باهاش دعوا کنم بهتره نرم. نمی‌دونه که من ترجیحم اینه که مثل یک شاهد خاموش ازین به بعد نگاه کنم و حرف نزنم. مطمئنن اگر انتخاب دست من بود، انتخابم نداشتن برادر بود و مسئولیت این حس من فقط تقصیر مادرمه. زندگی کردن در میان تفکراتِ متناقض خیلی سخته. مادری که ادعا داره فمینیسته ولی پسرپرست بودن از تمام زندگی‌ش شُره می‌کنه. زنی که خودش رو مدرن می‌دونه اما از مادربزرگ ترک سنتی‌ام هم سنتی‌تره. او هیچ‌وقت نگذاشت و نمی‌گذاره پسرهایش بزرگ بشن، بالغ بشن. خیلی از دخترانی که در خانواده‌ای آذری بزرگ می‌شن این فضا براشون غریبه نیست. هر بار خواستم به او بگم که داره اشتباه می‌کنه و باید این رفتارش رو در قبال پسرهاش تغییر بده، منو به حسادت متهم کرد. دلم از طرفی برای برادران فلجم هم می‌سوزه. مرگ مادرم که ناگزیره و دیر یا زود اتفاق خواهد افتاد، اون‌ها رو بی‌این‌که بفهمن از پا درخواهدآورد. 

۱۰.۶.۹۱

بانوی آهنین

دیشب بالاخره فیلم  iron lady رو دیدم. بازی مریل ـاستریپ که حرف نداشت. فیلم رو هم با چند تا اغماض دوست داشتم. یادم رفته بود که تاچر برای من در کودکیم سمبل زن قوی بود. تقریبا ده سالم بود که یه‌روز بردر کوچکترم و دخترخاله‌م رو تحریک کردم که لباس بزرگسالانه بپوشیم و بریم پیش مارگارت تاچر. طبعن بزرگترا مانعمون شدن اما این چیزی از ارزش این زن در ذهن من کم نکرد. من اون روزها هیچ ایده‌ای درباره‌ی سیاست‌ها و حس بریتانیایی‌ها به او نداشتم اما صورت همیشه آرام او، طرز لباس پوشیدنش و قدرت تصمیم‌گیری‌ش برایم بسیار جذاب بود. حتما که او ایرادهای جدی‌ی در سیاست‌هاش داشته اما در اون وضعیت که تنها و شاید آخرین زن تاریخ بریتانیای کبیر بوده که نخست‌وزیر شده، با اون فضای سیاسی مردانه، بسیار تحسین‌برانگیز عمل می‌کرده. یک جمله‌ای در فیلم بود که می‌شه ازش به وضع سیاسی-اجتماعی زمانش و شاید زمان ما هم پی برد: «وقتی زنی قوی در صحنه ظاهر می‌شه و تصمیمات محکم می‌گیره، مردها نمی‌تونن تحملش کنن.»

۸.۶.۹۱

یادم نیست چند سالم بود اما شما مبنا رو بگذارید بر همون سال‌هایی که نشر میترای نمک به‌حروم، کتاب‌های کاستاندا رو چاپ کرد. من یک برادری دارم سال‌ها از خودم بزرگ‌تر و این برادر افتاد در گرداب این کتاب‌ها و رفت در وادی دون‌خوان و تلاش‌های بسیار برای رسیدن به دقت سوم که خب صدالبته نرسید هیچ‌وقت بهش. اون سال‌ها من و برادر کوچک‌ترم رو می‌نشوند روی تخت اتاقش ساعت‌ها و برای ما از کتاب‌های این مردک می‌خواند. شما تصور کنید کودک حدودن ده-دوازده‌ ساله‌ای رو که برادر بیست و اندی ساله‌ش زورش کرده به شنیدن اون توهمات و خزعبلات و طبیعی بود که بخش اعظمی از شنیده‌های ما باد هوا می‌شد به دلیل نداشتن درک درستی از مطلب. تا موقعی که در خوانده‌های برادرم حرف‌ها در حد «عبور از خودبینی» و «رسیدن به حقیقت» و این چیزها بود همه‌چیز در هاله‌ای از ابهامی شیرین در حال گذر بود. در یکی از آن کتاب‌ها، بحث رفت به سمت چیزی به نام «موجودات غیرارگانیک». همین‌طور این مبحث باز و بازتر شد و با تخیلات ذهنی برادرم هم در هم آمیخت. من هنوز که هنوزه نمی دونم این موجودات چه خرایی هستند اما در بحبوحه‌ی نوجوانی، این‌ها شدند کابوس زندگی من. نمی‌دانم گفته‌ام درباره‌ی نه سالگی‌م که بردنم در اتاق تشریح دانشگاه ملی و جنازه نشونم دادند؟ با همچین بک‌گراندی و با وجود کمی دانسته در باب «جن» و این چیزها، این موجودات جدید کاملن فتح‌البابی شدند بر ترس‌های بسیار شدید من از تنهایی و تاریکی. بگذریم که در هفده هژده سالگی بارها دل برادرم رو شکستم و به او فهماندم که هرگز هیچ علاقه‌ای به شنیدن مزخرفات این کتاب‌ها نداشته و ندارم. اما همیشه از خودم می‌پرسم که اگر نمی‌دانستم درباره‌ی اون عرفان سرخپوستی و بقیه‌ی مهملات‌شون، الان زندگی‌م بهتر نبود؟ شک ندارم که بود. شک ندارم که این آموزه‌های شبه‌مذهبی که همچنان نشست کرده در ته روح و مغز من، اگر نبودند، من آدم روشن‌بین‌تر و سَبُک‌روح‌تری بودم. ریشه‌ی خیلی از خرافاتی که بهشون کمی معتقدم هم از همین‌جاست. حتمن که مذهب هم با روح کودکان، شبیه به همین‌کار رو می‌کنه. از آن‌ها موجودات به‌ظاهر دانایی می‌سازه که روح‌هایی کج و معوج رو در درونشون حمل می‌کنند و احساس برتری بر بقیه و توجه ویژه‌ی چیزی به نام خدا بَرِشون، به عرش می‌رسونتشون. این احساس متفاوت بودن، روزی جایی چنان به خاک می‌زدنتشون که باید خاک‌انداز آورد برای جمع کردنشون.

۲۱.۵.۹۱

خیلی دلم می‌خواد یک چیزی بنویسم اما مراعات و خودسانسوری مانع می‌شه.

۱۲.۵.۹۱

امتحان اسپیکینگ امروزم رو به نظرم خراب کردم. جوری حرف زدم که رکوردر رو خاموش که کرد پرسید چند می خوام. این خوش شانسی بزرگیه که تا حالا هیچ اگزمینر بدجنسی بهم نیفتاده. بعدشم فهمیدم بورس رو دادن به یکی از فلسطین. دو تا آیلتس فعلن باد کرده رو دستم.

۲.۵.۹۱

گربه به‌مثابه اره در کون

یازده روز دیگر امتحان دارم. همان آیلتس معروف. امتحان دوم که اگر درش ۶.۵ نگیرم خراب‌کاری کرده‌ام. گربه که اسمش را گذاشته‌ام لوسی (مخفف لوسیفر چون بعضی وقت‌ها تجسم عین شیطان می‌شود قیافه‌ش) اندازه یک بچه وقت‌گیر است. مدام ازت می‌خواهد که باهاش بازی کنی و برایش تفریح بسازی. شاید که باعث می‌شود استرسم را بیرون بریزم و ذهنم آن‌قدر متمرکز امتحان نباشد که حالم مثل دفعه‌ی پیش بد بشود. 
شب‌ها تبدیل به یک موجود هایپراکتیو می‌شود که خستگی‌ناپذیر در سراسر خانه می‌دود و گاز می‌گیرد و هی بو می‌کشد. تربیت‌پذیری‌اش مثل سگ نیست. محدودتر و کمتر. اما جذابیت‌هایی دارد از قبیل خوابیدنش که استایل بی‌نظیری دارد. امروز برای بار اول آمد و سرش را گذاشت روی بازوی من و خوابید. این یعنی موفقیت بزرگی در رابطه‌مان. عاشق این هستم که مثل یک یوگیست حرفه‌ای پایش را صاف می‌کند و تا آخر لیسش می‌زند. سعی دارم بهش بفهمانم که دست و پا برای گاز گرفتن نیست که تا حدی دارد درک می‌کند اما خب بچه هم هست و این باعث می‌شود حماقت‌های زیادی بکند. چند ساعتی برای این‌که بتوانم درس بخوانم می‌گذارمش در آشپزخانه و در را به رویش می‌بندم. عاشق کاغذ گلوله‌شده، اتود، تیله و فندک است البته به جز روبان قرمزی که برای بازی‌اش بسته‌ام به دندان‌گیر بچه. بی‌تمرکز است آن‌قدر که یادش می‌رود غذا وجود دارد و طبیعتن از گرسنگی دست مرا گاز گاز می‌کند. دیشب آن‌قدر اذیتمان کرد که با هاد مجاب شدیم باید پسش بدهیم. امروز رفتارش بهتر شده. شاید حس کرده که چیزی عوض شده اما نمی‌شود مطمئن بود. مشکل این است که خیلی دوستش دارم و روز به روز بیشتر بهش احساس پیدا می‌کنم. لعنتی مثل آهنربا کشش دارد. همین چند دقیقه‌ای که دارم می‌نویسم شش بار آمد و گاز گرفت. آب‌پاش وسیله‌ی کنترل دیوانگی هاش است که البته به‌قدری رو دارد که کوتاه‌مدت جواب می‌دهد اما تنها چیزی است که از آن حساب می‌برد وگنه ما کاملن به تخمدان‌های مبارکش هستیم.
نمی‌دانم نگهش خواهم داشت یا نه اما بهرترتیب فعلا که هست. فردا واکسن‌هایش را خواهم زد. 

۲۵.۴.۹۱

چیزهایی هست که نمی‌دانی

من تو اون ورِ واقع‌گرای خونسردم می‌دونم اینو که بنویسم دیگه کار از کار گذشته و بهم توجه خواهد شد که اصلن نمی‌خوام و دارم ازش فرار می‌کنم اما خب یک وری هم دارم که الان داره ناخن می‌جوه و غصه می‌خوره و اذیت می‌‌شه. این دوگانگی همیشه ازم یه آدمی ساخته در نظر بقیه و خودم که انگار خیلی چیزا براش اون‌قدری که مهمه مهم نیست اما خودم می‌دونم چقدر مهمه برام که.
مادر من چندین سال پیش یک خالی داشت روی شونه‌اش و رفت ورش داشت. همون موقع نمونه‌برداری کردن و چیزی نبود. الان جای عمل درد می‌کنه و به همین خاطرپ رفته دکتر و دکتر در همون نگاه اول گفته «ملانوما»ست که ینی سرطان پوست. حالا جواب نمونه‌برداری‌ش یه هفته دیگه میاد و معلوم نیست حدس دکتر تا چه حد قوی بوده و بیماری در چه سطحی پیشرفت کرده اصلن. بعد خب معلومه که داره پدرم درمیاد از فکر این‌که ممکنه چند درصد زده باشه به خون و این ینی فاجعه. ورِ منطقی‌م هم می‌گه علائم سرطان وجود نداره پس نگرانی‌ت بی‌مورده. بعد خب مادر من سنش بالاست. همین اوضاع رو برام وحشتناک‌تر کرده.
این وسط بابای بهترین دوستم هم مشکوک به سرطانه و اینم داره بیچاره‌ترم می‌کنه.
اما شما خب ظاهر منو می‌بینین و همه‌چی عادیه و هیچ نمی‌فهمین من چیزیم باشه. نمی‌دونم این خوبه یا بده ولی هر چی که هست باعث می‌شه هی جلب‌توجه نکنم و هی بیشتر یادم نیاد و تشدید نشه همه‌چی برام. الان هم هیشکی به روی خودش نیاره من اینو نوشته‌ام چون داشتم دیوونه می‌شدم که بنویسمش و خالی بشم. انتظارم اینه که همه در آرامش خودتونو بزنین به اون راه و بذارین ورِ واقع‌گرای منطقی‌م منتظر دوم مرداد بشه.   

دنبال کننده ها