۲۳.۸.۸۸

بله این گونه است که ما هی چاق تر می شویم به فرض و شما مراعات نمی کنید که نگید... نالوطیا

۲۲.۸.۸۸

به خودم می گم مگه این رحم زن چیه که این همه این خدای نامرد ازش کار می کشه؛ هر ماه که کلی دیواره هاش فرو می ریزن، حداقل یک نه ماهی در شصت سال یه بچه نگه می داره، سه ماه یه بار باید بری دکتر که یه سیخونکی بهش فرو کنه و ببیری آزمایشگاه که مبادا سرطانی شده باشه؛ هی زرت و زرت هم زخم می شه و دکترا هم فریزش می کنن و یه فیرتولایی می گن توش بریزی؛ خدایی اگه با پروستات مردا این طوری رفتار می شد، فمینیست نمی شدن؟؟؟

۲۰.۸.۸۸

۱۹.۸.۸۸

اومدم پست بنویسم و گودرخوانی کنم که با دیدن صفحه آخر روزنامه اعتماد به گ ا رفتم :

مهدی سحابی درگذشت...

۱۰.۸.۸۸

من اصلن دلم می خواد برم بکوبم تو سینه این مرتیکه که دلم خنک بشه... اه که نمی شه
مردک بیمار سعی کرده همکارم رو ببوسه و اصلن با خودش فکر نکرده که دوربین های این جا تصویرش را ضبط می کنن و خب طبیعی است در چنین شرایطی آدمی مثل من مثل نینجاها لباس بپوشه، مگه نه هادی؟؟؟

الان شلوار نینجایی ام پامه آخه : دی

۲۶.۷.۸۸

بعد از قرنی نوشتن آن هم در کتابخانه ای بالای محل کارت چندان جذاب نیست. دوست داشتم اینترنت دایم داشتم فقط همین قدر که روزی چند خط بنویسم। آرزوهای ما رو ببین تو این خراب شده...

۱۱.۷.۸۸

من عاشق این لحظه ­هایی هستم که یهو به رییس پیرت می­ گی منم سیگار می­ کشم و در کمال ناباوری بهت می­ گه بدو بیا این سیگارو بکش و در لحظه­ ای بوی خوش تبانی به مشامت می­ رسه؛ دزدکی، دم پنجره، سیگار رو پک می­ زنی و حالش رو می­ بری از این پیرمرد که یه حالی داد به روزت و ته دلت می­ ترسی که کسی در رو باز کنه و تو بیاد، اما نمی­ آدو تو سیگارت رو می­ کشی و سخت لذتش رو می­ بری و این گونه است که روز متفاوتی داری...

۶.۷.۸۸

من نشسته ام الان در این شرکت تقریبن خالی از کارمند و صداهایی که از صبح مته می شد و گاهی می رفت توی سرمان، الان دیگر تقریبن تمام شده است؛ دوباره بی اینترنت شدم که در واقع می شود گفت از همان اولی که آمدم این جا بی خانمان بودم و ادای آدم های جادار را درمی آوردم و امروز دوباره اسباب کشیدم به اتاقی دیگر؛ حالا رفته ام سیم کانکشن اینترنت تخمی و کند رییسم را از پشت کامپیوترش کشیده ام و نشسته ام گودر می خوانم و ریز می خندم بلکه درد دستم زیاد نشود از بس که چسبیده به ماوس و هی سعی بیشتری کنم برای نگه داشتن جیشم، که چون احساس می کنم چقدر وقت ندارم برای کار عبثی مثل شاشیدن؛ که واقعیت هم همین است؛ جدی می گویم؛
گودر می خوانم و به این رسولی حسودیم می شود که پست ابرو برداشتن اش، یک ابرو برداشتن ساده و زپرتی، 78 تا لایک دارد و این طوری است که حس دیشب ساناز را به باز شدن بی دریغ آن همه جعبه درک می کنم و الان تنها فکرم این است بروم دستشویی و تمرکز کنم گلویم درد نگیرد که عقب می افتم از زندگی اگر مریض شوم؛
عصر به خیر

۳۱.۶.۸۸

آخه کدام شاعری حتی می تونه این مصرع را بگه:

هیکل ناز نسترن...

این شعره یا نعره؟؟؟؟؟؟

۲۴.۶.۸۸

با خودم مدام تکرار می کنم :
دستم درد نمی کنه
دستم درد نمی کنه
دستم درد نمی کنه
دستم درد نمی کنه
دستم درد نمی کنه
دستم درد نمی کنه
دستم درد نمی کنه
دستم درد نمی کنه
دستم درد نمی کنه


خیلی درد می کنه

۲۳.۶.۸۸

پس از گذراندن یک روز کاری بی مزه، با کی برد بی ادبی که نیم فاصله ندارد، بهترین کار این است که بروی خودت را پرت کنی در جوب پهن خیابان ولی عصر و قل بخوری و بروی خانه؛

۲۲.۶.۸۸

حال ندارم که هرروز یک چیزی بنویسم؛ دیشب در خواب می گفتم بلند بلند که کروبی را می گیرند؛ ترسیدم هادی از خواب بیدار شود و بشنود اما نشد؛ تا صبح کابوس دیدم؛

۱۸.۶.۸۸

کار باید حرفه ای باشد و اگر این آدم ها بفهمند این را، من می توانم با خیال راحت بروم بمیرم؛ به همین علت که نمی فهمند آدم هایی مثل من زنده اند و تمایل به نفس کشیدن دارند؛ جدن بدون ما دنیای جای گه تری می شد، اما یک دست...

۱۶.۶.۸۸

من یک انسان مولتی تسک می باشم؛ این همان چیزی است که همیشه بوده ام و حالا کاملن، بی هیچ کم وکاستی هستم! در آن واحد مشغول انجام دادن ३ پروژه هستم که برای یک اش باید ३ نفر باهم کار کنند؛ حالا تصور کنید من مولتی تسک که غر بزنم، یک آدم غیرمولتی تسک خواهد مرد!

۸.۶.۸۸


جدیدن چند نفری را پیدا کرده ام که کاملن می توانم به شیوه ی هپی تری فرندز شکنجه شون بدم و با آرامش بکشمشون؛ یکی شون به طرز بیش از حدی درحال پیشروی روی قسمت ضعیف اعصابم است که احتمالن به زودی نتیجه اش را خواهد دید؛

۶.۶.۸۸

شب ها خواب های آشفته می بینم، که آدم ها رو با مسلسل ها توی خیابون می کشند و پلیس با سگ راه افتاده توی خیابون، ای میل هایی می خونم که اشکم رو درمی آره و باعث می شه دقیقه ای یه سیگار بکشم و عصبانی بشم و هی نفهمم چی شد که این حرف ها زده شد و از دست خوذم حرص بخورم که یه جایی احساساتی شدم؛ ظاهرا اینا اصلا خوب نیست ولی تهش رو که نگاه می کنم می بینم این ها همون اکشن های بزرگ شدنه، درگیر شدن در مسائل و دنیای بزرگسالانی که الان می فهمم مدت هاست جزو اون ها هستم، دوست ندارم اما چاره ای نیست و تنها چیز مهم اینه که بزرگ سال خوبی باشی و سعی کنی دیرتر از یاد ببری کودکی ات رو؛
فلوکستین عمق احساسات رو که یادت رفته دوباره به یادت می آره...

۲۸.۵.۸۸

دیروز که خانمه نشسته بود با قدرت کلامش و میمیک باحال و قیافه ی جالبش جلوی ما و با تن صدای قوی اش حال جفتمونو خوب کرد؛ مهم نیست حالا که حرفاش چقدر سندیت داره، مهم الان اینه که می شه با یه ربع حرف زدن با یه نفر که سرشار از اعتمادبه نفسه، احساس کنی بیرون رفتی از بن بستی که داشته خفه ات می کرده؛ بعضی وقتا آدم به یه همچین موقعیتایی نیاز داره و خودش هیچ نمی دونه...

۲۵.۵.۸۸

این قدر می نشینم پشت این لب تاپ و کار می کنم که گردنم در حال کنده شدن است، هنوز نقطه گذاری ویندوزم اشکال دارد و مجبورم ویرگول بگذارم، کلاس زبانم را منتقل کرده ام به ساعت هفت تا نه شب و خوب ریده ام به روزهای زوج هفته ام، یک همکار بی اعصاب دارم که کلی می خندم از کارهایش، از حرص خوردن های الکی اش و یک رییس که مبتلا به سندرم پای متحرک است، بدتیپ ترین موجود دنیا هستم با مانتوی خاکی-زیتونی و مقنعه ی سرمه ای، یاد گرفته ام کارهایم را طول بدهم و تند تند کار نکنم، دارم می شوم مثل بقیه اما یک فرق گنده با آن ها دارم: من گوگل ریدر دارم و آن ها ندارند و این نمی توانی بدانی که چه موهبتی است ...

دنبال کننده ها