۱۰.۱۱.۸۸

بابايي كه هست و نيست

بابام رفت زن گرفت. اون موقع من چهار سال مونده بود كه باشم. بعد يه روزي كه من ده سالم بود، بابام تصادف كرد. يه پيرزن گناهي ي توي ماشينه مرد، سكته كرد و جابه جا مرد. زنگ زدند به مامان كه بايد بياي سند بذاري و اون جا، تو كلانتري بهش گفتند. گفتند كه به اون يكي زنش زنگ زده و اون سند نياورده. مامان از در كه اومد تو، چادرشو ول كرد تو راهرو و تو چشاش يه بهتي بود تاريخي؛ انگاري باور نداشت بابام هيچ وقت اين كارو كرده باشه. براي خواهرم گفت و من هم شنيدم. تنها چيزي كه بهش فكر كردم اين بود كه بابام ما رو ول كرده و رفته. تمام حسي كه داشتم اين بود كه من و آرش براي باباي يه بچه هاي ديگه اي مسابقه مي داديم كه زودتر بغلمون كنه. اون ديگه باباي ما نبود. سه تا بچه ي ديگه داشت. فهميدم كه بابا اون قدري كه فكر مي كردم دوستم نداره. حالا دوست داشتنش رو با سه تا بچه ي ديگه و يك زن جز مامان ما، تقسيم كرده. سهم دوست داشتن منو برده داده به سه نفر ديگه. اين طوري بود كه مرد هيجان انگيزهه زندگي ام، از بابام به كلارك گيبل تغيير شكل داد و هنوزم همون شكليه.

پنج ساله كه مي رم مي شينم جلوي دكترهاي جورواجور و هي مي گم كه بابام اين نيست كه الان هست. بابام يه ك َس ديگه ايه. فهميده ام كه بابام ديگه هيچ وقت برنمي گرده. بايد هزار تا فلوكستين بخورم و فكر نكنم به چيزاي بد. توي جمع آدما ماسك خوشحالي بزنم و همه فكر كنند چه هيجان انگيز و عوضي ام. فهميده ام كه ته هر رابطه اي رفتن ائه. اگه نباشه استثناست. فكر نمي كنم به تهش ديگه. سيگار مي كشم و ته مغزم، اون دورها به مردي فكر مي كنم كه الان تك و تنها نشسته توي يه خونه اي كنار دريا و افسردگي داره داغونش مي كنه و هي مي گم به من چه و پك مي زنم بلكه توي دود گم بشه.

۷.۱۱.۸۸

ليلاي دوست داشتني پر ايراد...

ديروز وقتي ولي عصر را مي گشتم براي پيدا كردنش، با خودم گفتم اين بار چندم است كه هوس ديدن ليلا را داري و انگار آب شده و رفته توي زمين. در فروشگاهي نسخه ي دي وي دي اش را يافتم و خوشحال نشستم با هزار بدبختي در موزه ­مان، همان ­جا كه كار مي­ كنم به ديدنش. اين ­بار ديدم كه من چه قد كشيده ­ام و ليلايم همان ­جور كوچك مانده. من چه فاصله گرفته ­ام از آن و دلم طوري شد و ته دلم آمد كه كاش مي ­گذاشتم خاطره ­اش همان ­طور بكر و دوست ­داشتني بماند برايم. اما من آدم چهارده ­سال پيش و حتي دو سال پيش نيستم و ليلا همان ليلايي است كه بود.

از ديد من ليلاي مهرجويي فيلمي است دوگانه. از نقطه نظر فني آن­ قدر خوب است كه مي ­شود از آن مثال آورد. بازي فوق ­العاده ليلا حاتمي و انتخاب تاريخي او براي اين نقش، تدوين زيبا، موسيقي فوق ­العاده، فيلمبرداري بدون حرف و طراحي هنري عالي. ليلا فيلم نقطه عطف­ هاست در زندگي واقعي آدم­ هايش؛ علي مصفا و ليلا حاتمي (اكنون ازدواج كرده ­اند با دو بچه)، خود مهرجويي و وحيده محمدي ­فر(همان خانم دكتر ليلا كه حالا همسر دوم مهرجويي است) و نقطه عطف زندگي هنري عليرضا افتخاري كه بعد از اكران فيلم چه ­قدر كاستش فروش رفت و نامش افتاد سر زبان ­ها. شقايق فراهاني را هم مي ­شود گذاشت انتهاي اين ليست.

بزرگترين ضعف فيلم شخصيت ­هاست. اولين نفر ليلاست و آن ­طوري كه او به مسائل نگاه مي­ كند. ضعيف و گاه ابلهانه كه حرصت را خوب درمي ­آورد. ليلاي مهرجويي زني است برآمده از ملغمه ­ي مذهب و سنت و مدرنيته. وقتي آن ­طور نماز مي خواند و بعد غذاي چيني مي ­پزد و جلوي مادرشوهر خفقان مي ­گيرد و مادر بيچاره ­اش حتي نمي ­داند تا شب عروسي رضا كه چه به سر دخترش آمده و تمام اين لحظات دوست داشتي كه ليلا مي ­آمد از صفحه مانيتور بيرون و شانه­ هايش را محكم مي ­گرفتي و تكان مي­ دادي كه بيدار شود از اين خواب چند صد ساله ­ي زن ايراني. اما او ايستاده كنار آن بيلبورد و هوويش را مي­ پسندد و تنها كاري كه مي كند فرار از جهنمي است كه با مهارت براي خودش ساخته. حتي بعدتر هم روزه ­ي سكوت مي ­گيرد و هيچ كاري نمي­ كند و در نماي آخر فيلم، با آن ­كه دلت سوخته براي تنهايي­ اش و اشك­ هايش اما چه حالي مي ­شوي كه براي خاطر دختركي كه از تخم رضاست برمي­ گردد به خانه ­شان. او تجسم زن كليشه­ اي ايراني است كه ظاهرش مدرن شده و درونش همان زن روبنده ­پوش چارقد به­ سر است.

رضا هم همان مرد بچه ­ننه­ ي ايراني است كه خودش تصميم نمي ­گيرد و در آخر هم همه چيز را گردن اين و آن مي ­اندازد. آن قدر دوروبرش زن قدرتمند (مادر و خواهرهايش) ديده كه انگار لمس شده و ديگر كاري نمي ­كند و اكشني ندارد. حتما كه آن­ ها خودشان همه ­چيز را روبراه مي ­كنند. ليلا براي او همان نمايي است كه مي ­رود سر يخچال و مرغ نيم­ خورده را برمي ­گرداند سرجايش و نانش را فرومي ­كند در ماست گنديده و دست آخر نان خشك و كرفس به دندان مي ­كشد. ليلا براي او اين است كه خانه ­اش را بروبد و غذاهاي خوشمزه بپزد و "زن ­اش" باشد و كارها را راست و ريست كند اما اشكال كار اين ­جاست كه ليلا هيچ شباهتي به زنان زندگي او ندارد. ليلا همان­ قدر ضعيف و بي ­دست و پاست كه خود او. ليلا زني نيست كه جلوي مادرجون قد علم كند براي حفظ زندگي ­اش. ليلا همان نسخه­ ي رضاست اما زن، كمتر خودخواه و كمتر خودمحور . كمتر لوس و نازپرورده.

گيتي زن دوم رضا هم از آن شخصيت­ هاست كه باورش نمي ­كني. بيايي در زندگي دو نفر و بعد آن ­قدر آرام و با طمانينه رها كني و بروي و با پسرخاله وصلت كني. اگر قرار به اين بود كه چرا اصلا زن رضا شدي؟ كه مهريه و خانه بگيري؟ نه، نه، اين از همان شخصيت­ هاي مهرجويي است كه توي ذوق مي ­زند و آن قدر غيرواقعي است كه انگار خلق شده براي پيشبرد قصه.

مادرجون، مادر رضا هم كليشه­ اي است از مادرشوهرها و خاله آن را تكميل مي ­كند. با آن خنده ­ها و موش ­دواني ­ها. مادرجون بيشتر مي ­ترسد از بي نسل ماندن تا پدر رضا. دلش شور اسپرم­ هاي خاندان­ شان را مي­ زند كه سرگردان، تلف مي ­شوند!

آدم­ هاي قصه ­ي ليلا را نمي ­فهمم. اكشن­ هاشان مثل آدم­ هاي واقعي نيست. تناقض ندارند. الكي ­اند و حرص ­درآر. ازشان هيچ خوشم نمي ­آيد.

۱۹.۱۰.۸۸

یعنی می تونم بگم یکی از بدترین اتفاقات زندگی من اینه که یک آقایی هست که همکار منه و یک بند ک {...} س می گه. ساکت هم نمی شه. مشکل حرف زدنش نیست. مشکل از این افکار مزخرفیه که تو سرشه و به شدت خاصی معتقده که طرز تفکر خفنی داره. سگ تو روحت. بسه دیگه.
نکته اینه که الان هم در حال زر مفت زدنه!

۹.۱۰.۸۸

یعنی می شه روی خوشی رو ببینیم ما سی ساله ها و سی و چند ساله ها؟ یعنی می شه یه روز دستامونو از هم وا کنیم تو خیابونای تهران و یه نفس عمیق بکشیم و با خنده بگیم آخیش؟ نی نی که بودیم تیر بود و انقلاب، بزرگ ت که شدیم جنگ بود و بعدش اون سال های وحشتناک و حالا هم که این جوری. ما اصلا زندگی رو مزه نکردیم. جوونی مون رفت و یه ذره نفهمیدیم بی استرس از خواب پا شدن یعنی چی...

۲.۱۰.۸۸

پارادوکس

موسوی را برکنار کردند و به جایش آقای طرحی از تاییس! را گذاشتند. این برادران غیوری هم که دور این پیرمرد چلمنگ را گرفته اند، حتما که یک سالی بعد همگی با هم برای مجسمه ی قهوه ای که در فرهنگستان ساخته اند، کف خواهند زد.
اما نکته ی ماجرا این است که جنبش سبز را کسی ظاهرن هدایت می کند که با یک فرمان ا.ن و آدم هاش برکنار می شود و آن وقت همین آدم مثلن منتقد این دولت است و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل...

۳۰.۹.۸۸

به قول اینا گفتنی مملکته داریم؟ خب نمی شد تو اسفند این پیرمونو می بردی که یه حالی هم جماعت سبزی بکنند در روزهای ساکت قبل از عید؟
با تمام این اوصاف من قم مم نمی رم...

۲۲.۹.۸۸

توجه توجه
دوستان

گودری ها و غیر گودری ها
به زودی محصول جدید آذرساخت به شما ارائه خواهد شد.

کیف گردنی برای قرار دادن با دقت 100، 200،500،1000 و2000 تومانی های شما که منقش به نقش می باشند!!!
این محصول قابلیت این را دارد که نقش موردنظر از قرار گرفتن در جیب عقب شما و در نتیجه زیر ... شما، مصون نگه داشته و هتک حرمت نشود!!! مبادا تصور کنید که این کیف مثل باقی کیف هاست. نه! این کیف فرق دارد!!
این محصول بالاخص ویژه آقایان می باشد.
برای اطلاعات تکمیلی خواندن این جا را ادامه دهید...

۱۲.۹.۸۸

نمایشگاه نقاشی آذر عفیف

نمایشگاه نقاشی آذر عفیف
چهاردهم تا بیست و یکم آذر ماه
افتتاحیه: شنبه چهارده آذر ساعت چهار تا هفت عصر
پایان: شنبه بیست ویکم آذر تا ساعت هفت عصر

بازدید ساعت ده صبح تا هفت عصر

یکشنبه (عید غدیر) و جمعه، نمایشگاه تعطیل است.

نشانی:
اگر با ماشین خودتون می آیید: میدان فلسطین، خیابان طالقانی، جنب سینما فلسطین، خیابان برادران مظفر (صبا)، موسسه فرهنگی و هنری صبا، گالری لر زاده
اگر با وسایل عمومی می آیید: خیابان ولیعصر، نرسیده به خیابان طالقانی، جنب فرهنگستان هنر، موسسه فرهنگی هنری صبا، گالری لر زاده


اگر می بینید عکس پوستر یا کارت نمایشگاه را نگذاشته ام، از این جهته که نتونسته ام، نه که نخواستم ها!!!





۲۳.۸.۸۸

بله این گونه است که ما هی چاق تر می شویم به فرض و شما مراعات نمی کنید که نگید... نالوطیا

۲۲.۸.۸۸

به خودم می گم مگه این رحم زن چیه که این همه این خدای نامرد ازش کار می کشه؛ هر ماه که کلی دیواره هاش فرو می ریزن، حداقل یک نه ماهی در شصت سال یه بچه نگه می داره، سه ماه یه بار باید بری دکتر که یه سیخونکی بهش فرو کنه و ببیری آزمایشگاه که مبادا سرطانی شده باشه؛ هی زرت و زرت هم زخم می شه و دکترا هم فریزش می کنن و یه فیرتولایی می گن توش بریزی؛ خدایی اگه با پروستات مردا این طوری رفتار می شد، فمینیست نمی شدن؟؟؟

۲۰.۸.۸۸

۱۹.۸.۸۸

اومدم پست بنویسم و گودرخوانی کنم که با دیدن صفحه آخر روزنامه اعتماد به گ ا رفتم :

مهدی سحابی درگذشت...

۱۰.۸.۸۸

من اصلن دلم می خواد برم بکوبم تو سینه این مرتیکه که دلم خنک بشه... اه که نمی شه
مردک بیمار سعی کرده همکارم رو ببوسه و اصلن با خودش فکر نکرده که دوربین های این جا تصویرش را ضبط می کنن و خب طبیعی است در چنین شرایطی آدمی مثل من مثل نینجاها لباس بپوشه، مگه نه هادی؟؟؟

الان شلوار نینجایی ام پامه آخه : دی

۲۶.۷.۸۸

بعد از قرنی نوشتن آن هم در کتابخانه ای بالای محل کارت چندان جذاب نیست. دوست داشتم اینترنت دایم داشتم فقط همین قدر که روزی چند خط بنویسم। آرزوهای ما رو ببین تو این خراب شده...

۱۱.۷.۸۸

من عاشق این لحظه ­هایی هستم که یهو به رییس پیرت می­ گی منم سیگار می­ کشم و در کمال ناباوری بهت می­ گه بدو بیا این سیگارو بکش و در لحظه­ ای بوی خوش تبانی به مشامت می­ رسه؛ دزدکی، دم پنجره، سیگار رو پک می­ زنی و حالش رو می­ بری از این پیرمرد که یه حالی داد به روزت و ته دلت می­ ترسی که کسی در رو باز کنه و تو بیاد، اما نمی­ آدو تو سیگارت رو می­ کشی و سخت لذتش رو می­ بری و این گونه است که روز متفاوتی داری...

۶.۷.۸۸

من نشسته ام الان در این شرکت تقریبن خالی از کارمند و صداهایی که از صبح مته می شد و گاهی می رفت توی سرمان، الان دیگر تقریبن تمام شده است؛ دوباره بی اینترنت شدم که در واقع می شود گفت از همان اولی که آمدم این جا بی خانمان بودم و ادای آدم های جادار را درمی آوردم و امروز دوباره اسباب کشیدم به اتاقی دیگر؛ حالا رفته ام سیم کانکشن اینترنت تخمی و کند رییسم را از پشت کامپیوترش کشیده ام و نشسته ام گودر می خوانم و ریز می خندم بلکه درد دستم زیاد نشود از بس که چسبیده به ماوس و هی سعی بیشتری کنم برای نگه داشتن جیشم، که چون احساس می کنم چقدر وقت ندارم برای کار عبثی مثل شاشیدن؛ که واقعیت هم همین است؛ جدی می گویم؛
گودر می خوانم و به این رسولی حسودیم می شود که پست ابرو برداشتن اش، یک ابرو برداشتن ساده و زپرتی، 78 تا لایک دارد و این طوری است که حس دیشب ساناز را به باز شدن بی دریغ آن همه جعبه درک می کنم و الان تنها فکرم این است بروم دستشویی و تمرکز کنم گلویم درد نگیرد که عقب می افتم از زندگی اگر مریض شوم؛
عصر به خیر

۳۱.۶.۸۸

آخه کدام شاعری حتی می تونه این مصرع را بگه:

هیکل ناز نسترن...

این شعره یا نعره؟؟؟؟؟؟

۲۴.۶.۸۸

با خودم مدام تکرار می کنم :
دستم درد نمی کنه
دستم درد نمی کنه
دستم درد نمی کنه
دستم درد نمی کنه
دستم درد نمی کنه
دستم درد نمی کنه
دستم درد نمی کنه
دستم درد نمی کنه
دستم درد نمی کنه


خیلی درد می کنه

دنبال کننده ها