۲۵.۱۲.۹۰
کثافت اندر کثافت
۱.۱۲.۹۰
۱۶.۹.۹۰
ایران ای سرای امید؟
۲۳.۶.۹۰
ما نسل کاملن سرویس شده ای هستیم. نیازی به این کارها نیست برادر
۲۰.۶.۹۰
زن...
۵.۵.۹۰
برای کودک درونم و برای خودم
توی دانشگاه آدرس خونمونو یه جایی می گفتم که مثلن بهتر باشه و تهش هم نبود. ریده بودن. مامان و بابام ریده بودن که ده سال بود می خواستن خونه رو بفروشن و برن یه محله ی بهتر و هیچ وقت توی کشاکش رابطه شون فکر ما بچه ها نبودن که چقدر اذیت می شیم و چقدر رنج می کشیم از نگاه آدم ها و کلمات بی شعورانه شون.
امروز یه دوستی یه پرسشنامه ای درباره یه چیزی ایمیل کرد برام و وقتی رسیدم به بخش شغل پدر و اون همه دیتیل، داشتم می رفتم که دکمه ی کلوز رو بزنم و بی خیال بشم. این قدر حالم بد شد که فکر کردم درست وسط کلاس درسی هستم که بغل دستی ام می پرسه ازم خونتون کجاست و من لال می شم. نشسته ام توی روپوش مدرسه ام و بچه ای می پرسه بابات چی کاره است و من لال می شم.
امروز سعی کردم لال نشم. سعی کردم منطقی باشم و به کودک درونم دلداری بدم که بچم، عزیز عصبانی ترسیده ی غمگین من، تو پدر و مادرتو انتخاب نکردی. تو تا روزی که خودت تونستی مستقل بشی مجبور بودی اون جا زندگی کنی. هیچ کدوم این ها تقصیر تو نبود. تقصیر ذهن بی فهم آدم هایی بود که تو رو با این چیزها جاج می کرده ان. تقصیر جامعه ی طبقاتی گهی است که توش زندگی می کنی. آروم باش. آروم شده ام ولی هیچ کدوم اونایی که به بچه هاشون یاد می دن که دوستاشون رو از روی این جور چیزها انتخاب کنن و قضاوت کنن رو نمی بخشم. حتی ازشون بدم میاد. خیلی
۱۶.۸.۸۹
شيكم چاق ها، شيكم صاف ها
واقعن زندگي ِ ان ايه يا عن ايه. اون وقت هايي كه لاغرو بودم، همه هي راه مي رفتن و مي گفتن چقدر استخوون. بابا يكم غذا بخور و حالا هم اين طور. هي غذا خوردم تا الان يه شيكم قلنبه داشته باشم و حالا هر كاري مي كنم تو نميره. البته هركاري هم كه نه. مثلن نميرم اون قدر بدوم كه عرقم برم تو گوشم يا مثلن اون گن لاغري مادام رو نمي بندم چون تنم عرق سوز مي شه و حوصله اشو ندارم. نميرم استخر چون سينوسام حساسه و يه موقع عفونت كنه به گا ميرم تموم زمستون.
هيچ وقت هيچ كي نيست كه از اون چيزي كه هستي تعريف كنه. همه يه كامنتاي مخالف خوني دارند كه بدهند روي هيكلت، لباس پوشيدنت، رفتار كردنت، حرف زدنت، ريدنت، سكس كردنت و هر چيزي كه تو حاضر باشي باهاشون شر كني.
بله من الان يك آدم پي ام اسي هستم ولي اين هيچ ربطي به شيكمم يا كامنتاي جاجوهاي دنيا نداره. بله من الان يك دغدغه اي دارم به نام "شيكم چاق ِ گنده" كه دغدغه ي خيلي از شما نيست طبعن و اگر هم باشه در اين سطح و اندازه نيست. شما نرسيديد به اون لحظه اي كه ديگه بايد ِ بايد شلوار جين ديزل تون كه سه بارم نپوشيده بوديد رو بديد به يكي كه اندازه اش باشه. نه نه اون شما نبوديد. اون شما نبوديد كه هي فكر مي كرديد كه دلتون رو بديد تو تا بشه تقريبن قد شيكم معمولي بقيه ي دخترا. شايد هم بوديد. چه مي دونم.
تنم رو دوست دارم و دوست ندارم و مي دونم با خيلي از زنها و تعدادي از مردهاي دنيا در اين درد مشترك هستم ولي اين هيچ كمكي به كوچيك شدن شيكم هامون نمي كنه. بايد يك كمپين راه بندازيم عليه تبعيضي كه شما "شيكم صاف ها" عليه ما " شيكم چاق ها" راه انداختين و پوزه تون رو به خاك بماليم. ولي من همچنان من باورم نمي شه كه الان جزو شيكم چاق ها باشم و اون آدم لاغروي استخوني ديگه نباشم. تصوير خودم از خودم يه موجود لاغره كه دنده هاش معلومه حتي و الان خودم تبديل شده به يه چيز ديگه. انگاري كه زندگي همينه. تغير، تغيير، تغيير؛ بدون اين كه تو آماده باشي و هيچ وقت هم آماده نخواهي بود.
۱۷.۶.۸۹
مهاجرت
آدم ها خیلی چیزها درباره ی مهاجرت می گویند. خیلی ها شان می گویند که مهاجرت سخت است و آدمیزاد دلش لک می زند برای وطنش. من سه سال یا حتی بیشتر است که درگیر مهاجرت کردنم. تا به حال که درهای رفتن برایم بسته بوده. تغییر قوانین و چه و چه. خیلی هم فکر کرده ام به این که وقتی مهاجرت کردم و رفتم در یک مملکت دیگر چه اتفاقی می افتد. خیلی ها می گویند که آدم اذیت می شود و تمام مدت می خواهد برگردد به همین مملکت پر از عیب و ایرادش. خیلی ها که می گویم یعنی بیشتر آدم هایی که دیده ام. آنهایی که بیرون از این مرزها هستند هم مدام غر می زنند ولی برنمی گردند. می شود این طور تعبیر کرد که خب بازگشت برایشان یک جور شکست اعلام نشده است یا مثلا خب دیگر عادت کرده اند به کشور مقصدشان. تنها کسی که یک بار یک حرف به گوش آویزان کنی به من گفت یک دوستی بود که چتد سال هند زندگی کرده بود و قصد سفر به اروپای شرقی را داشت. او به من گفت مهاجرت یک تجربه ی شخصی است. حرف های آدم ها را بشنو اما بدان این آن چیزی نیست که دقیقا در انتظار توست و من این حرف را آویخته ام به جفت گوش هایم به جای گوشواره. می دانم که آن طوری که یکی امروز می گفت که آنجا مثل ایران نیست و تو هیچ حادثه ای در زندگی ات نداری و خسته می شوی، نیست. دیروزم را که مثلا مرور کنم صبح بیدار که شدم مثل هر روز قهوه ام را خوردم و رفتم سر کارم. این می توانست جور دیگر باشد. بروم کافه ی سر کوچه، به جای این که بنشینم و صبحم را با دیدن کانال ام 6 سوییس آغاز کنم. بعد با یک حالت مخصوصی که اصلا در صبح های ایرانی ِ من نیست، پیاده بروم تا محل کارم بی آن که نگران باشم چه حدی دود خورده ام و چه طور اخم کنم و راه بروم که کمترین مزخرفات ِ صبحگاهی را بشنوم. این یک نمونه است. شاید هم یک روز باشد که قهوه ام را در خانه بخورم و اتوبوس سوار شوم و اصلا حال نداشته باشم برای راه رفتن. اما یک چیزی هست به نام قدرت انتخاب. این که تو تنوع داشته باشی برای انتخاب هایت و در هرکدام از این انتخاب ها چیزی هم باشد که از انتخابت ناراضی نباشی و حتی راضی هم باشی. این که هر روز باید بروم در جایی که پر از بوی عرق و بوی دهان آدم هایی است که نمی فهمند باید مسواک بزنند و هر روز یا حتی یک روز در میان دوش بگیرند یا یک مام کوفتی بزنند به زیر بغلشان، هیچ جالب نیست. آدم های زیادی هستند دوروبر ما که این طوری اند و باعث می شوند تو تمام روزت بوی زیربغل ِ بوگندو بدهد. همه که در شرکت های آنچنانی کار نمی کنیم. خسته می شوم که هر روز باید بدیهی ترین چیزها را به نگهبانی که همکار من است حالی کنم. ما این جا اولین چیزها و بدیهی ترین چیزها را باید با چنگ و دندان به دست بیاوریم. اگر قرار باشد در یک کشور متمدن تر با آدم های متمدن تر هم همین اتفاق بیفتد شک ندارم که دومی را انتخاب می کنم. حداقل آنجا مهاجر بودن یک انگیزه ای ست برای تلاش کردن و از ده بار، عین ده بارش را نمی خوری به دیوار. حداقل آنجا آدم ها کمی رعایت حالت را می کنند. وقتی می خواهی غذا بخوری دماغشان را نمی کنند تا بفهمند مولکول های غذایت از چیست.
من از شرایطم در جایی که در آن به دنیا آمده ام و مثلا باید وطن من باشد و آرامش گاه ِ من، هیچ راضی نیستم. ترجیح می دهم صبح ها بتوانم بروم آزادانه بدوم و یک شغل ِ معمولی داشته باشم و دوستانم را گذاشته باشم در مملکتم ولی هر لحظه ی زندگی ام پر از این نباشد که باید هی توضیح بدهم که کی هستم و چی هستم و زندگی ام هم بی هیجان باشد. هیجانی که این جا دارم بماند برای اهلش. من اهلش نیستم.
این ها را ننوشتم محض این که بگویم چقدر زندگی ِ انی دارم. محض این نوشتم که نوشتن حق من است و درددل کردن برای در و دیوار را دوست دارم. همین.
۴.۳.۸۹
چگونه بچه هاي نيامده را به ها بدهيم
قرص هاي morning after (اگر اسمش را درست يادم باشد) را كه يادتان هست؟ اين قرص ها در ايران قابل دسترسي نيستند. كاركرد اين دارو پيشگيري از بارداري ناخواسته است. شما صبحي كه شب پيش اش س//ك//س خطرآفرين داشته ايد، اين قرص را مصرف مي كنيد و احتمال بارداري از بين مي رود. حالا در ايران يك قرص مشابه توليد مي شود به نام تجاري لونژيل يا لوونوژسترول. شما تا 74 ساعت بعد از س//ك//س خطرآفرين آن را مصرف مي كنيد و باردار شدن را متوقف مي كنيد. نكته اين دو قرص نداشتن عوارضي مثل حالت تهوع است. لونژيل تنها شما را خواب آلود مي كند و شايد 12 ساعت بي وقفه بخوابيد اما از آن عوارض وحشتناك ال دي و اچ دي هيچ خبري نيست. قيمت دو قرص لونژيل 125 تومان است كه بايد با فاصله 12 ساعت مصرف شود و كاملا براي پيشگيري ساخته شده و بس.
البته داخل بروشور قرص اشاره شده كه در مواردي حاملگي صورت مي گيرد و بايد اگر ده روز از زمان پريود گذشت و فرد خونريزي نداشت تست بارداري بدهد كه ديگر اين براي خود باب جديدي است. اما راهي هست كه مي شود بچه يك ماهه را به وسيله آن س//ق//ط كرد و آن اين است كه جعفري تازه را بجوشانيد و آبش را صاف كنيد و بخوريد. مزه اش بسيار بد است اما جواب مي دهد. در مورد بچه هاي زير پانزده روز گاهي جوشانده بابونه با برگ و گل هم جواب مي دهد. اين روش ها براي بعد از يك ماهگي توصيه نمي شود و بهتر است به پزشك متخصص مراجعه كنيد چون ممكن است زن باردار در ماه هاي بالا به خصوص بعد سه ماه به علت خونريزي بميرد. به همين سادگي و ترسناكي.