‏نمایش پست‌ها با برچسب خودم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خودم. نمایش همه پست‌ها

۲.۲.۹۱

در عین این‌که خوشم میاد که وقتی به‌هم می‌رسیم نصف حرفامون «گاسیپ»ه، خوشم هم نمیاد. اون خوش‌اومدنه از عادت ناشی می‌شه. عادت کنجکاوی و دونستن ریزه‌های گاه بی‌اهمیت و اون خوش‌نیومدن از دونستن همین بی‌اهمیتی کاری که می‌کنیم.
فکر کن که زندگی‌ات به جای این‌که مثل ما این‌طوری باشه که هفته‌ای یه باری، دو باری، سه باری، تقریبن یه جمع مشخصی با کم و زیادای محدودو می‌بینیم و معاشر همیم و با هم خیلی کارا رو می‌کنیم، این‌طوری بود که هی کوله رو می‌انداختی روی کولت و می‌رفتی ازین شهر به اون شهر، ازین کشور به اون کشور، ازین کلیسا به اون مسجد، ازین قلعه به اون پل و همین‌طوری اون وسط‌ها یه بانجی هم می‌رفتی و تن به آب می‌زدی تو آب‌های آبی قشنگ و رنگت کم‌کم برمی‌گشت و میل می‌کرد به یه عسلی خوشرنگ و موهات زیر آفتاب و بارون واسه‌ی خودش زندگی می‌کرد. می‌نشستی گاهی توی کافه‌های معروف و گاهی دنج، غذاهای اون‌جایی که توش بودی رو می‌خوردی، گاهی خوشمزه و گاهی بدمزه، یه غریبه یهو دوربینتو می‌دزدید و چند ماهی می‌رفتی واسه خودت، عینک آفتابیت زیرت له می‌شد و تا یکی دیگه بخری کور می‌شدی، خیلی آدم می‌دیدی و با چند تاشون هم دوست می‌شدی،
فقط همینا اگه بود توی زندگیم، خب راجع به همینا می‌تونستم حرف بزنم. می‌تونستم اصلا حرف نزنم و هی پلن بچینم واسه دفه‌ی بعدی که وقتی می‌خوام برم سفر کجا برم و یه فسقل جایی رو نشون کنم یا وقتی دوستم داشت از این‌که من چه آدم بی‌شعوری‌ام که به حرفاش گوش نمی‌دم می‌گفت، بتونم بهش یه لبخند مهربون بزنم و بغلش کنم و همه‌ی قشنگی‌ها و زشتی‌ها و برگ‌های جاهایی که رفتم و رفته تو جونم، بره تو جونش.
اما الان احساس سنگی رو دارم که افتاده تو یه اتاق و فقط همین.  

۲۳.۱.۹۱

دقیق ۱۲ روزه که اون کتگوری  اخبار گوگل‌ریدرم رو رد می‌کنم و نمی‌خونمش. اونم منی که روزی دو سه بار، با یک وسواس مازوخیستی‌ی می‌خوندمشون. اسم کتگوریش اخبار نیست. گذاشته بودمش «برای روزای دپرشن ممنوع». می‌شه روزی ۲۰۰ میل آنتی‌دپرشن بخوری و باز بترسی که مبادا بیفتی تو سرازیری؟ می‌شه؟

۹.۱.۹۱

این روزای بی‌اتفاق

امروز باورم نشد که یازده ماهه که دارم در این ریسرچ دانشگاه کالیفرنیا شرکت می‌کنم و هی می‌رم یه تست مشخصی رو هر ماه پر می‌کنم که این‌ها در آینده بهتر بفهمن افسرده‌ها چه‌طور موجوداتی هستند و مدل منفجر کردن خودشون چه‌طوریه. الان از موقعی که قرص‌ها رو می‌خورم نتیجه‌اش خیلی بهتر شده احتمالن چون اون سئوال آخری رو نمی‌زنم که این حال‌هایی که داشتم این ماه زندگی‌ام رو داغون کرده. نکته اینه داغون کرده ولی احساسم این نیست که داغون کرده. احتمالن قرص‌ها افسردگی رو خوب نمی‌کنن، قرص‌ها سطح پرفکشنیستی و وسواسی‌گری خونم رو کاهش می‌دن که احساس نمی‌کنم چه همه‌ی این ماهم بی‌مصرف و مزخرف بوده و بلاه بلاه بلاه.
.............................................................

دارم زبان شیرین نیمه مادری یعنی انگلیسی می‌خونم (الان چند دهه است داریم انگلیسی می‌خونیم همچنان؟؟؟) که بسیار شادمان، دو ماه دیگه آیلتس بدم. با این‌که ظاهراً ۶.۵ آوردن کار چندان سختی به نظر نمی‌آد ولی به نظرم سخته، اون‌ هم دو ماهه. امیدوارم سال دیگه این موقع مثل خیلیای دیگه اومده باشم عیددیدنی ایران :)
.............................................................

عید خیلی معمولی‌ی رو سپری کردیم. همه‌اش فامیل دیدن. گذشته از سر رفتن حوصله‌ام به این هم فکر می‌کنم من که سالی سه چهار بار ازین فامیل‌بازیا دارم این‌همه حوصله‌ام سر می‌ره، خودشون که هر ماه دو بار می‌رن همو می‌بینن، حالشون بد نمی‌شه؟ این همون سرمنشأ اختلاف‌ها و سوءتفاهم‌ها و گاسیپ‌های خانوادگی‌ است گمونم که می‌تونه به یک جنگ تمام‌عیار تبدیل شه. من گریزانم از قرار گرفتن در این موقعیت. آدم هر چقدر با دوست‌ها و رفقاش اختلاف‌دار بشه خیلی بهتره تا درگیر با خانواده بشه. این دومی می‌تونه بربادت بده چون ممکنه سطح درک مشترک آدم‌هاش از هم در حد مرغابی و تریلی باشه.
............................................................

فردا می‌ریم رفیق‌بازیِ خودمون. خوشحال‌تر بودم اگر پریود نبودم و هوا ۵ درجه گرم‌تر بود و آسمان بی‌ابر.

۲۲.۱۲.۹۰

بچه که بودم عادت داشتم پشت دستمو بو کنم. بوی «پوست» می‌داد و یه بوهایی که باید بو کنید تا بفهمید. همین‌طور بزرگ‌تر شدم و این عادت با من بود تا اون وقتی که مامانم برای این‌که من دست از این عادت به نظر او زشت بردارم، یک فکر بکری به سرش زد و بهم گفت که این کاری که می‌کنم رو اگر کسی که آدم بدی باشه بفهمه، ممکنه پشت دستم مواد مخدری چیزی بزنه و بیهوش یا معتادم کنه. تا اون جایی که یادم هست این حرفش باعث نشد عادتم از سرم بیفته اما امروز که نشسته بودم در تاکسی و یکهو دیدم دارم پشت دستم رو بو می‌کنم، اولین چیزی که یادم افتاد همین حرف مامانم بود. از این دست آموزه‌ها - به زعم او - زیاد دارم در ذهنم که مثلاً توی خیابون اخم کن که مبادا کسی کاریت کنه یا اگر دعوا دیدی فرار کن و ... و الان که دیگه بزرگ شده‌ام و می‌تونم بالغانه به اثرات این کار مادرم فکر کنم می‌بینم که چه ترس بیهوده‌ای از همه چیز در من کاشته شده و چقدر هم به نسبت دوروبری‌هام بدبین‌تر هستم. شاید کمتر از خیلی‌ها صدمه‌ی جسمی و روحی خورده‌ام اما نوع نگرشم به دنیا، جلوی تجربه‌هایی که می‌تونست خیلی جالب هم باشند رو گرفت و الان که به عقب نگاه می‌کنم می‌بینم که چقدر محافظه‌کار و بی‌حادثه زندگی کرده‌ام و خیلی وقت‌ها در جمع، هیچ خاطره‌ی خیلی جذابی ندارم که تعریف کنم. دوست داشتم صدمه‌ی بیشتری خورده بودم اما عوضش جالب‌تر زندگی کرده بودم و زودتر بزرگ شده بودم.

۲۳.۱۱.۹۰

یک روزهایی هستند که آدم خودش را هیچ دوست ندارد. می‌داند که زشت نیست، که بدلباس نیست، که در قضاوت بقیه قابل‌قبول است اما این صدای منطق است و احساسِ آن روزش می‌تواند بسیار بسیار حال بدی داشته باشد. احساس کنی دماغت از بقیه‌ی روزها چه زشت‌تر است، لباست مثل لباس مزخرفی است که هیچ‌کس یک ریال هم بابتش نمی‌دهد، پاهایت مثل خیار چنبر شده و هزار تا چیز بدِ دیگر. فقط کافی است که این‌جور روزها روی یک چیزی هم باشی که حالت را صد برابر کند. شانس بیاوری خوب باشی که صد برابر شود و وای اگر بد باشی.
امروز از آن روزهاست. به جز قیافه‌ام که سعی می‌کنم نروم جلوی آینه که چشمم بهش نیفتد، احساس می‌کنم آرتیست مزخرفی هم هستم که دور خودش خروارها کاغذ و مقوا و بوم جمع کرده و لحظه‌ای که تصمیم گرفته نگشان بدارد خود را به صفت نارسیسیت هم مزین کرده. امروز که از همان روزهاست، حتی به سرم هم زده که نصف بیشترشان را بریزم در کیسه‌ای و ببرم بیندازم در سطل آشغال سر کوچه و بالای کمدمان را خالی کنم که بشود چیزهای سرگردانِ خانه را جا داد به جایشان.
اعتراف به این چیزها خیلی خیلی سخت است. آدم‌ها همیشه سعی می‌کنند آن تصویر خوب دوست‌داشتنی‌شان را نگه دارند و حتی بسطش هم بدهند و بکنندش در چشم و چال بقیه. آدم‌ها سعی‌شان را می‌کنند که در مواقعی که از خودشان متنفرند لبخند بزنند و خیلی هم از خودشان در چشم بقیه تعریف کنند و خوششان بیاید.
سه چهار روزی که قرص‌ها را می‌خوردم خوب و خوش و سلامت به نظرم می‌رسیدم اما دو روزی است که نخوردمشان. دارم دوباره با خودِ غمگین و بی‌اعتمادبه‌نفسم مواجه می‌شوم. دارم دوباره به چند وقت پیشِ خودم تبدیل می‌شوم که قضاوت‌ها و نگاه‌ها برایش مهم است. که جزییات رفتاری آدم‌های بی‌مبالات را می‌بیند و حالش بد می‌شود. که نمی‌گوید به جهنم و دیگر بهشان فکر نکند. فکر می‌کنم ما آدم‌های بیمار، وقتی با آدم‌های به‌ظاهر سالم، معاشرت می‌کنیم و دمخوریم باید قرص‌هایمان را سروقت بخوریم. به خاطر یک شات که ممکن هم هست در کار نباشد، قرص‌هایمان را قطع نکنیم که قیافه‌مان در آینه باز تبدیل نشود به سوهانِ روحمان.
از خودم بیزار می‌شوم و هیچ غلطی هم نمی‌توانم بکنم. اینجا که ایستاده‌ام الان، خیلی سست است. ممکن است بریزد و بروم ته دره و صورتم از همین که هست هم بی‌ریخت‌تر بشود و دیگر همین آشغال‌ها را هم نتوانم بکشم. می‌ترسم همین لکه‌ی بی‌خاصیتی که هستم، هم نباشم.
منتظر نظرات شما نیستم، کشیش. ممنون که گوش دادید.

۱۰.۱۱.۹۰

یه روزایی هست که آدم بی‌این‌که حواسش باشه، میره می‌شینه جای اون زن‌های سنتی قدیم. مرد که از در میاد تو، واسش چایی می‌ریزه، میره شام درست می‌کنه، اگه مرد شام نخوره دل‌خور می‌شه. اما دقیقاً همین الگو می‌تونه تکرار هم بشه ولی زن سنتی جاشو بده به یه زن معمولی ِ امروزی. بره شامِ خودش رو بخوره و کارش رو بکنه و کَکِش هم نگزه. این وسط مرد رو یه نازی هم بکنه، حتی.

۲۱.۱۰.۹۰

چیزی نمی تونم بنویسم چند روزه. کار متفاوتی در زندگی انجام نمی دم که به نظرم بنویسمش. اصلن نمی فهمم چطور از نقاشی کردنم می نوشتم، همین چند ماه پیش. الان اصلن نمی تونم. انگار بدون خوندن، چشمه ی نوشتنم بند میاد.

۱۵.۱۰.۹۰

یک چیزی هست در من که به مرض شبیه است و آن "پوست درد" است. موقع هایی که اعصابم به گا می رود، پوست جاهایی از تنم درد می گیرد بعد نمی توانم مثلن دستی که پوستش درد می کند را روی جایی بگذارم یا لمسش کنم. یک نفر از دوستهایمان هست که این مرض را دارد و بقیه کلن فکر می کنند من "مرض ساز" هستم و اینها توهم است.
دیشب که پست آقای قند را خواندم در باب اینترنت ملی، پوست درد آرام آرام شروع کرد به سلام کردن و حالا سطح وسیعی از دست و پایم پوستش درد می کند. به دلیل مازوخیسم حاد، یک سری هم زدم به این حزبوالله سایبری ها و فیلان ها و قشنگ حالم دگرگون تر شد.
اینترنت ملی برای من کابوسی است که می تواند منجر به این شود که در این گورستان بمانم و در نهایت بتوانم فرار کنم ترکیه، اگر بسیار هنرمند باشم. این که حالا خبر نخانم و گودر نکنم بخشی از ماجراست و اصلش این که اگر از آن برنامه ی تحصیلی یا سفارت کانادا ایمیل بزنند بهمان و ایمیل نداشته باشیم، هیچ فکری به مغز پوک شده ی من نمی رسد.
فیس بوکم را که بسته ام و هی دارم فکر می کنم بروم بازش کنم و ایمیل آدم ها را بگیرم ازشان و بعد دوباره فکر می کنم هر هر. آن ایمیل های یاهو و جی میل به چه کارم می آیند وقتی خودم ایمیل ندارم و بیایند شاهرگ گردنم را بزنند اگر ایمیل ملی باز کنم. می روم مغز خر می خورم، سنگین تر است. یک وضعیت اره به کون مانندی است که آدم می ماند چه کند.
اینجا را هم که از دست خواهم داد و کم کم از حناق حرف نزدن، غمباد خواهم گرفت. خدا - دارم کم کم مطمئن می شم که نیست - را شکر!
به مردن که فکر می کنم کمی حالم بهتر می شود که خب راهی هست برای راحتی از شر تمام این چیزها و دیگر هم نمی ترسم که آن طرفی باشد که خفتم کنند برای دادن نامه ی اعمالم به دست چپ و راستم که اصلن کدام طرف؟ که اگر خدایی بود و طرفی بود، چطور این همه آدم نمازخان، دزدند و ککشان هم نمی گزد؟
سرکار رفتگانِ بیچاره ای هستیم که تمام عمرمان را با شرافت و اخلاقیات با باد دادیم و به هیچ گور سگی هم نرسیدیم و حالا نشسته ایم و داریم می بینیم حبل المتین کوفتی هر لحظه دور و دورتر می شود.

۱۰.۱۰.۹۰

فراموشش کن، می میرد

فکر می کردم تموم شده و بخشیدمش و همه چیز رو پشت سر گذاشتم. اما نگذاشته ام. الان که چند وقته چشمم میفته به عکس اون گوشه ی چت اش، اول یه جایی در جانم درد می گرفت، محلش نمی گذاشتم و هر بار تکرار می شد. یک بار که با هم چت کردیم بعد از تموم شدن مکالمه دلم خواست پاکش کنم از لیست و قید قصه ها رو هم بزنم اما همه اش به این فکر می کردم که باید انسانی رفتار کنم. باید بزرگوار باشم. اما نتونستم. نمی خواهم باهاش هیچ کلمه ای بگم جز این که حرفهایی که بهش نگفتم رو بکوبم توی صورتش. خشمم رو دوباره دیدم. دیدم که همه اش همون جاست و هیچ جا نرفته فقط چند سال گذشته و خاک گرفته و من خیال می کردم دیگه اونجا نیست. دکستر وقتی اون پدره بهش گفت قاتلش رو ببینه و بهش بگه که پدر بخشیدتش، نتونست. فهمید که خشمش همون جور اونجاست و مسیح و پدر و قول دادن هم نتونسته کاری باهاش بکنه و پسر رو کشت تا آروم شد. به جای کشتن او، دلم می خواد پاک بشه حافظه ام ازش و حتی هرگز نشناسمش و مثل یه غریبه از کنارش بگذرم و وقتی او سلام کرد بهش بگم: شما؟ و او بره برای خودش. بعد از خودم بپرسم: این کی بود و هیچی یادم نیاد. خریدامو بزنم زیر بغلم و توی شلوغی مغزم، اون غریبه ی نحیف رو فراموش کنم.

۶.۱۰.۹۰

افتاده ام به تایپ کردن نوشته ها و شعرهای قدیمی. سه روز در هفته ورزش می کنم. روزی نزدیک پنج شش ساعت کار می کنم. بیشتر شب ها سعی می کنم شام بپزم. دیگه به رفتن فکر نمی کنم تا خودش بشه. هر روز فرانسه می خونم. به خودم می گم که این صورتکه. از پرنده هام مراقبت می کنم. هفته ای یه بار اتاق- آتلیه رو جارو می کنم. فیس بوکم رو دی اکتیو کرده ام. روزی یه بار بیشتر گودرمو باز نمی کنم. قرصای همیوپاتیم رو سروقت می خورم. که باید از صورتم برش دارم.

۱۱.۹.۹۰

وقتی قرص ها رو شروع می کنم کابوس ها و خواب های بد شروع می شوند. هیچ هیولایی در این خواب ها نیست، فقط کسانی اند که رابطه ام با آنها تموم شده اما کاملن تموم نشده و مدام در کش واکش هستیم که مشکلات مونده رو حل کنیم.

۷.۹.۹۰

نمی خوام نایس باشم اما مجبورم. می فهمی؟ مجبور.

بعضی آدم ها توی دوستی باهاشون همه اش باید مراقب باشی، دست و دلت بلرزه که مبادا یه چیزی بگی برنجند، یه حرکتی کنی که بد تعبیر کنن و هزار تا اطوار دارند. این آدمها همون ها هستن که من خوب و عالی سعی در مراعاتشون دارم و خوب و عالی هم همیشه گند میزنم درباره شون.
من آدم یه رویی ام. هیچ وقت (شاید خیلی خیلی به ندرت) نبوده که آدمی باشم در دوستی ام که بخواهم یه چیزایی رو به چیزایی ربط بدم و تیکه ی غیرمستقیم بندازم و اگه حرفی بزنم و رفتار هارش طوری هم بکنم، مال همون لحظه است و بس. آدمی نیستم که حرفم رو به قول لاله بپیچم توی هزار تا زرورق و بدم دست طرف و طرف هم باید یه ساعت کاغذ کادو رو وا کنه که بفهمه منظورم چی بوده و خیلی وقتا هم نفهمه درست و دقیق که منظورم چی بوده. این مراعات اصلن نیست در جان من، اگر با کسی احساس دوستی کنم. غریبه ها اما خب مراعاتشون رو می کنم، به جفنگیاتشون لبخند می زنم و به روشون نمیارم هیچی رو. چون غریبه اند و دلیل نداره انرژی بذارم واسشون.
اما دارم چند وقتی است فکر می کنم دوستی چیز مطلقی نیست. ما آدمها با هم مطلق دوست نیستیم. خیلی به ندرت پیش میاد دو نفر یه روح باشند در دو بدن. این است که خیلی وقت ها دوست ترین آدما هم نمی گیرند که دارم اینطور وحشی گونه باهاشون دوستی می کنم و این که اینقدر صریح ام یعنی دوستشون دارم.
می خوام برم یه لاک بخرم و بخزم توش. توی دلم دوستیِ هارش کنم و دیالوگ هارش برقرار کنم با خودم و لاکم و بعد بیام بیرون با موی مرتب و نایس باشم. می دونم یه جا صبرم تموم می شه و می زنم زیر کاسه کوسه ی همه چی و ول می کنم میرم اما تا اون وقت می خوام یک کم نایس تر باشم. بذار آدما فک کنن نایس بودن بخشی از محبته اما برای من که نیست. شاید اصلن باید کمتر به آدما اهمیت داد. طبعن اما همه می دونن زیر ماسک نایس بودنم، هارش وحشی ی نشسته در کمین. حالا کی دوباره بیاد بیرون هیشکی نمی دونه.

۲۵.۸.۹۰

چند روزی هست که رفته ام توی اون عسل همیشگی که حرکات آدم کند می شه، نمی تونی تن بدی به کارایی که وظیفه ته و انجامشون بدی. یه هفته ای هست. هاد بهم می گه تنبل. آیا تنبلم؟ اگه این تنبلیه پس بی انگیزگی چیه؟ پس افسردگی چیه؟ طبیعی است که نمی تونم تشخیص بدم دردم چیه.
دلم می خواد یه دارویی بود که می خوردم و هدفمند و کوشا و خوش بین و همه ی این چیزایی که آدم موفق ها دارند، می شدم.
دلم می خواست زمان برمی گشت به عقب، ده سال، 15 سال پیش و همه ی این سالهای پیش رو رو هم یادم بود.

۴.۷.۹۰

این یک پست بعد از نیمه شب است و بعد از یک ساعتی تعادل جغدها به دست هایشان منتقل می شود

الان که ساعت دو و جهل و هشت دقیقه است نشسته ام و سعی دارم وقتم رو طوری بگذرانم که به رنگ ها و آب های مخلوط شده روی بومم زمان بدهم تا خوب خشک بشوند.
شروع یک کار جدید همیشه سخت است. سخت و یک جوری شبیه به این که بروی بایستی با اعتماد به نفس روبه روی یک گالری دار ننر و بهش بگویی سلام و بلاه بلاه بلاه. به همان سختی.
بوم های خارجی که استفاده می کنم خوشبختانه خیلی کرباس های کلفتی دارند و از همین جهت خیالم راحت است که آن آب زیاد کاری با پارچه ی روی بوم نمی کند. البته ممکن است به مادر چهارچوب سلام کند و بعد یه مدت بوم تاب بردارد.

من جغدی هستم با پیشینه ی چند ده ساله. - الان یک راننده ی گاو می خواست از جای پارک دربیاد و زد به ماشین عقبی / جلویی و صدای دزدگیرش رو درآورد - بله. با پیشینه ی چند ده ساله. بیداری تا وقت سحر. وقتی که هوا دارد کم کم روشن می شود در این محله ی ما یک پرنده ای هست که صدایی از خودش درمی آورد که هیچ جایی در حافظه ی صداییی من نداشته و ندارد. خیلی زیبا اما یک جور ناهمگونی. بعد این طرف خانه در خیابان هم از همان پرنده یکی هست. مدام فکر می کنم باید بهم برسانمشان اما چاره ای به ذهنم نمی رسد. تنها می ایستند روی شاخه ی یک درختی و لاب لاب می کنند. تصورم از قیافه شان چیزی شبیه دارکوب است.

امروز دوباره دست به دامن چسب کاغذی ایرانی شدم. داری آرام بازشان می کنی که یهو خرت، از یک جا کج راه می روند و نصفشان می ماند سر جایش. بعد در این ماسکه کردن بوم هم یهو یک جایشان که به ظاهر چسبیده می بینی نچسبیده. یک چسب های خارجی ی داشتم که اصلن این چیزها را نداشت و ذهن نابودشده ی من را درگیر این خزعبلات نمی کرد. خیلی بی صدا و آرام کارش را انجام می داد.
هم اینک که اینجا نشسته ام به نظر خودم یک نقاش تمام وقت هستم با یک روحیه ی خراب و حس های قاطی پاطی و گاهی به سرم می زند فرار کنم بروم یک جای دوری آشپزی چیزی بشم اما هی افسارم را می کشم و می گویم خفه شو و خفه می شوم.

حالم شبیه حال کسی است که حبل المتینش را گم کرده باشد اما می داند این خواب بد به زودی تمام می شود.

۱۸.۴.۹۰

مادرم

مادرم هیچ وقت با قضیه ازدواج دوباره ی پدرم کنار نیومد. دو سه سال پیش بود که زد زیر همه چی. بهرحال انسان ها همه یک جایی کم میارند و قاطی می کنند و این طبیعی است.
این زن آدمی لجباز بوده و هست. همیشه مرغش یه پا داره و طبعن مرغ یک پا درست راه نمی ره و هی زمین می خوره و همیشه زندگیش نامتوازنه. پیر شده الان و همچنان با همون مرغ یک پا سر می کنه. دیگه زندگی رو دوست نداره. امیدش رو داره به طرز باورنکردنی ی به زندگی از دست می ده. فکر می کنم همین روند هم فاصله اش رو با مرگ کم می کنه. اصلن بی رحمانه حرف نمی زنم. دارم مثل یه آدم که داره از دور به مسایل نگاه می کنه و واقع گراست ماجرا رو نگاه می کنم.
همه می گن که من شبیه مادرم هستم. از بچگی ازین تشبیه ناراحت می شدم چون مدل رفتار و زندگی کردنش رو هرگز دوست نداشته ام. آدمها هم نمی فهمند یا می فهمند و لذت سادییستی ی دارند که هی تو رو به کسانی تشبیه کنند که می بینند مثالشون قیافه ی تو رو در هم و برهم می کنه. نباید. من هیچ وقت دلم نخواسته شبیه مادرم باشم. تنها یک جنبه ی او برایم تحسین برانگیزه و آن "سخت کوشی" جالب توجه اوست که از شانس بد من هیچ ذره ای از این صفتش رو ندارم، یادنگرفته ام یا به ارث نبرده ام؟ نمی دونم.
ما فرزندانش چهار نفریم. همه به یک نوعی لنگ و گول. پسراش هر دو، یک جور نابلد و آزاردهنده و ما دخترانش هم یک جور. برای من قابل درکه که نمی شه وقتی پدر و مادر کامل یا نسبتن کاملی نداری انتظاری هم نداشته باشه که تکامل رو بیاموزی. نیاموختیم و من شاید بیش از همه سعی کردم خودآموزی کنم که درد داشت و داره. مثل استخوانی که شکسته سالها پیش و بیای دوباره بشکونیش که درست جوش بخوره. شانس است اگر جوش بخوره درست و مثل اولش نمی شه هیچ موقع.
مادرم رو می گفتم. زندگی ی داره پر از انتخاب های غلط و رفتارهای نسنجیده که الان او رو به اینجا رسونده. تنهاست و این تنهایی بسیار درونی است برایش. افسرده است و بدنش هم دردناکه. هفتاد و دو ساله بودن حتمن آسون نیست در مملکتی که مدام تو رو فشار می دهند. مگر آدمی چقدر می تواند فشارها رو دوام بیاورد؟
من خیلی جاهای زندگیم رو انتخاب هایی کردم که با گذشت زمان از رویشان هنوز از انتخابم خوشحالم و راضی. شاید مثل او بی موقع حرف می زنم و اگرسیو هستم اما برخلاف او حرف ها رو گوش میدهم وبهشون فکر می کنم. سعی می کنم منطقم رو تربیت کنم، کاری که او هرگز نکرد و شاید اصلن نتونست و ندید.
امروز خیلی خیلی غمگین شدم وقتی دیدم که نمی تونه به حرف های من گوش کنه و مدام حرفی رو می زنه که فکر می کنه من می خوام بهش بگم و حرف منِ واقعی نیست. درد داشت که فهمیدم عمیقن که هیچ وقت او تغییر نخواهد کرد و همین طور ادامه خواهد داد و خودش رو زجر خواهد داد و من رو غمگین. بقیه رو نمی دونم.

این وبلاگ رو چند نفری از خانواده و فامیل های دور و نزدیکم می خونند و الان در این لحظه آرزوم این بود که هیچ خواننده ای مرا نشناسه و بک گراندم رو ندونه. امیدوارم طوری رفتار کنند که انگار ناشناسند. حداقل سعیشون رو بکنند خوبه.

۲۱.۱۰.۸۹

Hi, I'm the HARSH one

من آدم هارشي هستم، آدم رك گويي هستم و خيلي ها اين را جزو صفت هاي بد من مي دانند. كساني هم هستند كه حتمن بعد از اولين بار معاشرت با من ميروند و پشت سرم حرف مي زنند و ترجيح مي دهند دوست ِ من نباشند و يا معاشر هميشگي. اوايل فكر مي كردم بايد خودم را عوض كنم. بايد ليدي باشم تا همه دوستم بدارند و باهام دوستي كنند و از ليست هايشان حذفم نكنند. شوهري هم دارم بهتر از برگ درخت. يك جنتل مَن تمام عيار. بار اولي كه مي بينيدش مي توانيد حتي ته دلتان عاشقش هم بشويد و حتمن اين سئوال را از خودتون مي پرسيد اين بيچاره چطوري دارد با اين فيلان فيلان شده زندگي مي كند. در جواب اين سئوال شما بايد بگويم كه به شما هيچ ربطي ندارد طبعن ولي خب خر شماييد كه همه را از روي ظاهرشان قضاوت مي كنيد و خب خوب هم مي دانم كه او به خاطر من، شانس معاشرت با خيلي از همين خرها را از دست داده است.
بله، بعد مدتي ديدم من اصلن توان اين كه ليدي باشم را ندارم. يك ببري هست در من كه همين طوريش دارد خفه مي شود و در استيل ليدي بودن در حال انفجار است، بينوا. حالا همان آدم ِ هارش و حتي شايد به نظر شما عن يا همان اَن هستم. ممكن است در برخورد اول طوري با شما حرف بزنم كه اولين بار باشد در زندگي تان كه كسي با شما به اين گونه حرف مي زند. متفاوت هستم از اين لحاظ و مي دانم ممكن است دوستم نداشته باشيد ولي مهم نيستيد اگر دوستم نداريد. آن هايي مهم اند كه مانده اند و خنده ها و مهرباني ها و غم ها و زندگي مان را با هم شر كرده ايم. آن ها مهم اند كه مي دانند من چطور آدمي هستم. مي دانند كه زير اين هارش بودن، قلب هم دارم. مي دانند كه آدمي هستم كه در تخم چشمشان نگاه كنم و حرفم را بسيار برخورنده تر از ليدي هاي اطرافشان به آن ها بگويم اما دوستشان هستم.
زندگي ِ ما آدم هاي هارش سخت است. همه ي ما گاهي دوست داريم بتوانيم زبان تيزمان را غلاف كنيم و دل آدم ها را نشكنيم. همه ي ما گاهي دوست داريم درونمان يك گربه ي نرم ِ پشمالو دراز كشيده باشد كنار آتش و ميوي نازي بكند. ما آدم هاي غمگيني هستيم حتا. مي دانيم دايره ي دوستانمان محدود است اما خب حداقل مطمئنيم كه آن ها از چه آتشي گذشته اند و چه خون دلي خورده اند كه الان پيش ما مي نشينند روي مبل و حرف هاي دلشان را به ما مي گويند.
من هارش بودنم را مثل رنگ به رنگ شدن چشمانم پذيرفته ام ولي مي دانم كه دليلي نيست ديگران هم بپذيرند. همه هنوز هم از اين كه چشمانم در نوري سبز مي شود و در نوري قهوه اي، تعجب مي كنند و يادشان مي رود كه روزي باز همين قدر متعجب گفته بودند اوه، چه جالب ! چشمات سبز شده .

دنبال کننده ها