بابام رفت زن گرفت. اون موقع من چهار سال مونده بود كه باشم. بعد يه روزي كه من ده سالم بود، بابام تصادف كرد. يه پيرزن گناهي ي توي ماشينه مرد، سكته كرد و جابه جا مرد. زنگ زدند به مامان كه بايد بياي سند بذاري و اون جا، تو كلانتري بهش گفتند. گفتند كه به اون يكي زنش زنگ زده و اون سند نياورده. مامان از در كه اومد تو، چادرشو ول كرد تو راهرو و تو چشاش يه بهتي بود تاريخي؛ انگاري باور نداشت بابام هيچ وقت اين كارو كرده باشه. براي خواهرم گفت و من هم شنيدم. تنها چيزي كه بهش فكر كردم اين بود كه بابام ما رو ول كرده و رفته. تمام حسي كه داشتم اين بود كه من و آرش براي باباي يه بچه هاي ديگه اي مسابقه مي داديم كه زودتر بغلمون كنه. اون ديگه باباي ما نبود. سه تا بچه ي ديگه داشت. فهميدم كه بابا اون قدري كه فكر مي كردم دوستم نداره. حالا دوست داشتنش رو با سه تا بچه ي ديگه و يك زن جز مامان ما، تقسيم كرده. سهم دوست داشتن منو برده داده به سه نفر ديگه. اين طوري بود كه مرد هيجان انگيزهه زندگي ام، از بابام به كلارك گيبل تغيير شكل داد و هنوزم همون شكليه.
پنج ساله كه مي رم مي شينم جلوي دكترهاي جورواجور و هي مي گم كه بابام اين نيست كه الان هست. بابام يه ك َس ديگه ايه. فهميده ام كه بابام ديگه هيچ وقت برنمي گرده. بايد هزار تا فلوكستين بخورم و فكر نكنم به چيزاي بد. توي جمع آدما ماسك خوشحالي بزنم و همه فكر كنند چه هيجان انگيز و عوضي ام. فهميده ام كه ته هر رابطه اي رفتن ائه. اگه نباشه استثناست. فكر نمي كنم به تهش ديگه. سيگار مي كشم و ته مغزم، اون دورها به مردي فكر مي كنم كه الان تك و تنها نشسته توي يه خونه اي كنار دريا و افسردگي داره داغونش مي كنه و هي مي گم به من چه و پك مي زنم بلكه توي دود گم بشه.
ديروز وقتي وليعصر را ميگشتم براي پيدا كردنش، با خودم گفتم اين بار چندم است كه هوس ديدن ليلا را داري و انگار آب شده و رفتهتوي زمين. در فروشگاهي نسخهي ديوي دي اش را يافتم و خوشحال نشستم با هزار بدبختي در موزه مان، همان جا كه كار مي كنم به ديدنش. اين بار ديدم كه من چه قد كشيده ام و ليلايم همان جور كوچك مانده. من چه فاصله گرفته ام از آن و دلم طوري شد و ته دلم آمد كه كاش مي گذاشتم خاطره اش همان طور بكر و دوست داشتني بماند برايم. اما من آدم چهارده سال پيش و حتي دو سال پيش نيستم و ليلا همان ليلايي است كه بود.
از ديد من ليلاي مهرجويي فيلمي است دوگانه. از نقطه نظر فني آن قدر خوب است كه مي شود از آن مثال آورد. بازي فوق العاده ليلا حاتمي و انتخاب تاريخي او براي اين نقش، تدوين زيبا، موسيقي فوق العاده، فيلمبرداري بدون حرف و طراحي هنري عالي. ليلا فيلم نقطه عطف هاست در زندگي واقعي آدم هايش؛ علي مصفا و ليلا حاتمي (اكنون ازدواج كرده اند با دو بچه)، خود مهرجويي و وحيده محمدي فر(همان خانم دكتر ليلا كه حالا همسر دوم مهرجويي است) و نقطه عطف زندگي هنري عليرضا افتخاري كه بعد از اكران فيلم چه قدر كاستش فروش رفت و نامش افتاد سر زبان ها. شقايق فراهاني را هم مي شود گذاشت انتهاي اين ليست.
بزرگترين ضعف فيلم شخصيت هاست. اولين نفر ليلاست و آن طوري كه او به مسائل نگاه مي كند. ضعيف و گاه ابلهانه كه حرصت را خوب درمي آورد. ليلاي مهرجويي زني است برآمده از ملغمه ي مذهب و سنت و مدرنيته. وقتي آن طور نماز مي خواند و بعد غذاي چيني مي پزد و جلوي مادرشوهر خفقان مي گيرد و مادر بيچاره اش حتي نمي داند تا شب عروسي رضا كه چه به سر دخترش آمده و تمام اين لحظات دوست داشتي كه ليلا مي آمد از صفحه مانيتور بيرون و شانه هايش را محكم مي گرفتي و تكان مي دادي كه بيدار شود از اين خواب چند صد ساله ي زن ايراني. اما او ايستاده كنار آن بيلبورد و هوويش را مي پسندد و تنها كاري كه مي كند فرار از جهنمي است كه با مهارت براي خودش ساخته. حتي بعدتر هم روزه ي سكوت مي گيرد و هيچ كاري نمي كند و در نماي آخر فيلم، با آن كه دلت سوخته براي تنهايي اش و اشك هايش اما چه حالي مي شوي كه براي خاطر دختركي كه از تخم رضاست برمي گردد به خانه شان. او تجسم زن كليشه اي ايراني است كه ظاهرش مدرن شده و درونش همان زن روبنده پوش چارقد به سر است.
رضا هم همان مرد بچه ننه ي ايراني است كه خودش تصميم نمي گيرد و در آخر هم همه چيز را گردن اين و آن مي اندازد. آن قدر دوروبرش زن قدرتمند (مادر و خواهرهايش) ديده كه انگار لمس شده و ديگر كاري نمي كند و اكشني ندارد. حتما كه آن ها خودشان همه چيز را روبراه مي كنند. ليلا براي او همان نمايي است كه مي رود سر يخچال و مرغ نيم خورده را برمي گرداند سرجايش و نانش را فرومي كند در ماست گنديده و دست آخر نان خشك و كرفس به دندان مي كشد. ليلا براي او اين است كه خانه اش را بروبد و غذاهاي خوشمزه بپزد و "زن اش" باشد و كارها را راست و ريست كند اما اشكال كار اين جاست كه ليلا هيچ شباهتي به زنان زندگي او ندارد. ليلا همان قدر ضعيف و بي دست و پاست كه خود او. ليلا زني نيست كه جلوي مادرجون قد علم كند براي حفظ زندگي اش. ليلا همان نسخه ي رضاست اما زن، كمتر خودخواه و كمتر خودمحور . كمتر لوس و نازپرورده.
گيتي زن دوم رضا هم از آن شخصيت هاست كه باورش نمي كني. بيايي در زندگي دو نفر و بعد آن قدر آرام و با طمانينه رها كني و بروي و با پسرخاله وصلت كني. اگر قرار به اين بود كه چرا اصلا زن رضا شدي؟ كه مهريه و خانه بگيري؟ نه، نه، اين از همان شخصيت هاي مهرجويي است كه توي ذوق مي زند و آن قدر غيرواقعي است كه انگار خلق شده براي پيشبرد قصه.
مادرجون، مادر رضا هم كليشه اي است از مادرشوهرها و خاله آن را تكميل مي كند. با آن خنده ها و موش دواني ها. مادرجون بيشتر مي ترسد از بي نسل ماندن تا پدر رضا. دلش شور اسپرم هاي خاندان شان را مي زند كه سرگردان، تلف مي شوند!
آدم هاي قصه ي ليلا را نمي فهمم. اكشن هاشان مثل آدم هاي واقعي نيست. تناقض ندارند. الكي اند و حرص درآر. ازشان هيچ خوشم نمي آيد.
۱۹.۱۰.۸۸
یعنی می تونم بگم یکی از بدترین اتفاقات زندگی من اینه که یک آقایی هست که همکار منه و یک بند ک {...} س می گه. ساکت هم نمی شه. مشکل حرف زدنش نیست. مشکل از این افکار مزخرفیه که تو سرشه و به شدت خاصی معتقده که طرز تفکر خفنی داره. سگ تو روحت. بسه دیگه. نکته اینه که الان هم در حال زر مفت زدنه!
۹.۱۰.۸۸
یعنی می شه روی خوشی رو ببینیم ما سی ساله ها و سی و چند ساله ها؟ یعنی می شه یه روز دستامونو از هم وا کنیم تو خیابونای تهران و یه نفس عمیق بکشیم و با خنده بگیم آخیش؟ نی نی که بودیم تیر بود و انقلاب، بزرگ ت که شدیم جنگ بود و بعدش اون سال های وحشتناک و حالا هم که این جوری. ما اصلا زندگی رو مزه نکردیم. جوونی مون رفت و یه ذره نفهمیدیم بی استرس از خواب پا شدن یعنی چی...
موسوی را برکنار کردند و به جایش آقای طرحی از تاییس! را گذاشتند. این برادران غیوری هم که دور این پیرمرد چلمنگ را گرفته اند، حتما که یک سالی بعد همگی با هم برای مجسمه ی قهوه ای که در فرهنگستان ساخته اند، کف خواهند زد. اما نکته ی ماجرا این است که جنبش سبز را کسی ظاهرن هدایت می کند که با یک فرمان ا.ن و آدم هاش برکنار می شود و آن وقت همین آدم مثلن منتقد این دولت است و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل...
۳۰.۹.۸۸
به قول اینا گفتنی مملکته داریم؟ خب نمی شد تو اسفند این پیرمونو می بردی که یه حالی هم جماعت سبزی بکنند در روزهای ساکت قبل از عید؟ با تمام این اوصاف من قم مم نمی رم...
۲۲.۹.۸۸
توجه توجه دوستان گودری ها و غیر گودری ها به زودی محصول جدید آذرساخت به شما ارائه خواهد شد.
کیف گردنی برای قرار دادن با دقت 100، 200،500،1000 و2000 تومانی های شما که منقش به نقش می باشند!!! این محصول قابلیت این را دارد که نقش موردنظر از قرار گرفتن در جیب عقب شما و در نتیجه زیر ... شما، مصون نگه داشته و هتک حرمت نشود!!! مبادا تصور کنید که این کیف مثل باقی کیف هاست. نه! این کیف فرق دارد!! این محصول بالاخص ویژه آقایان می باشد. برای اطلاعات تکمیلی خواندن این جا را ادامه دهید...
نمایشگاه نقاشی آذر عفیف چهاردهم تا بیست و یکم آذر ماه افتتاحیه: شنبه چهارده آذر ساعت چهار تا هفت عصر پایان: شنبه بیست ویکم آذر تا ساعت هفت عصر
بازدید ساعت ده صبح تا هفت عصر
یکشنبه (عید غدیر) و جمعه، نمایشگاه تعطیل است.
نشانی: اگر با ماشین خودتون می آیید: میدان فلسطین، خیابان طالقانی، جنب سینما فلسطین، خیابان برادران مظفر (صبا)، موسسه فرهنگی و هنری صبا، گالری لر زاده اگر با وسایل عمومی می آیید: خیابان ولیعصر، نرسیده به خیابان طالقانی، جنب فرهنگستان هنر، موسسه فرهنگی هنری صبا، گالری لر زاده
اگر می بینید عکس پوستر یا کارت نمایشگاه را نگذاشته ام، از این جهته که نتونسته ام، نه که نخواستم ها!!!
۲۳.۸.۸۸
بله این گونه است که ما هی چاق تر می شویم به فرض و شما مراعات نمی کنید که نگید... نالوطیا
۲۲.۸.۸۸
به خودم می گم مگه این رحم زن چیه که این همه این خدای نامرد ازش کار می کشه؛ هر ماه که کلی دیواره هاش فرو می ریزن، حداقل یک نه ماهی در شصت سال یه بچه نگه می داره، سه ماه یه بار باید بری دکتر که یه سیخونکی بهش فرو کنه و ببیری آزمایشگاه که مبادا سرطانی شده باشه؛ هی زرت و زرت هم زخم می شه و دکترا هم فریزش می کنن و یه فیرتولایی می گن توش بریزی؛ خدایی اگه با پروستات مردا این طوری رفتار می شد، فمینیست نمی شدن؟؟؟
۲۰.۸.۸۸
یعنی این شرکت این قدر اینترنتش پرسرعته که انسان حالشو می بره
۱۹.۸.۸۸
اومدم پست بنویسم و گودرخوانی کنم که با دیدن صفحه آخر روزنامه اعتماد به گ ا رفتم :
مهدی سحابی درگذشت...
۱۸.۸.۸۸
سختمه بنویسم؛ فک کنم این خوب نیست...
۱۰.۸.۸۸
من اصلن دلم می خواد برم بکوبم تو سینه این مرتیکه که دلم خنک بشه... اه که نمی شه
مردک بیمار سعی کرده همکارم رو ببوسه و اصلن با خودش فکر نکرده که دوربین های این جا تصویرش را ضبط می کنن و خب طبیعی است در چنین شرایطی آدمی مثل من مثل نینجاها لباس بپوشه، مگه نه هادی؟؟؟
الان شلوار نینجایی ام پامه آخه : دی
۲۶.۷.۸۸
بعد از قرنی نوشتن آن هم در کتابخانه ای بالای محل کارت چندان جذاب نیست. دوست داشتم اینترنت دایم داشتم فقط همین قدر که روزی چند خط بنویسم। آرزوهای ما رو ببین تو این خراب شده...
۱۱.۷.۸۸
من عاشق این لحظه هایی هستم که یهو به رییس پیرت می گی منم سیگار می کشم و در کمال ناباوری بهت می گه بدو بیا این سیگارو بکش و در لحظه ای بوی خوش تبانی به مشامت می رسه؛ دزدکی، دم پنجره، سیگار رو پک می زنی و حالش رو می بری از این پیرمرد که یه حالی داد به روزت و ته دلت می ترسی که کسی در رو باز کنه و تو بیاد، اما نمی آدو تو سیگارت رو می کشی و سخت لذتش رو می بری و این گونه است که روز متفاوتی داری...
۶.۷.۸۸
من نشسته ام الان در این شرکت تقریبن خالی از کارمند و صداهایی که از صبح مته می شد و گاهی می رفت توی سرمان، الان دیگر تقریبن تمام شده است؛ دوباره بی اینترنت شدم که در واقع می شود گفت از همان اولی که آمدم این جا بی خانمان بودم و ادای آدم های جادار را درمی آوردم و امروز دوباره اسباب کشیدم به اتاقی دیگر؛ حالا رفته ام سیم کانکشن اینترنت تخمی و کند رییسم را از پشت کامپیوترش کشیده ام و نشسته ام گودر می خوانم و ریز می خندم بلکه درد دستم زیاد نشود از بس که چسبیده به ماوس و هی سعی بیشتری کنم برای نگه داشتن جیشم، که چون احساس می کنم چقدر وقت ندارم برای کار عبثی مثل شاشیدن؛ که واقعیت هم همین است؛ جدی می گویم؛ گودر می خوانم و به این رسولی حسودیم می شود که پست ابرو برداشتن اش، یک ابرو برداشتن ساده و زپرتی، 78 تا لایک دارد و این طوری است که حس دیشب ساناز را به باز شدن بی دریغ آن همه جعبه درک می کنم و الان تنها فکرم این است بروم دستشویی و تمرکز کنم گلویم درد نگیرد که عقب می افتم از زندگی اگر مریض شوم؛ عصر به خیر
پس از گذراندن یک روز کاری بی مزه، با کی برد بی ادبی که نیم فاصله ندارد، بهترین کار این است که بروی خودت را پرت کنی در جوب پهن خیابان ولی عصر و قل بخوری و بروی خانه؛
۲۲.۶.۸۸
حال ندارم که هرروز یک چیزی بنویسم؛ دیشب در خواب می گفتم بلند بلند که کروبی را می گیرند؛ ترسیدم هادی از خواب بیدار شود و بشنود اما نشد؛ تا صبح کابوس دیدم؛
۱۸.۶.۸۸
کار باید حرفه ای باشد و اگر این آدم ها بفهمند این را، من می توانم با خیال راحت بروم بمیرم؛ به همین علت که نمی فهمند آدم هایی مثل من زنده اند و تمایل به نفس کشیدن دارند؛ جدن بدون ما دنیای جای گه تری می شد، اما یک دست...
۱۶.۶.۸۸
من یک انسان مولتی تسک می باشم؛ این همان چیزی است که همیشه بوده ام و حالا کاملن، بی هیچ کم وکاستی هستم! در آن واحد مشغول انجام دادن ३ پروژه هستم که برای یک اش باید ३ نفر باهم کار کنند؛ حالا تصور کنید من مولتی تسک که غر بزنم، یک آدم غیرمولتی تسک خواهد مرد!
۸.۶.۸۸
جدیدن چند نفری را پیدا کرده ام که کاملن می توانم به شیوه ی هپی تری فرندز شکنجه شون بدم و با آرامش بکشمشون؛ یکی شون به طرز بیش از حدی درحال پیشروی روی قسمت ضعیف اعصابم است که احتمالن به زودی نتیجه اش را خواهد دید؛
۶.۶.۸۸
شب ها خواب های آشفته می بینم، که آدم ها رو با مسلسل ها توی خیابون می کشند و پلیس با سگ راه افتاده توی خیابون، ای میل هایی می خونم که اشکم رو درمی آره و باعث می شه دقیقه ای یه سیگار بکشم و عصبانی بشم و هی نفهمم چی شد که این حرف ها زده شد و از دست خوذم حرص بخورم که یه جایی احساساتی شدم؛ ظاهرا اینا اصلا خوب نیست ولی تهش رو که نگاه می کنم می بینم این ها همون اکشن های بزرگ شدنه، درگیر شدن در مسائل و دنیای بزرگسالانی که الان می فهمم مدت هاست جزو اون ها هستم، دوست ندارم اما چاره ای نیست و تنها چیز مهم اینه که بزرگ سال خوبی باشی و سعی کنی دیرتر از یاد ببری کودکی ات رو؛ فلوکستین عمق احساسات رو که یادت رفته دوباره به یادت می آره...
۲۸.۵.۸۸
دیروز که خانمه نشسته بود با قدرت کلامش و میمیک باحال و قیافه ی جالبش جلوی ما و با تن صدای قوی اش حال جفتمونو خوب کرد؛ مهم نیست حالا که حرفاش چقدر سندیت داره، مهم الان اینه که می شه با یه ربع حرف زدن با یه نفر که سرشار از اعتمادبه نفسه، احساس کنی بیرون رفتی از بن بستی که داشته خفه ات می کرده؛ بعضی وقتا آدم به یه همچین موقعیتایی نیاز داره و خودش هیچ نمی دونه...
۲۵.۵.۸۸
این قدر می نشینم پشت این لب تاپ و کار می کنم که گردنم در حال کنده شدن است، هنوز نقطه گذاری ویندوزم اشکال دارد و مجبورم ویرگول بگذارم، کلاس زبانم را منتقل کرده ام به ساعت هفت تا نه شب و خوب ریده ام به روزهای زوج هفته ام، یک همکار بی اعصاب دارم که کلی می خندم از کارهایش، از حرص خوردن های الکی اش و یک رییس که مبتلا به سندرم پای متحرک است، بدتیپ ترین موجود دنیا هستم با مانتوی خاکی-زیتونی و مقنعه ی سرمه ای، یاد گرفته ام کارهایم را طول بدهم و تند تند کار نکنم، دارم می شوم مثل بقیه اما یک فرق گنده با آن ها دارم: من گوگل ریدر دارم و آن ها ندارند و این نمی توانی بدانی که چه موهبتی است ...
۲۱.۵.۸۸
این ها وقاحت را از حد گذراندند، سایت درست کرده اند که برویم همه با هم! از موسوی و حامیانش شکایت کنیم!!! لعنت بهتون، واقعا این حیوان صفت ها کی هستند که شروع کرده اند به نشان دادن قیافه ها واقعیشان؟ وقتی پا می گذاری به مجالس ختم جوان های کشته شده تازه می فهمی چقدر عصبانی هستی و غمگین، چه بغضی گیر کرده ته گلویت، هر کس می آمد ختم دایی نیما انگار یک گوشه ی امنی پیدا کرده بود و زار می زد، این همه وقت را زار می زد، یاد تمامشان شاد، امیدوارم آن مواجب بگیرهایی که می روند و آن فرم شکواییه ی ابلهانه را امضا می کنند به عاقبتشان فکر کنند، روزی نرسد که ورق برگردد... آن روز روز خوبی برای هیچ کدامشان نخواهد بود...
۴.۵.۸۸
امروز شنیدم یک آشنایی زیر شکنجه در اوین کشته شده، به جایی رسیدیم که به جز شباهت های انکارناپذیر با دوره ی اوایل انقلاب ی سال پیش، می گوییم به خودمان و دیگران که مردن با گلوله در خیابان خیلی خیلی بهتر است، برادران و خواهران در بازداشت گاه ها و زندان ها و تمام شمایی که این قدر کثیف و سنگدلید، از تک تک شما بیزارم، متنفرم و امیدوارم روزی برسد که برای بچه های خودتان مجلس ختم بخواهید بگیرید و نشود و حسرتش به دل تک تک تان بماند و از فکر زجر بچه هایتان دیوارها را گاز بزنید، شما بی شرف ها ...
۳.۵.۸۸
امروز شنیدم یک آشنایی زیر شکنجه در اوین کشته شده، به جایی رسیدیم که به جز شباهت های انکارناپذیر با دوره ی اوایل انقلاب سی سال پیش، می گوییم به خودمان و دیگران که مردن با گلوله در خیابان خیلی خیلی بهتر است، برادران و خواهران در بازداشت گاه ها و زندان ها و تمام شمایی که این قدر کثیف و سنگدلید، از تک تک شما بیزارم، متنفرم و امیدوارم روزی برسد که برای بچه های خودتان مجلس ختم بخواهید بگیرید و نشود و حسرتش به دل تک تک تان بماند و از فکر زجر بچه هایتان دیوارها را گاز بزنید، شما بی شرف ها ...
۱.۵.۸۸
با تمام وجودم دنبال یک مدل دختر سفیدپوست نسبتا لاغر می گردم که ازش طراحی کنم، ماشالله نمی دونم چرا همه دوستام این قدر سیاه پوستن، حوصله هم ندارم هی بگه می آم و نمی آم، اگه قول داد هفته ای یه بار بیاد بشینه مثل آدمیزاد سه ساعت مدل بشه، اگر هم خودش طراح بود چه بهتر که منم واسش مدل می شم، فقط من شیکم دارم و قولت قولتای چربی تو پهلوم، دو سال پیش ترا این طوری نبودما این طوری شدم، ولی خب به هرحال قابل استفاده ام! یا اگه کلوپ طراحی می شناسین که مدل لخت داشته باشه بهم بگین مگه کسی هم این جا رو می خونه؟ من چه خرم
۲۸.۴.۸۸
الان نشسته ام در یک جای خنک و حالا قدر هر جای کولرداری را می فهمم، بعد از نیم ساعت در خیابان بودن.دمای هوا به نظرم بیشتر از چهل درجه است و حتما با آن پوست خری هم که به جای لباس فرم می پوشم بیشتر از این حرف هاست، این که تقریبا هر کاری که بهم محول می شود را می توانم انجام بدهم خیلی احساس خوبی دارم، این ها که قدر نمی دانند ولی خب خودم که خیلی حال می کنم، به این فکرمی کنم که اگر این لباسه نبود و این مقنعه همه چیز بسیار خوب بود و حتی خوب بود، دلتنگ هستم اما...
۲۵.۴.۸۸
بی هیچ پشیمانی اعلام می نمایم هارد کامپیوتر یحیای من خر است
۲۰.۴.۸۸
نقطه نمی تونم بذارم جاش ویرگول می ذارم، جای ویرگولام ویرگول می ذارم، اصلا کاملا بی انگیزه ام، تظاهرات هم نمی رم، به این فکر می کنم که اینا سر جمع می خواد به کجا برسونتم، همه هی می گن باید حضور داشت ولی من هی فکر که می کنم یاد قیافه ی مضطرب پنجاه و شصت ساله هایی می افتم که روشون نمی شه بگن ریختن توی خیابونا، می دونم که ممکن هم هست روزی بشه که آزاد بشیم و مملکتمون دموکراتیک بشه و من به خودم بگم : گه! دیدی گند زدی؟ دیدی؟، آره احتمالش هست اما من اول باید برم خودمو درست کنم که پنج روز طول نکشه کونمو هم بکشم و پاشم خونه ی کثیفمو جارو بزنم، واقعیته و خب تلخه، من اصلا الان انگیزه ای واسه تغییر ندارم چه توی خودم چه بیرونم، ببخشید که این قدر بی شعورم، اما خب واقع بینم حداقل، شایدم نیستم،
۱۹.۴.۸۸
هارد کامپیوترم امروز رفت رو هوا و تا شنبه نمی فهمم که کاملا چه بلایی به سرش اومده (نقطه) حوصله ندارم به قدری که حوصله ی خودمم ندارم و اصلا حتی حوصله ی هیچی ندارم (نقطه) سازندگان سریال کلیفرنی کیشن رو از راه دور می بوسم فقط (نقطه)
۱۸.۴.۸۸
این روزهایم مثل قبل می گذرد، تخمی... می روم در آن شرکت که جایگزین موزه شده می نشینم و برگه ی سهام بالا و پایین می کنم و مدام از خودم می پرسم نقاشی خوانده ام که چه بشود، بشوم این ریدمال؟ می نشینم چیز طراحی می کنم و بعد از دست درد و شانه درد به رستگاری می رسم و این مقنعه ی کثافت موهایم را فشار می دهد و از شرکت که بیرون می زنم اولین آرزویم نبودن این آشغال روی سرم است (نقطه) این است زندگی تخمی... جز این است؟ این جا ایران مسترهای کثافت و مادام های گه...
۱۱.۴.۸۸
می نویسم بعد وقت زیاد، حوصله ام کمتر شده و مثل قبل نیستم که تحمل کنم مدام پای کی بورد بودن را، نقطه سر خط هم ندارم، همه چیز مضحک است، از بالا تا پایین، بالای بالا هم کاملا جزو مضحک هاست