۸.۱.۸۹

هر روز داف تر از دیروز

جدیدن داف شده ام و خودم هم خوب می دانم. هر روز داف تر از دیروز. اما این دافیتی که من از آن سخن می گویم چیزی متفاوت از دافیت رایج پیرامون شماست. من بیشتر دارم خودم را دوست می دارم. از نگاه های حریص همشهریانم اینترست نمی شوم بلکه حالم هم به هم می خورد زیاد از دستشان. من دارم می فهمم که زیبا می توانم باشم. می توانم لباس های زیبا بپوشم و می توانم جذاب باشم. این از دافیت من. شکمم گنده شده و همین مرا از داف های کلاسیکی که می بینید متمایز می کند. من ورزش نمی کنم و باشگاه بدنسازی هم نمی روم. این هم یک تمایز آشکار دیگر. خیلی هم بلد نیستم آرایش خلیجی و ملیجی کنم. ماتحتم را هم قر نمی دهم موقع راه رفتن و موقع خندیدن اصلن شبیه داف های معمول نمی خندم. گفتم که دارم خودم را بیشتر دوست می دارم. در کار کشف خویشم در اواخر جوانی. همین.

۲۶.۱۲.۸۸

در خواب مي بينمت چون بيداري...

صبح كه پا مي شي، زجر مي كشي براي بيدارشدن. چشمات دارند مي سوزند. فقط يه ديقه ي ديگه بخوابم، تا اسنوز بعدي... ولي نمي شه. بالاخره بلند مي شي. كه بلندت مي كنم، گاهي با دلخوري، گاهي با عصبانيت، گاهي نمي كنم اصلا و مي خوابي با احساس گناه. پا مي شي و مي كشي تنت را تا دم دستشويي. آب مي زني به صورتت و يه نگاهي مي كني به خود ِ پف كرده ات تو آيينه. مسواك سرسري ي مي زني و يه سيگار مي آري روشن مي كني و مي شيني روي توالت فرنگي. دودش مي كني و در وقتت صرفه جويي مي كني. مي آي لباسايي كه ديشب فكر كردي بپوشيشون مي پوشي. وقتي ادكلن مي زني بيدار مي شم از خوش بويي. بوسم مي كني. گاهي هم نمي كني. لبخند اما مي زني هميشه. مي ري و آب جوشيده را مي ريزي توي ليواني كه ديشب چايي خورده بودي توش. چاي كيسه را مي گذاري توي آب جوش تا رنگش بره به آب. همان جا سرپا، توي همان آشپزخونه يه بيسكوييتي، شيريني ي مي خوري با چاييت. وايستاده حتما سيگارت رو مي كشي و بعد مي ري. يه سيگار هم واسه ي تا سر خيابون. زيرسيگاريت روي ميز آشپزخونه است وقتي بيدار مي شم. من اين لحظه ها رو نمي بينم چون خوابم اما حواسم بهت هست.

۱۷.۱۲.۸۸

هشت مارس تاریخی

صبح كه بيدار شدم يادم افتاد امروز هشت مارس است و با خودم گفتم عجب روزي بشود امروز برايم. شال سفيد سر كردم و خواستم يك كفش پاشنه دار هم بپوشم كه بي خيال شدم، از تصور چگونه راه رفتنم با آن. من بعضي روزها تا محل كارم سوار اتوبوس مي شوم و بعضي روزها مي روم زرتشت را آن ورتر و تاكسي مي گيرم. امروز ديدم همين طور اتوبوس است كه رد مي شود و دويدم كه بهشان برسم. يكي پشت چراغ قرمز درش را باز كرد و تازه ديدم موبايل بيچاره ام روي زمين ولوو شده. برش داشتم و پريدم و توي اتوبوس. صدايي گفت خانوم باتري موبايلت و تازه فهميدم باتري جا مانده. اين قدر حس زرنگي و خفن بودن داشتم كه نفهميدم باطري اش جا مانده چند متر آن ورتر. از اتوبوس در حال شتاب گرفتن با حس سوپر ومن بيرون آمدم يا در واقع بيرون پريدم و يك زميني خوردم، تاريخي. با ماتحت، آن هم پشت چراغ قرمز زرتشت، وسط خيابان ولي عصر، با شال و پليور سفيد! باتري را كه از آقاهه گرفتم سوار اولين اتوبوسي شدم كه مي آمد يك ايستگاه پايين تر و همه را پياده ميكرد بلكه بنشينم كمي. پايين ميدان هم يك مقنعه سبز تيره خريدم و آمدم موزه و شال سفيد را بي خيال شدم. اگر يك تيري هم وسط خيابان در پايان روز بخورد توي ملاجم، امروز را كاملا پرفكت تمام كرده ام.

روزم خوب شروع نشد. روز زنانه اي نبود و بيشتر شبيه سه كله پوك بودم تا يك خانم محترم. شايد هم بايد روز زن هرسال يك اتفاقي بيفتد براي آدم كه خوب ثبت شود اين روز در تاريخ هايش، مثل هشت مارسي كه در هفت تير كتك خورديم. اما در عوض امروز بعد خيلي روز يادم ماند كه قرصم را بخورم و حتي با اين همه اتفاق مثل ديروز بي اتفاق، نسبتا سر ساعت برسم موزه مان. تازه امروز نتيجه ي چند ماه زحمت بچه ها هم افتتاح واقعي مي شود. من هم مثلا يك چيزهايي طراحي كرده ام براي سايت و راضي هم هستم از خودم. حيف كه نمي شود در فضاي مجازي كيك خورد و شمع واقعي فوت كرد اما در خيالمان كه مي شود. پس در خيالمان شمع سايت هم سري را فوت مي كنيم و تولدش را تبريك مي گوييم. به اين خانوم هم تبريك وي‍‍ژه اي مي گويم، چون مي دانم كه امروز چه خوشحال است و در اين چند ماهه چقدر حرص خورده و تقلا كرده براي ديدن امروز.

تولد "هم سري" (هشت مارس مقارن با هفدهم اسفند برابر با بيست و يكم ربيع الاول!) مبارك.

۱۲.۱۲.۸۸

درازای میهنیم

بكِشيدمان، درازتر مي شويم. قول مي دهيم كه آن قدر دراز بشويم كه بتوانيم كشورمان را سرافراز كنيم. بشويم بزرگترين صادركننده چيزهاي دراز. آن قدر دراز بشويم كه مملكتمان را درازي فرابگيرد و ديگر هيچ كس چيز دراز كم نداشته باشد. تماممان را بكِشيد و آن قدر بكِشيد كه دل هر جفت مان خنك شود، هم ما، هم شما. اما نبريدمان يك جايي كه از ما اطلاعي در دست نباشد. نبريدمان انفرادي ي كه وقتي باران مي بارد مجبور بشويم تنها پتويمان كه داريم را تا كنيم و زيرمان بيندازيم بلكه بتوانيم چرتي بزنيم. نبريدمان جايي كه بهمان بگوييد مي توانيم پسرت و آن يكي دخترت و زنت و شوهرت و كل فاميل دور ونزديكت را بياوريم پيشت كه تنها نباشي. نياييد ساعت سه صبح از خواب بيدارمان كنيد و بخواهيد دوستمان را لو بدهيم. ننشينيد و به تمام حرف هاي ما، عاشقانه و غير عاشقانه اش، گوش نكنيد. بكِشيد ما را بلكه دل هاي مان كمي سبك بشود و اين همه اضطراب بريزد بيرون از رگ و پي قلب هامان. بكِشيد ما را بلكه يك روزي بتوانيم بشويم مثل طنابي چيزي، بپيچيم دور گردن هاي كلفت تان و فشارتان بدهيم و با صداي كشيده مان بگوييم : مي بيني چه جور است؟ اما ما شما را نمي كشيم، نه، بلكه رهايتان مي كنيم و مي رويم پي كارمان. بلكه بيدار بشويد. بلكه به خودتان بياييد. بلكه بفهميد دل هاي ما توان اين همه خبر را ندارد. توان اين همه باتوم، اين همه گاز اشك آور، اين همه جنازه، اين همه ترسيدن را ندارد. بلكه درك كنيد، اگر دركي باشد در وجودتان، كه ما هم مي توانيم اين قدر كِشيده بشويم كه بپيچيم دور گردن هايتان و بهتان بفهمانيم يك كم از چقدري كه داريد فشارمان مي دهيد را...

۹.۱۲.۸۸

ببر عوضی که من باشم

يك ببر عوضي هست كه صبح ها مثل همه بيدار مي شود. عادت به دست و رو شستن ندارد. مي رود با لوسيون صورتش را پاك مي كند و خوشحال است از اين كه آب به صورتش نمي خورد اول صبح. اينستنت كافي اش را درست مي كند و با چند بيسكوييت جو كه با شهد انگور درست شده، مي خوردشان. هيچ وقت عادت نمي كند به اين زندگي صبحگاهي كه آدم ها دارند. اگر به او باشد تا ظهر كه خوب هوا گرم شد مي خوابد و شب ها هم صبر مي كند تا خورشيد طلوع بكند و بعد ليز مي خورد در تختخوابش. لم مي دهد روي مبل و چرتكي مي زند و خرخر مي كند. چاي خوردن بيدارش نمي كند. درخت هم ندارد كه بخوابد رويش و پاهايش را آويزان كند پايين. پس به همين مبل ها اكتفا مي كند. آدم هايي هستن كه دوستان اويند. دوستشان دارد و خوشحال مي شود از بودنشان. او همسري هم دارد كه از آدم هاي خيلي مهربان دنياست و خيلي دوستش دارد. ببرعوضي تحمل دوري از او را ندارد. او راضي است. از دنياي آدم ها راضي است اما از خودش راضي نيست. از اين كه گاهي چه قدر دلش فرار مي خواهد. برود در اعماق جنگل هاي مادري اش و به انتظار شكار بنشيند. از اين كه گاهي بي آن كه بخواهد به مزه ي گوشت دوروبري هايش فكر مي كند. مي ترسد از خودش.

*****
هرموقع بچه هاي كلاس در حياط جمع مي شدند و حرف مي زدند با آن طور حلقه زدن دور هم و پچ پچ كردن، مي دانستم كه كافيست جلو برم و هربار كه مي رفتم نگاهم مي كردند انگاري كه مجرمم و كثيفم و پخش مي شدند توي حياط. بعدها مريم كه حالا دو تا بچه دارد، بهم گفت مادرت معلم بود و ما فكر مي كرديم جاسوس كلاس هستي. تا سال ها محروم شده بودم از داشتن يك دوست در مدرسه چون مادرم معلم دو كلاس پايين تر در مدرسه ي بغلي بود. همكلاسي هام فقط وقتي نمره مي خواستند دوستم بودند. هنوز هم وقتي آدم ها جلويم درگوشي حرف مي زنند توهم مي گيرتم. فكر مي كنم به فكري كه درباره ام مي كنند. به قضاوت هاي سرسري شان. به اين كه مي توانند اگر بخواهند ديگر با من حرف نزنند، دوستم نداشته باشند و مثل همكلاسي هايم طردم كنند. قبل از اين كه ديگر كسي بتواند به من ضربه بزند، من مي زنم. مسخره شان مي كنم. شوخي هاي احمقانه مي كنم و ديگر هيچ كس نمي فهمد چقدر مي ترسم از نداشتنشان، از اين كه جاجم كنند به چيزي كه نيستم، از اين كه بروند پخش بشوند و ديگر دوستم نداشته باشند. به خودم كه مي آيم مي بينم همه را لت و پار كرده ام و خودم مانده ام با آدم هاي زخمي ي كه اين ببر خر عوضي را پذيرفته اند و هيچ تلاشي هم براي ترك كردنش نمي كنند و نمي دانند كه چه قدر دوستشان دارم و جانم درمي رود براي تك تكشان.

۱۸.۱۱.۸۸

دماغ

دماغ من كج و كوله است. در كف سوراخ چپش يك كوه استخوان هست كه بيشتر وقت ها نمي گذارد نفس بكشم. يك قوزي هم دارد اين دماغ من كه نمي گذارد عكس هايم خوب شوند به خصوص از نيم رخ. يك وقت هايي هم مي فهمم شب ها در خواب خون دماغ شده ام. هر چند وقت يك بار وسوسه مي شوم بروم بخوابم زير دست يكي از اين جراح هاي خوشنام و هم كوه را بتراشم و هم قوز را اما ترس از سرسره شدن اين دماغ گردن شكسته، نمي گذارد.

كلاس چهارم بوديم. كلاس خانوم شمس. قدش بلند بود و پوست تيره اي داشت و هميشه كفش هاي شيك مي پوشيد. مي گفتند حقوق مي خواند. كلاسمان يك جايي بود عين زندان. دري داشت قطور كه دستگيره نداشت و اگر بسته مي شد به گ ا مي رفتيم و قرعه به نام من بيچاره افتاد. يك روز در بسته شد. آن قدر محكم كه بچه هاي ده ساله نتوانستند بازش كنند. آليس مانده بود بيرون كلاس و تو مي ديديش باورت نمي شد ده ساله است. غولي بود براي خودش كه بعدها ديگر قد نكشيد و شد يك آدم با قد متوسط. اين غول كلاس ما كه كمي هم تپلي بود، از شانس خوب من قصد كرد كه بدود و به در بكوبد و بازش كند. همان وقت بود كه آذر كوچك داشت از سوراخ در نگاه مي كرد و خوشحال داد مي زد: آلييييييييييييييييييييييييس بروووووو كمك بياررررررررررررررر و در همان حين بود كه نفهميد چه شد. لحظه اي منگ شدم. اشك نمي گذاشت جايي را ببينم. بردندم دفتر مدرسه و يك ساعتي پنبه دادند تا خونريزي دماغم بند آمد. كبود شده بود و وقتي رفتم خانه و شنيدند، حتي لحظه اي فكر نكردند بچه ي ده ساله را ببرند دكتر. مي گويند جنگ بود و زندگي سخت بود آن روزها و كي به فكر دماغ ِ تو بود. دماغ همان طور ماند و تغيير شكل ماند و قوزدار شد و كج. مادر و خواهرم كه اتفاقن اصلن آدم هاي شوخي نيستند و فقط در همين يك مورد شوخي داشتند مدام به من مي گفتند دماغ پرتقالي و من ِ كودك سال مي رفتم جلوي آينه و پرتقال را اندازه مي زدم با دماغم و غصه مي خوردم. خواهرم دماغ سربالاي كوچكي داشت كه همه فكر مي كردند دستكاري اش كرده. خودش مي گفت دايي وقتي مي آمده خانه مان هر روز، همان وقت ها كه من به دنيا نيامده بودم، دماغش را مي گرفته و بالا مي كشيده و همين اين قدر دماغش را خوشگل كرده! و من مي رفتم جلوي آينه و هي نگاه مي گردم به دماغ پرتقالي خودم كه كج بود و قوز داشت و زشت بود.

۱۰.۱۱.۸۸

بابايي كه هست و نيست

بابام رفت زن گرفت. اون موقع من چهار سال مونده بود كه باشم. بعد يه روزي كه من ده سالم بود، بابام تصادف كرد. يه پيرزن گناهي ي توي ماشينه مرد، سكته كرد و جابه جا مرد. زنگ زدند به مامان كه بايد بياي سند بذاري و اون جا، تو كلانتري بهش گفتند. گفتند كه به اون يكي زنش زنگ زده و اون سند نياورده. مامان از در كه اومد تو، چادرشو ول كرد تو راهرو و تو چشاش يه بهتي بود تاريخي؛ انگاري باور نداشت بابام هيچ وقت اين كارو كرده باشه. براي خواهرم گفت و من هم شنيدم. تنها چيزي كه بهش فكر كردم اين بود كه بابام ما رو ول كرده و رفته. تمام حسي كه داشتم اين بود كه من و آرش براي باباي يه بچه هاي ديگه اي مسابقه مي داديم كه زودتر بغلمون كنه. اون ديگه باباي ما نبود. سه تا بچه ي ديگه داشت. فهميدم كه بابا اون قدري كه فكر مي كردم دوستم نداره. حالا دوست داشتنش رو با سه تا بچه ي ديگه و يك زن جز مامان ما، تقسيم كرده. سهم دوست داشتن منو برده داده به سه نفر ديگه. اين طوري بود كه مرد هيجان انگيزهه زندگي ام، از بابام به كلارك گيبل تغيير شكل داد و هنوزم همون شكليه.

پنج ساله كه مي رم مي شينم جلوي دكترهاي جورواجور و هي مي گم كه بابام اين نيست كه الان هست. بابام يه ك َس ديگه ايه. فهميده ام كه بابام ديگه هيچ وقت برنمي گرده. بايد هزار تا فلوكستين بخورم و فكر نكنم به چيزاي بد. توي جمع آدما ماسك خوشحالي بزنم و همه فكر كنند چه هيجان انگيز و عوضي ام. فهميده ام كه ته هر رابطه اي رفتن ائه. اگه نباشه استثناست. فكر نمي كنم به تهش ديگه. سيگار مي كشم و ته مغزم، اون دورها به مردي فكر مي كنم كه الان تك و تنها نشسته توي يه خونه اي كنار دريا و افسردگي داره داغونش مي كنه و هي مي گم به من چه و پك مي زنم بلكه توي دود گم بشه.

۷.۱۱.۸۸

ليلاي دوست داشتني پر ايراد...

ديروز وقتي ولي عصر را مي گشتم براي پيدا كردنش، با خودم گفتم اين بار چندم است كه هوس ديدن ليلا را داري و انگار آب شده و رفته توي زمين. در فروشگاهي نسخه ي دي وي دي اش را يافتم و خوشحال نشستم با هزار بدبختي در موزه ­مان، همان ­جا كه كار مي­ كنم به ديدنش. اين ­بار ديدم كه من چه قد كشيده ­ام و ليلايم همان ­جور كوچك مانده. من چه فاصله گرفته ­ام از آن و دلم طوري شد و ته دلم آمد كه كاش مي ­گذاشتم خاطره ­اش همان ­طور بكر و دوست ­داشتني بماند برايم. اما من آدم چهارده ­سال پيش و حتي دو سال پيش نيستم و ليلا همان ليلايي است كه بود.

از ديد من ليلاي مهرجويي فيلمي است دوگانه. از نقطه نظر فني آن­ قدر خوب است كه مي ­شود از آن مثال آورد. بازي فوق ­العاده ليلا حاتمي و انتخاب تاريخي او براي اين نقش، تدوين زيبا، موسيقي فوق ­العاده، فيلمبرداري بدون حرف و طراحي هنري عالي. ليلا فيلم نقطه عطف­ هاست در زندگي واقعي آدم­ هايش؛ علي مصفا و ليلا حاتمي (اكنون ازدواج كرده ­اند با دو بچه)، خود مهرجويي و وحيده محمدي ­فر(همان خانم دكتر ليلا كه حالا همسر دوم مهرجويي است) و نقطه عطف زندگي هنري عليرضا افتخاري كه بعد از اكران فيلم چه ­قدر كاستش فروش رفت و نامش افتاد سر زبان ­ها. شقايق فراهاني را هم مي ­شود گذاشت انتهاي اين ليست.

بزرگترين ضعف فيلم شخصيت ­هاست. اولين نفر ليلاست و آن ­طوري كه او به مسائل نگاه مي­ كند. ضعيف و گاه ابلهانه كه حرصت را خوب درمي ­آورد. ليلاي مهرجويي زني است برآمده از ملغمه ­ي مذهب و سنت و مدرنيته. وقتي آن ­طور نماز مي خواند و بعد غذاي چيني مي ­پزد و جلوي مادرشوهر خفقان مي ­گيرد و مادر بيچاره ­اش حتي نمي ­داند تا شب عروسي رضا كه چه به سر دخترش آمده و تمام اين لحظات دوست داشتي كه ليلا مي ­آمد از صفحه مانيتور بيرون و شانه­ هايش را محكم مي ­گرفتي و تكان مي­ دادي كه بيدار شود از اين خواب چند صد ساله ­ي زن ايراني. اما او ايستاده كنار آن بيلبورد و هوويش را مي­ پسندد و تنها كاري كه مي كند فرار از جهنمي است كه با مهارت براي خودش ساخته. حتي بعدتر هم روزه ­ي سكوت مي ­گيرد و هيچ كاري نمي­ كند و در نماي آخر فيلم، با آن ­كه دلت سوخته براي تنهايي­ اش و اشك­ هايش اما چه حالي مي ­شوي كه براي خاطر دختركي كه از تخم رضاست برمي­ گردد به خانه ­شان. او تجسم زن كليشه­ اي ايراني است كه ظاهرش مدرن شده و درونش همان زن روبنده ­پوش چارقد به­ سر است.

رضا هم همان مرد بچه ­ننه­ ي ايراني است كه خودش تصميم نمي ­گيرد و در آخر هم همه چيز را گردن اين و آن مي ­اندازد. آن قدر دوروبرش زن قدرتمند (مادر و خواهرهايش) ديده كه انگار لمس شده و ديگر كاري نمي ­كند و اكشني ندارد. حتما كه آن­ ها خودشان همه ­چيز را روبراه مي ­كنند. ليلا براي او همان نمايي است كه مي ­رود سر يخچال و مرغ نيم­ خورده را برمي ­گرداند سرجايش و نانش را فرومي ­كند در ماست گنديده و دست آخر نان خشك و كرفس به دندان مي ­كشد. ليلا براي او اين است كه خانه ­اش را بروبد و غذاهاي خوشمزه بپزد و "زن ­اش" باشد و كارها را راست و ريست كند اما اشكال كار اين ­جاست كه ليلا هيچ شباهتي به زنان زندگي او ندارد. ليلا همان­ قدر ضعيف و بي ­دست و پاست كه خود او. ليلا زني نيست كه جلوي مادرجون قد علم كند براي حفظ زندگي ­اش. ليلا همان نسخه­ ي رضاست اما زن، كمتر خودخواه و كمتر خودمحور . كمتر لوس و نازپرورده.

گيتي زن دوم رضا هم از آن شخصيت­ هاست كه باورش نمي ­كني. بيايي در زندگي دو نفر و بعد آن ­قدر آرام و با طمانينه رها كني و بروي و با پسرخاله وصلت كني. اگر قرار به اين بود كه چرا اصلا زن رضا شدي؟ كه مهريه و خانه بگيري؟ نه، نه، اين از همان شخصيت­ هاي مهرجويي است كه توي ذوق مي ­زند و آن قدر غيرواقعي است كه انگار خلق شده براي پيشبرد قصه.

مادرجون، مادر رضا هم كليشه­ اي است از مادرشوهرها و خاله آن را تكميل مي ­كند. با آن خنده ­ها و موش ­دواني ­ها. مادرجون بيشتر مي ­ترسد از بي نسل ماندن تا پدر رضا. دلش شور اسپرم­ هاي خاندان­ شان را مي­ زند كه سرگردان، تلف مي ­شوند!

آدم­ هاي قصه ­ي ليلا را نمي ­فهمم. اكشن­ هاشان مثل آدم­ هاي واقعي نيست. تناقض ندارند. الكي ­اند و حرص ­درآر. ازشان هيچ خوشم نمي ­آيد.

دنبال کننده ها