۷.۴.۹۰

اِوری تینگ ایز اوکی اما تو باور نکن

اول. شنبه رفتیم با هاد راهِ تند رفتیم. از سر مستوفی تا تهش. بعد برگشتیم بالا. خیابونمون سربالاییه و طبعن بالا اومدنه سرویسم کرد. سیگار و موی بلند و روسری و هوای گرم تابستان، چهار عنصری می باشند که می توانند در هنگام جاگینگ مرا بگایند و در این فصل و این کشور و این شرایط هر چهارتاشون حاضرند. 45 دقیقه راه رفتیم با شکم توداده و پشت صاف و دیگه هی نمی شه بریم. این قدر خبرهای کثافت درباره ی زورگیری و تجاوز و این خزعبلات خوانده ایم و می خوانیم که به یک نحو ناخودآگاهی احساس ناامنی می کنیم از یک ساعتی به بعد مثلن 10. در این جور مواقع دوست داشتم گربه ای، سگی چیزی بودم که نترسم از ساعتِ دیر در خیابون بودن ولی نیستم.

دوم. دارم تمرینِ "چگونه هدفمند خرابکارتر باشم" می کنم. می رینم در روی بوم نقاشی و بعد از کپه ی شِتِ روی بوم به نتایج شگفت آوری می رسم. مدت ها بود به خاطر این که به شدت منظم کار می کردم و نمی گذاشتم میلی متری خطی یا نقطه ای جابه جا بشود، این را از دست داده بودم. دردناک هم هست. می دانم که نتیجه ای که راضی ام کند و به آنجایی برسانَتَم که احساس کنم اِوری تینگ ایز پِرفکت، مدتی طول می کشد. چقدر؟ ندانم.

سوم. دیگه برام سخت است که روزانه نویسی های دیگران را - هرچند خوب - رو بخوانم. برایم جالبه بفهمم آیا این روزانه نویسی های خودم خواندنی هستند یا نه. طبعن چون گودر رو ترک کرده ام کامنت ها را با جان و دل پذیرا می باشم.

۵.۴.۹۰

تغییر

اول. یک نقاش اسپانیایی پیدا کرده ام و هر روز میروم و کارهاش رو می بینم و حظ می برم (اسمش رو نمی آورم چون دوست دارم یه چیز خصوصی طوری داشته باشم برای خودم). کارهاش بسیار خلاق است و بعد از مدت ها از دیدن یک سری نقاشی لذت بردم و می برم.

دوم. گودر را به صورت ضربتی ترک کردم. در طول روز و شب و در خواب مدام خارخار می کنه که برو یه ثانیه گودر کن اما مقاومت می کنم. ترکش مثل ترک سیگار است. واقعن به همون سختی. راهی که من ابداع کردم که کمتر زجر بکشم این بود که خودم رو قانع کردم. دیدم نه معاشرت های مجازی عمیقی دارم که مثلن با ترک گودر تنها و بی کس بشوم و نه مطالبی که هر روز می خوانم چیزهایی هستند که با نخواندنش از دایره دانشم چیزی کم یا بهش چیزی اضافه بشود. اعتیاد به اینترنت بالاخص گودر تمرکزم رو ازم گرفته و نمی گذارد کارهای مفیدتری کنم. سه ساعت زمان زیادی است در روز برای نشستن و اسکرول کردن.

سوم. نقاشی نمی کنم. نقاشی منو می کنه. به معنای واقعی کلمه و عمل.

چهارم. کم حوصله تر شده ام. سخت تر راضی می شوم. بعد از چند ساعت حوصله ام از جمع رو از دست می دهم. خسته می شوم و آسیب پذیر. سعی دارم کمی روال زندگی ام را به جایی برسانم که پرانرژی تر باشم که به یک تلنگر نشکنم. بیشتر خواهم نوشت. نوشتن خودش آدمیزاد رو قوی می کند.

۲۴.۳.۹۰

تخم بذار دیگه. دیوونه ام کردی

بعد کلی مدت که این پرنده ها رو دارم، یه چیزی فهمیدم. حرف نزدن و نتونستن برقراری ارتباط کلامی خیلی سخته. سخته ازین جهت که بفهمی اونی که حرف نمی زنه چی می خواد. بعد من هم که پرنده نیستم که بدونم توی سر اینا چی می گذره.
ماده هه اما یه عادتی داره. وقتی می خواد بهم حالی کنه یه چیزی می خواد و یه مشکلی هست، تا منو می بینه کجکی هی میاد سمتم. نگاهم می کنه و کاملن کاری می کنه که می فهمم داره بهم توجه نشون می ده. توجه واقعی.
رفتم دو هفته پیش واسشون یه لونه ی قناری خریدم. یه کاسه ای است پلاستیکی و پنبه نزده رو چپوندم توش. اولش فکر کردم خوشحالن و لونه رو قبول کرده ان اما این طور نشد. ماده هه عصبی بود و دیوونه وار هی می پرید این ور و اون ور. قبولش نکردن. هر کاری کردم و هر کله معلقی زدم قبولش نکردن.
لجبازی در هر موجودی هست انگار. دیگه امروز تسلیم شدم و رفتم همون جادونه ای سفیدی که مال طوطی بود رو گذاشتم و یه کم پنبه گذاشتم توش و آویزوونش کردم به قفس. یک کم بعد قشنگ دیدم رفتن توش و خوشحالن. امیدوارم حالا باز بازی جدیدی درنیارن.

۱۲.۳.۹۰

یازدهم خرداد نود - به یادسپاری

دیروز نشستم آروم آروم سوگواری کردم
برای هاله سحابی
و برای تمام این سال هایی که فقط داد زده بودم
اشکم تا دیروز داغ بود
تمام دیروز اما با اندوه گریه کردم


نوشتم که یادم نره
و بله من غمگین بودم دیروز. سانتی مانتالیسم یا چرند یا هر چی.

۲۱.۲.۹۰

موودسوویینگرز

بیمارم. بله بیمارم. اولاش فک می کردم افسردگیه. بعدتر که رفتم و اتفاقن در سرچ های گوگلی ام برخوردم به یک سایتی که مال یک دانشگاهی بود در کالیفرنیا، اونها بعد از دو تا تست بهم گفتن نه تو افسرده نیستی. شما مودسویینگ داری.
این که مودسویینگ چیه خودم هم دقیقن اطلاع ندارم فقط می دونم که در یه روز که با کم کردن ساعت خواب می شه 16 ساعت، ممکنه بیش از چهار مدل حال رو تجربه کنم. استرسو، بی حال و خسته و بی حس، خوشحال و پرانرژی و بی قراری که اولش انرژی انفجاری دارم و بعد تبدیل می شه به پوووف.
مودسویینگ گویا درمان نداره. حتی خودم فکر می کنم نتیجه ی بی کم و کاست بیش فعالی درمان نشده ام در بچگیه.
همین لحظه که دارم اینو می نویسم در وضعیت دوم هستم. بی حالی غیرقابل کنترل. در این وضعیت که اگر بهش پا بدم می تونه زندگی ام رو به گه بکشه، می رم می نشینم جلوی کارم و سعی می کنم ( عین کلمه ی سعی می کنم رو فرض کنید ) و حتی اگر پیشرفت قابل توجهی در نقاشی ام به وجود نیاد وضعیتم رو حفظ می کنم. تا حدی جواب می ده. ممکنه در یک ساعت فقط روی یک بخش یک سانت در یک سانت، کار کنم اما سعی می کنم ( خیلی سعی می کنم ) که به حالم محل نذارم. شرایط پیچیده ایه و احتمالن فقط باید این حال رو دقیقن تجربه کرده باشید تا متوجه اوضاع مزخرفش بشید. در مورد نقاشی کردن که نتیجه ی ملموس و عینی داره کارم آسون تره ولی مواردی مثل فرانسه خوندن به یک فاجعه تبدیل می شه. در این حال، حتی تلفظ درست کلمات رو هم از یاد می برم. می شم یه آدمی که انگار یه ماهه فرانسه خونده ( الان شش ماهه که فرانسه می خونم ) و حتی وقتی مکالمه رو گوش می کنم و سعی می کنم ( همون سعی، حتی بیشتر ) که تلفظ هام درست باشه کاملن شکست خورده ام.
اولا که فهمیدم وضع زندگیم این جوریه، خودم رو می سپردم دست حال لحظه ام. این بدترین کار بود چون حال دوم یعنی بی حال و خسته و فیلان قوی ترین مدل حال (شاید در منه ) است و می تونه تا ابد ادامه پیدا کنه. دراز می کشیدم روی مبل جلوی تلویزیون و ساعت ها به صفحه خیره می شدم. برام هم فرق نداشت چی می بینم. فقط می دیدم. بعدتر که رفتم سرکار وضعیتم بیشتر رفت در حال اول که استرسو بودم و تمام روز در حال سکته کردن از اضطرابی که واقعن دیوانه کننده بود.
الان آگاهم به مشکلم. می دونم و می فهمم که کی در چه حالی ام. بعضی وقت ها نمی تونم مقاومت کنم ولی در کل بخوام حساب کنم موفق تر عمل می کنم از قبل. خیلی موفق تر.
تا در این وضعیت نباشید درکش نمی کنید. باور کنید. این رو گفتم که بدونید وقتی با آدمی مثل من هستید ( چه دوست چه همخونه چه پارتنر و چه هرچی ) بدونید ماها نیاز به چیزی داریم به نام درک کردن. ما رو درک کنید. مثل ایدزوها که درکشون می کنید یا سرطانی ها. ما هم بیماریم فقط ظاهرمون هیچی رو نشون نمی ده. ما هم داریم درد می کشیم. دردی که هیچ وقت تموم نمی شه.

۱۹.۲.۹۰

ماده هه

فردای روزی که پست قبلی رو نوشتم جفت گیری کردند. ماده ی نادان شروع کرد به لانه سازی در ظرف دونه شون. کاملن خودجوش. طبعن به دلیل این که پدر پرنده بازی دارم می دونم که جای جوجه ی اینا باید تاریک باشه وگرنه می میرن. رفتم و با یک حرکت خیلی هوشمندانه جای لونه و جادونه اشون رو عوض کردم. فکر کردم چون دو تا جای دونه دارن که توی یکی ارزنه و در دیگری تخم کتون، پس خیلی زجر نخواهند کشید. طبعن پرنده ی ماده از لونه سازی منصرف شد و تمام روز داغون نشست یه گوشه ای و تبدیل به یه موجود افسرده شد. می خوابید و صدا درنمی اومد ازش.
امروز صبح پاشدم و وضعیت رو به وضع سابق درآوردم. الان کاملن خوشحاله. لونه نساخت اما می بینم که انگار ازین که دونه ها در یک لاین قفس است و او می تونه از این دونه بپره به اون دونه، رضایت کامل داره. شاید دلیل اینکه اصرار داره همونجا لونه بسازه اینه که دسترسی اش به غذا رو به هیچ وجه از دست نده. احتمالن زندگی در پرنده فروشی ی که خیلی پرنده با اون وضعیت کنار هم زندگی می کردن و حتمن سر غذا مرافعه داشتن، این احساس ناامنی رو بهش داده. بیشترین کاری که در روز انجام می ده خوردنه. می ترسم بترکه.

۱۶.۲.۹۰

طبیعت

روز اولی که رنگی رو خریدم و انداختمش توی قفس، سفیده که آقا می باشه یه بند زدش. کاری کرد که خانم بیچاره رفته بود نشسته بود کف قفس و جرات هیچ ابراز وجودی رو نداشت. از قبل تر بذارید بگم. خانم رو از پاکتش رها کردم توی قفس و بعد آقا رو سعی کردم بگیرم که فرار کرد و در نهایت با روسری راهی قفسش کردم. نفس نفس می کرد و سخت ترسیده بود. رفت یه گوشه کز کرد به حال موجوداتِ والدین مرده و خانم رفت نشست کنارش و هی بهش توجه کرد. تا حالش جا اومد نوک زد تو سر خانم بیچاره و این کارو یه بیست و چهار ساعتی ادامه داد. خانومه با نقشه های از پیش کشیده شده هی می رفت خودشو می چسبوند بهش و این پروسه یه روز ادامه داشت. سه روز بعد دیدم دارن نوک بازی می کنن. روز بعدش دوتایی در کنار هم خوابیده بودند روی جادونه ایشون. الان دیگه یه زوج خوبن و کاملن رفتار طبیعی دارن. همه اش به این فکر می کنم که اگه خانومه تیپ رفتاریش ازینا بود که خودشو عن می کرد و می رفت یه گوشه و هیچ تلاشی برای ارتباط گرفتن نمی کرد، الان به دلیل به گا رفتن ارتباطشون باید برش می گردوندم شهر پرنده و یه ماده ی جدید می خریدم. خانم رو از یه قفس کثیف که بیستایی فنچ به هم چسبیده توش زندگی می کردن، نجات دادم. الان دوبرابر اون موقع، دونفری فضا دارن و در هوای بهاری بالکن، با یه آقای سفید به سر می برن. هوش طبیعی اش بهش کمک کرد که برنگرده توی اون آشغالدونی و ترجیح داد یه روز کتک بخوره محض مشخص شدن تریتوری آقاهه ولی الان دوبرابر دونه می خوره و تپلی و خوشحاله. جفت گیری هم نکردن هنوز. خوشم میاد که باهوشه.

۱۲.۲.۹۰

من الان خودِ اوباما هستم یا علفش خوب بوده؟

الان دیگه مطمئنم تست های شخصیت و مشاغل و این تست مسخره ی ایران ذهن، از دم مسخره ان. نمی دونم من تیزهوشم و مغزم به یه شکل قشنگی خودش جوابی که دوست داره باشه و نه هست رو تیک می زنه یا این تست ها بی پایه و اساسن. من در این تست ها آدمی هستم خفن و قوی و فیلان و بهمان و دست به کارای خفن می کنم و می تونم وکیل و مدیرکل و هزارتا پست باحال و پردارآمد داشته باشم، لیدر باشم و عملگرا (من؟ من؟) هستم و حتی بعضی وقت ها بی احساس!!!
این آدم پراز انرژی و پرفکت و فیلان که می گن الان یک نقاش زپرتی در دهه ی چهارم ( بله، سی و دوساله هستم و 6 ماهه دیگه سی و دو سالم تموم میشه) زندگی اشه که هنوز می شینه جلوی بومش پنیک می زنه از این که اونی که قراره این کارو ببینه و شاید کالکتور باشه و یا گالری دار قراره با چه زاویه ای برینه بهش.
این آدم لیدر و شاخ و جالب انگیز و قوی، وقتی مهمترین آدمش حالش خوب نیست و او نمی دونه چشه و چون او آدم درونگراییه و اصولن مثل خود نویسنده که یک ریز حرف می زنه و یکی باید یه وقتایی بهش یادآوری کنن که بسه، نیست می تونه در عرض یه دقیقه حال همین آدم خفنی که توصیفش رفت رو ازین رو به اون رو کنه. (دارم شرح حال میدم فقط)
بعد آن خانم که قراره وکیل و مدیرعامل بی احساسی باشه که عامل پیشبرد بزرگ ترین کارهای جهانه، یه احساساتی گاوی است که وقتی دوستش فیلمش می کنه و سرکارش میذاره برایش استرس می گیره و طوری حالش بد می شه که افت قند پیدا می کنه.
مدام ته مغزش یک موجودات ریز و زیادی داد می زنن : اون روز نزدیکه که بری و همه شونو بذاری این جا و جر بخوری ازین سر تا اون سر و این خانمی که شرحش رفت خیلی آهسته و بی صدا جر می خوره.
حالا کلن گفتم نشینین ازین تست ها بزنین چون اگه مثل من آدم بدبین و داغونی نباشین باور می کنین و ممکنه به گا یا همون جایی که خیلی دوره برید. با تشکر

۶.۲.۹۰

روزهایی که می گذرانم

امروز تقریبا یک ماهی هست که دیگر سرکار نمی روم. می نشینم در خانه، در اتاق دوم و نقاشی می کشم. یک وقتی هست که نقاشی کردنم نمی آید اما فحش می دهم و توی سر خودم می زنم و با یک سیگار خودم را گول می زنم برمی گردم سر کارم. ساعت 11-12 ظهر پرنده هایی می نشینند روی درخت های حیاط و آواز می خوانند. من گوش می دهم لابه لای موسیقی های خودم و آرتی ال فیلان. روزهایی که آفتاب زده روی شیشه و نور تمام اتاق را پر کرده، روزهای بهتری اند. روزهای ابری دلتنگی می آورند. نور کم می شود و باید چراغ روشن کنم و این احساس را می دهد به من که صبح کار کردن، این نیست. رنگ ها را باید در نور روز دید وگرنه که می شود شب نشست زیر نور لامپ.
دیروز ه که از سرکار برگشت با خودش یک فنچ سفید آورد. پرنده فرار کرده بود و خسته نشسته بود روی پله ی خانه ای و او هم آوردش خانه. اینقدر بی حال بود که نشسته بود روی انگشتم و تکان نمی خورد. سبد لباس چرک ها را خالی کردم و کاسه ی آب گذاشتم برایش و از همسایه پایینی ارزن گرفتیم و برایش ریختیم. قحطی زده بود و خورد و نوشید. مدام فکر کردم بدهمش به کسی که فنچ داشته باشد. به گیت زنگ زدیم و قرار شد بیاید بگیرد و ببردش.
وسط حرف با ند و ه یکهو فکرم حرف شد که "نگهش می دارم" و نگهش داشته ام. جفت ندارد و باید برایش قفس هم بگیرم. امروز صبح که خوب خوابیده و چریده بود برای خودش، فرز و تیز می پرید و آواز ناقصی هم می خواند. گذاشتمش در بالکن و یک بند شادی کرد تا هوا سرد شد و گذاشتمش توی اتاق. من کار می کردم و این بیب بیب می کرد.
فهمیده ام که ضعف هایی دارم در کارم و باید رفعشان کنم. ایرادهایی که شاید خیلی ها نفهمند اما خودِ کمال گرایم که می فهمم. یک ساعت تمام روی یک مار کوچک کار کردم که دلم راضی بشود و نشد. بهرحال کار تمام شد و من هم تمام شدم. روی مبل خوابم برد و هی می پریدم به این خیال که ه برگشته خانه.

۲۹.۱۲.۸۹

بهار؛ برای همه ی آنها که برای آزادی مبارزه می کنند

حتمن که سال خودش نو می شه اما نه برای همه و به یک شکل.
زندانی های این روزها شاید عید رو کمتر حس می کنند. می دونیم که قلبهاشون پر از امید است و صبورند اما عید برای آنها مثل ما نیست.
خویشاوندان و دوستان کشته ها هم. عید آنها هم حتما که با ما فرق دارد.
نمی دانم چه باید بکنیم که عید را برگردانیم به خانه هاشان، دلهایشان که حتما سبز است و بهار در قلب هایشان.
هرجا هستید سال نویتان مبارک باشد. سر سفره ی هفت سین به یاد همه آنها که جانشان و عمرشان را در راه آزادی فدا کرده و می کنند؛ باشیم.



۱۹.۱۲.۸۹

بدون عنوان؛ عن

دیروز همه چی تموم شد. واقعن تموم شد. تمام این چند روز می خواستن قانعم کنن که تا آخر فروردین بیام، تا آخر اردی بهشت بیام، تا آخر خرداد بیام. جلویشون وایستادم. سی و دو سالمه و هنوز وقتی با آدمی که از من بالاتره به یه نحوی می خوام یه حرف جدی بزنم و حقمو بگیرم، در حد مرگ استرس می گیرم. یه سیتالوپرام خوردم و کاملن خودم رو درک کردم. نخواستم از خودم که قوی باشه و استرس نگیره. درک کردم که خب اینجوریه بیچاره، استرس می گیره و تو باید واسش یه کاری کنی که آروم بشه. آروم شده بودم. بی هیچ نگرانی ی جلوی مدیرعامل یه شرکت خیلی مهم وایستادم و با یه لبخند بی خیالانه ای گفتم واقعن دیگه نمیام بعد از عید و وقتی که سعی کرد برای خوش وقت بخره با همون لبخنده نگاهش کردم و گفتم بگردید دنبال آدم.

پریروز یه پست نوشتم که یه جورایی غر بود و یه ربطایی هم به زن بودنم و اجحافی که در محیط کار بهم می شد، پیدا می کرد. درفتش کردم. درفتش کردم چون دیدم دلایلم کافی نبوده. زن بودنم تنها دلیلی نیست و نبوده که بهم اجحاف شده، که هیچ کجا بیمه ام نکرده اند، که همه جا سعی کرده اند تا مرحله ی بیستم فقط به فکر منافع خودشون باشند. زنایی هستند که خوش شانس هم بوده اند و روش گرفتن حقشون رو ازین کارفرماهای عن بلد بوده اند و الان هم جای خوبی ایستاده اند در زندگانیشون. من بلد نبوده ام. من می ترسیدم که مواجه بشم با این آدما. وقتی هم که اونقدر عصبانی می شدم که برم حقمو بگیرم از بس احساساتی می شدم که خراب می کردم، زبونم بند میومد و نمی تونستم خوب جواب طرفو بدم و اشک حلقه می زد توی چشمام. آدمایی مثل من باید خودشونو ازین حجم احساسات بی فایده نجات بدهند و بفهمند بد نیست یه آرامبخش توی اون شرایط. برای من که خوب بود.

می دونم که طبق نُرم جامعه ی جهانی رسیدن به همه ی این نتایج بالا در سی و دو سالگی دیر است اما خب بعضی از ما دیر بالغ می شیم و دیر می فهمیم کجای دنیا و زندگیمون وایستادیم. من یکی از اونهام ولی این خیلی هم نگرانم نمی کنه. مهم اینه که بالاخره رسیدم به اونجا. بالاخره تونستم.

۲۳.۱۱.۸۹

تمام دیشب رو انگار یکی دست انداخته بود و داشت تنم رو از تو پاره پاره می کرد. مبارک رفته بود و شادمانی مصری ها داشت دیوانه ام می کرد. اوباما که پیامش را خواند، دیگر اشک ریزانم شروع شد. اصلن نمی فهمیدم احساسم چیست. سرخوردگی؟ شادی؟ نفرت؟ حسادت؟ دلسوزی؟ نگرانی؟

یک چیز مدام در سرم فریاد می کشید : نوبت ما خواهد شد؟

۱۱.۱۱.۸۹

سطح بحث

الان درست يك هفته است كه تلفن مستقيم و خطوط داخلي مان قطع است. من مجبورم براي راست و ريست كردن همه ي كارها از موبايلم تماس بگيرم. آن وقت يك رييسي دارم اهل قم (چندم هستند در رتبه ي خساست؟)، مي آيد اينجا انگار خانه تلفن ندارند، نديده است اين ابزار فيلان ساله را انگار. مثل مار چنبره مي زند روي اين گوشي نحيف و هي شماره مي گيرد. بيشتر هم سعي مي كند موبايل باشد كه پولش بيشتر شود مبادا قبض خانه يا موبايل خودش يك مقدار بالاتر برود. اينجا كه مي آيد تازه يادش مي افتد چه دوستاني دارد كه چند ماهي است ازشان احوال پرسي نكرده است و بعد شروع مي كند. هي شماره مي گيرد و هي مي خندد و احوالشان را مي پرسد. تا اين جايش من را مربوطي نيست ولي از آن جايش كه من در عرض اين يك هفته مجبور شده ام دو تا 5 هزار تومان شارژ بخرم و فرو كنم در حلق مخابرات، مساله مي شود. حاضر نيست زنگ بزند و مسايل را به هزينه ي خودش پيگيري كند. مي نشيند خانه اش و خوشحال است و دو ميليوني هم حقوق مي گيرد و كلي درصد از آن ها كه بايد و زورش مي آيد زنگ بزند به موبايل من. حرص مي خورم و هيچي نمي توانم بگويم.

۲.۱۱.۸۹

هميشه هم نمي شود به چشم هاي خود اعتماد كرد و به گوش ها. گاهي بايد رفت يه گوشه ي دنجي و نبض خود را يواشكي گرفت و با يك صدايي كه فقط خودت بشنوي به خود يك چيزهايي گفت و يك چيزهايي شنيد از خود بعد آمد و به باقي زندگي ادامه داد.
بعله

۲۸.۱۰.۸۹

بيضايي ِ من

صبح ام با "چريكه ي تارا" شروع شد. صبح ها پس از قضاي حاجت و فيلان هاي بايدي و روزمره، مي روم و سه قاشق قهوه آماده و چندتا قند مي اندازم در ليوان و آب جوشيده را رويش باز مي كنم. دو سوم باقي ِ ليوان هم شير. مي روم مي نشينم روي مبل بزرگه و قندهاي توي ليوان رو خوب هم مي زنم و يه چند قلپي كه خوردم، سيگار اول را روشن مي كنم. تلويزيون را هم روشن مي كنم كه يك صدايي باشد و يك خبري بشنوم سر ِ صبح. يك كانالي هست به اسم كهكشان تي وي كه برنامه هاي جالبي پخش مي كند اصولن و امروز صبح داشت چريكه ي تاراي بيضايي را مي داد با چه كيفيتي. دلم تنگ شد براي بيضايي و آن نوع سينمايش. سينمايي كه درش استاد بي همتايي بود. ( بله، من يكي از فَن هاي بهرامم ولي قبل از مژده). نشستم و بخشي از فيلم را ديدم به ياد گذشته اي كه با وي اچ اس مي ديديم اين فيلم ها را، با كيفيت مزخرفي كه حتي تشخيص نداده بودم رضا بابك در فيلم بازي مي كند. امروز يادم آمد من آن سينماي بيضايي را هنوز عاشقم. بيضايي براي من دو تكه شده است.
ناراحتم حتي از يادآوري اش.

۲۱.۱۰.۸۹

Hi, I'm the HARSH one

من آدم هارشي هستم، آدم رك گويي هستم و خيلي ها اين را جزو صفت هاي بد من مي دانند. كساني هم هستند كه حتمن بعد از اولين بار معاشرت با من ميروند و پشت سرم حرف مي زنند و ترجيح مي دهند دوست ِ من نباشند و يا معاشر هميشگي. اوايل فكر مي كردم بايد خودم را عوض كنم. بايد ليدي باشم تا همه دوستم بدارند و باهام دوستي كنند و از ليست هايشان حذفم نكنند. شوهري هم دارم بهتر از برگ درخت. يك جنتل مَن تمام عيار. بار اولي كه مي بينيدش مي توانيد حتي ته دلتان عاشقش هم بشويد و حتمن اين سئوال را از خودتون مي پرسيد اين بيچاره چطوري دارد با اين فيلان فيلان شده زندگي مي كند. در جواب اين سئوال شما بايد بگويم كه به شما هيچ ربطي ندارد طبعن ولي خب خر شماييد كه همه را از روي ظاهرشان قضاوت مي كنيد و خب خوب هم مي دانم كه او به خاطر من، شانس معاشرت با خيلي از همين خرها را از دست داده است.
بله، بعد مدتي ديدم من اصلن توان اين كه ليدي باشم را ندارم. يك ببري هست در من كه همين طوريش دارد خفه مي شود و در استيل ليدي بودن در حال انفجار است، بينوا. حالا همان آدم ِ هارش و حتي شايد به نظر شما عن يا همان اَن هستم. ممكن است در برخورد اول طوري با شما حرف بزنم كه اولين بار باشد در زندگي تان كه كسي با شما به اين گونه حرف مي زند. متفاوت هستم از اين لحاظ و مي دانم ممكن است دوستم نداشته باشيد ولي مهم نيستيد اگر دوستم نداريد. آن هايي مهم اند كه مانده اند و خنده ها و مهرباني ها و غم ها و زندگي مان را با هم شر كرده ايم. آن ها مهم اند كه مي دانند من چطور آدمي هستم. مي دانند كه زير اين هارش بودن، قلب هم دارم. مي دانند كه آدمي هستم كه در تخم چشمشان نگاه كنم و حرفم را بسيار برخورنده تر از ليدي هاي اطرافشان به آن ها بگويم اما دوستشان هستم.
زندگي ِ ما آدم هاي هارش سخت است. همه ي ما گاهي دوست داريم بتوانيم زبان تيزمان را غلاف كنيم و دل آدم ها را نشكنيم. همه ي ما گاهي دوست داريم درونمان يك گربه ي نرم ِ پشمالو دراز كشيده باشد كنار آتش و ميوي نازي بكند. ما آدم هاي غمگيني هستيم حتا. مي دانيم دايره ي دوستانمان محدود است اما خب حداقل مطمئنيم كه آن ها از چه آتشي گذشته اند و چه خون دلي خورده اند كه الان پيش ما مي نشينند روي مبل و حرف هاي دلشان را به ما مي گويند.
من هارش بودنم را مثل رنگ به رنگ شدن چشمانم پذيرفته ام ولي مي دانم كه دليلي نيست ديگران هم بپذيرند. همه هنوز هم از اين كه چشمانم در نوري سبز مي شود و در نوري قهوه اي، تعجب مي كنند و يادشان مي رود كه روزي باز همين قدر متعجب گفته بودند اوه، چه جالب ! چشمات سبز شده .

۸.۱۰.۸۹

چرا نمي نويسم؟

من اينجا زياد نمي نويسم. همه اش مي شينم و گوگل ريدر مي خوانم تا صفر شود و باز هم نمي شود. تا ميايم تمركز بگيرم و يك چيز قشنگي بنويسم كه هزارتا لايك بخورد، يكي مي آيد رشته ي افكارم را بهم مي زند. آدم و حيوان فرق ندارد. بهرحال هميشه يكي هست. اگر هم يكي نباشد خودم كه هستم. وسط نوشتن هوس نان و پنير ليقوان مي كنم و در رويايش غرق مي شوم. پا مي شوم كيف پولم را كه هنوز بوي گند چرم مي دهد، برمي دارم و مي روم سه طبقه با آسانسور پايين و از خيابان وليعصر مي گذرم و مي رسم به سوپر قشنگه ي آن ور خيابان. بعد به آقا پيره مي گويم يه سير پنير بده اما او مي گويد پنير كه سيري نيست و بسته اي است و پنير باز ندارد و من كه يك خانوم تحصيلكرده ام چرا نمي فهممم كه لبنيات ِ باز ممكن است باعث تب مالت بشود. بعد من نگاهي مي كنم به يخچالش و ته ذهنم حساب مي كنم پنير ليقوان بسته اي شش هزار تومن است و پنير سفيد روزانه كه مزه ي خر ميكرب كشته مي دهد، هزار تومن و بي خيال شده و از بقالي خارج مي شوم. ديديد؟ الان داشتم در همين حد واضح مي چيدم كه بروم و با همين وضع پنير بخرم و بيايم با آن نان هاي سنگگ كه از غذاي ِ ديروزم در كشو مانده، بخورم. در همين لحظه هم در لايه هاي زيرين در حال مفاحشه با خودم مي باشم كه چرا يادم نبود سر صبح يك تكه پنير از خانه بياورم. پس حالا كه نمي شود نان و پنير خورد و من اصولن تحمل گرسنگي كشيدن را ندارم، نوشتن را تمام مي كنم و مي روم ناهارم را گرم كرده مي خورم و خودم را از شكنجه ي "نوشتن در حالت فوق گرسنگي" نجات مي دهم. همان طور كه ديديد هميشه چيزي هست كه نگذارد بنويسم و اين بار گرسنگي دارد مي گاياندم. مسخره نيست؟

۲۹.۹.۸۹

خب الان وبلاگم قاطي كرده و در يك حالت رستگاري ي مونده و به يك صورت چرتي بالا مياد اينجايي كه تويش باس بنويسم. مهم هست از اين رو كه براي پست پيشين عكس نگذاشته شد و اين يني نصف ماجرا رو نفميديد. از همين رو آدرس عكس ها رو ميذارم به اين اميد كه اين ها فيلتر نباشند. سگ برينه به اينترنت اين مرز و بوم

آدرس ها:
عكس جان و يوكو و اندي وارهولhttp://www.nicknormal.com/normalblog/wp-content/uploads/2009/03/145679.jpg
عكس جان و مي پانگhttp://digilander.libero.it/p_truth/john_lennon/real_john_lennon_4.jpg

با پوزش فراوان كه اينطوري شد

جان لنون، بعد از يوكو يا قبل از يوكو؟ مساله اين است

خب در همين لحظه كه بعضي از شما با اين نوشته دو يا سه عدد عكس كه احتمالن دو عددش مثل هم است را مي بينيد، من دارم به نوع چيدمان آن عكس ها فكر مي كنم كه به دليل فيلترينگ نويسنده قادر به ديدن عكس ها نيست. اگر هم كه عكسي ديده نمي شود بلاگر خر است.
حتمن كه خودم مي دانم 8 دسامبر 12 روز پيش بوده و آقام جان لنون همان روز تير خورده و مرده اما اين پست را ننوشتم از آن رو. كه نوشتم كه خودم يادم باشد 12 روز است چيزي درخورش نمي يابم براي نوشتن. نه اين كه در حال قپي در كردن، حتي براي خودم باشم؛ نه، واقعن اين طور بود.
اين دو عكس را كه مي بينيد يا نمي بينيد هم نشان از ديوانگي ِ قابل تحسين اين آقا دارد كه در يكي اندي وارهل نشسته وسط جان و يوكو و دستشان روي جاهاي بي ناموسي ِ همديگر است و آن يكي هم جان است با مي پانگ، معشوقه اش (همان كه يكي دوسال به خاطرش يوكو را رها كرد و رفت با او در كاليفرنيا زندگي كرد و در همان فاصله آلبوم mind game را هم ساخت) و جولين پسرش از خانوم سينتيا، زن ِ نخستينش و يك خانومي كه من نمي شناسم. عكس اول كه ديوانگي بانو و آقا مشهود است اما دومي را از اين جهت منتخب كردم كه بگويم خانوم مي پانگ چه خوب بوده (با نگاهي به پاهايش) و اين شايعه صحت ندارد كه جان لنون ِ ما بدسليقه بوده و چه و چه، كه دقيقن نبوده. يوكو خانوم شايد زيبا نباشد كه به نظر من قيافه ي جالبي دارد، ولي خب زيبايي كه همه چيز نيست. در عوض اين خانوم چنان زندگي جان آقا را ملتهب كرد كه ايشان بيتلز را منحل كرد و قاط زد و بعد ، ازدواج با يوكو تازه فهميد كه چي دوست دارد و چي دوست ندارد. حالا اين خانم مي پانگ داستان ِ جالبي دارد. يوكو و جان يك دوره اي اعصاب هم را نداشتند و گويا يوكو جان را به سمت اين خانم چيني سوق مي دهد و مي نشيند آرام چون مي داند لنون آقا به خانه بازخواهد گشت، حتمن و همين طور هم مي شود. يعني ازدواجشان را با همين يك دو سال دوري حفظ مي كند تا لحظه ي مرگ جان (يادبگيريم سياست را از ايشان). من اعتراف مي كنم كه تا حالا فكر مي كردم اين مي پانگ خيلي زشت است و چرا جان لنون توانسته دوسال تحملش كند ولي با جستجوهاي بيشتر كاملن متوجه حقيقت شدم.
با وجودي كه من يوكو را دوست دارم و ندارم، يكي از زنان قابل تحسيني است كه مي شناسم. جان لنون هم مديون اوست و خودش هم اين را مي دانست. جان لنوني كه من دوست دارم، جان لنون بعد از يوكو است. در اين جاست كه نوشته ي من به پايان مي رسد.

۲۵.۸.۸۹

خداحافظ غلاغا که روی کولر تق تق راه میرید

وقتی اولش اومدیم اینجا، همه دهنشونو کج کردن و گفتن: وای مجتمع... چطوری دوست دارین تو یه مجتمع زندگی کنین؟ حالا که امروز نشسته ام روی تخت و حتمن ِ حتمن آخرین پست زندگی ام رو از این خونه می نویسم می دونم که این مجتمع، یه مجتمع معمولی نبود واسه ی هیچ کدوم اونایی که توی این سه سال دوستمون بودن. همه شون یه تیکه از دلشونو جا گذاشته ان توی این مجتمع. شاید یه جایی کنار استخر، یه گوشه ی باغچه ها، کنار بالکن خونه یا حتی لای پشمالوهای گربه ای که یه روزی نازش کردن. من اما، ما اما، دلمونو خوب تیکه اشو جا گذاشته ایم اینجا و نمی تونیم با خودمون ببریمش. جایی که اولین خونه ی دونفره مون بود و عاشق پارکت هاش شدیم روز اول. هی امروز و فردا کردیم و دل خوش کردیم که خانوم ق نمی تونه خونه رو بفروشه و تو دلمون فرجه دادیم به خودمون تا عید و یکهو یه روز خانوم ق زنگ زد و گفت خونه رو فروخته، که از دست خونه راحت شده، که امیدوار بوده ما بخریمش و نشده، که هزار تا چیز ِ دیگه اما خب نگفت که حالا شما دلتونو و خاطره هاتونو چطوری کنده می کنید از این خونه و می رید. طبیعیش هم همین بود که نگه. چون به تخمش نبوده شاید مثل همه ی این خونه و اون جعبه ها و عکس ها و کتاب ها و صفحه ها که به تخمش نبوده ان هیچ وقت. توی این یه ماه و نیم که مهلت داد برای تخلیه به بهانه های مختلف اشک اومد توی چشمم و نتونستم گریه نکنم؛ گربه ها، کلاغم که واسش دم پنجره ی آشپزخونه غذا می ذاشتم و اون همه درخت که صبح حالتو جا می آرن. دیوار رو نه ماهه قرمز کرده ایم و خونه تازه جون گرفته. میز علیب اینا رو خریدیم که به دیواره و رنگ مبلامون میاد و کلی چیز که یادم نمیاد الان.

یه روز برمی گردم و یه دونه خونه می خرم همین جا. اگر تا اون روز از این توپ گنده ها نیاورده باشن و خونه هاشو خراب نکرده باشن، مثل توی فیلما.

دنبال کننده ها