فکر می کردم تموم شده و بخشیدمش و همه چیز رو پشت سر گذاشتم. اما نگذاشته ام. الان که چند وقته چشمم میفته به عکس اون گوشه ی چت اش، اول یه جایی در جانم درد می گرفت، محلش نمی گذاشتم و هر بار تکرار می شد. یک بار که با هم چت کردیم بعد از تموم شدن مکالمه دلم خواست پاکش کنم از لیست و قید قصه ها رو هم بزنم اما همه اش به این فکر می کردم که باید انسانی رفتار کنم. باید بزرگوار باشم. اما نتونستم. نمی خواهم باهاش هیچ کلمه ای بگم جز این که حرفهایی که بهش نگفتم رو بکوبم توی صورتش. خشمم رو دوباره دیدم. دیدم که همه اش همون جاست و هیچ جا نرفته فقط چند سال گذشته و خاک گرفته و من خیال می کردم دیگه اونجا نیست. دکستر وقتی اون پدره بهش گفت قاتلش رو ببینه و بهش بگه که پدر بخشیدتش، نتونست. فهمید که خشمش همون جور اونجاست و مسیح و پدر و قول دادن هم نتونسته کاری باهاش بکنه و پسر رو کشت تا آروم شد. به جای کشتن او، دلم می خواد پاک بشه حافظه ام ازش و حتی هرگز نشناسمش و مثل یه غریبه از کنارش بگذرم و وقتی او سلام کرد بهش بگم: شما؟ و او بره برای خودش. بعد از خودم بپرسم: این کی بود و هیچی یادم نیاد. خریدامو بزنم زیر بغلم و توی شلوغی مغزم، اون غریبه ی نحیف رو فراموش کنم.
۱۰.۱۰.۹۰
۶.۱۰.۹۰
افتاده ام به تایپ کردن نوشته ها و شعرهای قدیمی. سه روز در هفته ورزش می کنم. روزی نزدیک پنج شش ساعت کار می کنم. بیشتر شب ها سعی می کنم شام بپزم. دیگه به رفتن فکر نمی کنم تا خودش بشه. هر روز فرانسه می خونم. به خودم می گم که این صورتکه. از پرنده هام مراقبت می کنم. هفته ای یه بار اتاق- آتلیه رو جارو می کنم. فیس بوکم رو دی اکتیو کرده ام. روزی یه بار بیشتر گودرمو باز نمی کنم. قرصای همیوپاتیم رو سروقت می خورم. که باید از صورتم برش دارم.
۲۶.۹.۹۰
جوجه لر :دی
می دونم که نگفته بودم فنچ هام بالاخره بچه دار شده اند. دو تا جوجه که یکیشون خیلی شبیه مادره است و اون یکی ورژن بیشتر سفید مادرش. من یه دوست صمیمی ی دارم که برخلاف من از هرچی حیوون است منزجره و من بنا به عادتم که دوست دارم چیزایی که دوست دارم رو شر کنم با بقیه، اصرار کردم بیاد و ببینتشون و او هم فقط گفت چقدر شبیه جوجه جغد اند که یک کم هم هسته بودند اون وقت که پرهاشون درست درنیومده بود ولی الان روز به روز بیشتر دارن شبیه فنچ واقعی می شن.
یک چیزی که در این کمتر از یک ماه در رفتار این پرنده ها با بچه ها برایم جالبه، رفتار پدره در قبال بچه هاست. بسیار با مسئولیته و حتی در یک روز سه برابر مادره به بچه ها غذا داد. بعد وقتی دارن به بچه ها غذا می دن اسلوموشن می شن و اینقدر آهسته و بااحتیاطن که لذتشو می برم.
الان تقریبن در اون لانه ی نسبتن بزرگ - بزرگ به نسبت لانه های آماده در بازار - جا نمی شن چهارتایی و به زودی که بچه ها از لانه بیان بیرون، لانه رو برمی دارم که مادره این قدر تخم نذاره بینوا. توی این مدت بیش از سی تا تخم گذاشته. مدام نگرانم در حال تخم گذاشتن بمیره بس که سخته این روند تخم گذاری. بیست و چهار ساعت حالش بده و حالت مریض طور پیدا می کنه.امیدوارم که فنچ های جدید جفتشون نر نباشن. اون وقت دوباره باید برم پرنده فروشی دو تا ماده به خانواده بیفزایم.
۲۰.۹.۹۰
shit happens all the time
تمام این وقت ها آن تهِ ذهنم دارم به راه های فرار فکر می کنم (خوش به حال شمایی که عاشق مملکتت هستی و الان داری نچ نچ می کنی به این آن ناسینونالیست، خوش به حال شما واقعن). کانادا، استرالیا، درس خواندن در اروپا، لاتاری، فرار کردن از مرز، های جک کردن یک هواپیما، زندان افتادن در یک مملکت دیگر، ترکیه ... به آنهایی فکر می کنم که نمی خواستند کون مبارکشان را از روی مبل خانه شان در ایران تکان بدهند و یکهو نامه می دهند دستشان که کانگرجولیشن! شما برنده ی خوشبخت گرین کارد هستید یا آنهایی که یک روز از سر سیری می روند لاج می کنند و بعد هُلُپی ویزا می پرد در پاسپورتشان و بعد نگاه می کنم به خودمان. تقریبن سه سال مدام در این ایده بودیم که داریم می رویم این را نخریم، این کار را نکنیم، با این معاشرت فعال نکنیم نکند دلبستگی هایمان سر به فلک بزند و بعد از یک جایی شُل کردیم. یک جورِ شُلی نشستیم روی مبل های نرمی که بالاخره خریدیم و ماستمان را قاشق قاشق در سکوتی مرگبار خوردیم و الان هم می خوریم اما فکر آدمیزاد خاموش نمی شود. منِ آدمیزاد مدام دنبال راه می گردم که یک جوری بروم پی کارم اما انگار آن وقت که همه رفتند ایستادند در صفِ شانس، بنده داشتم در همان صف های بی حاصلِ خلوت بیهوده شادمانی می کردم.
دیگر حتی دارم کم کم وسوسه می شوم که این "زمان از دست رفته" را هم شروع کنم تا نرسیده ام به سی و پنج. منطقی؟
۱۶.۹.۹۰
ایران ای سرای امید؟
این غمی است که از دل نمی رود، که ته نشین می شود.
فکر می کردم تمام شده. فکر می کردم آرام گرفته ام. وقتی برای آ نشستم تعریف کردم. عاشورا را، روز قدس را، بیست و پنج خرداد را... هم زدمشان انگار و حرف های مادر امیرارشد هم بنزینی بود روی شعله ی کوچک درونم.
انگار سال های سال هم که بگذرد، موسیقی و اشک دارم برای غم و خشمی که هیچ وقت تمام نمی شود.
اشک هایی که بند نمی آید.
دلی که سبک نمی شود.
گلویی که فریاد بلند دلش می خواهد.
میرمان هنوز در حصر است. آخ.
۱۱.۹.۹۰
وقتی قرص ها رو شروع می کنم کابوس ها و خواب های بد شروع می شوند. هیچ هیولایی در این خواب ها نیست، فقط کسانی اند که رابطه ام با آنها تموم شده اما کاملن تموم نشده و مدام در کش واکش هستیم که مشکلات مونده رو حل کنیم.
۷.۹.۹۰
نمی خوام نایس باشم اما مجبورم. می فهمی؟ مجبور.
بعضی آدم ها توی دوستی باهاشون همه اش باید مراقب باشی، دست و دلت بلرزه که مبادا یه چیزی بگی برنجند، یه حرکتی کنی که بد تعبیر کنن و هزار تا اطوار دارند. این آدمها همون ها هستن که من خوب و عالی سعی در مراعاتشون دارم و خوب و عالی هم همیشه گند میزنم درباره شون.
من آدم یه رویی ام. هیچ وقت (شاید خیلی خیلی به ندرت) نبوده که آدمی باشم در دوستی ام که بخواهم یه چیزایی رو به چیزایی ربط بدم و تیکه ی غیرمستقیم بندازم و اگه حرفی بزنم و رفتار هارش طوری هم بکنم، مال همون لحظه است و بس. آدمی نیستم که حرفم رو به قول لاله بپیچم توی هزار تا زرورق و بدم دست طرف و طرف هم باید یه ساعت کاغذ کادو رو وا کنه که بفهمه منظورم چی بوده و خیلی وقتا هم نفهمه درست و دقیق که منظورم چی بوده. این مراعات اصلن نیست در جان من، اگر با کسی احساس دوستی کنم. غریبه ها اما خب مراعاتشون رو می کنم، به جفنگیاتشون لبخند می زنم و به روشون نمیارم هیچی رو. چون غریبه اند و دلیل نداره انرژی بذارم واسشون.
اما دارم چند وقتی است فکر می کنم دوستی چیز مطلقی نیست. ما آدمها با هم مطلق دوست نیستیم. خیلی به ندرت پیش میاد دو نفر یه روح باشند در دو بدن. این است که خیلی وقت ها دوست ترین آدما هم نمی گیرند که دارم اینطور وحشی گونه باهاشون دوستی می کنم و این که اینقدر صریح ام یعنی دوستشون دارم.
می خوام برم یه لاک بخرم و بخزم توش. توی دلم دوستیِ هارش کنم و دیالوگ هارش برقرار کنم با خودم و لاکم و بعد بیام بیرون با موی مرتب و نایس باشم. می دونم یه جا صبرم تموم می شه و می زنم زیر کاسه کوسه ی همه چی و ول می کنم میرم اما تا اون وقت می خوام یک کم نایس تر باشم. بذار آدما فک کنن نایس بودن بخشی از محبته اما برای من که نیست. شاید اصلن باید کمتر به آدما اهمیت داد. طبعن اما همه می دونن زیر ماسک نایس بودنم، هارش وحشی ی نشسته در کمین. حالا کی دوباره بیاد بیرون هیشکی نمی دونه.
۲۵.۸.۹۰
چند روزی هست که رفته ام توی اون عسل همیشگی که حرکات آدم کند می شه، نمی تونی تن بدی به کارایی که وظیفه ته و انجامشون بدی. یه هفته ای هست. هاد بهم می گه تنبل. آیا تنبلم؟ اگه این تنبلیه پس بی انگیزگی چیه؟ پس افسردگی چیه؟ طبیعی است که نمی تونم تشخیص بدم دردم چیه.
دلم می خواد یه دارویی بود که می خوردم و هدفمند و کوشا و خوش بین و همه ی این چیزایی که آدم موفق ها دارند، می شدم.
دلم می خواست زمان برمی گشت به عقب، ده سال، 15 سال پیش و همه ی این سالهای پیش رو رو هم یادم بود.
۱۵.۸.۹۰
همسایه ها
هفته ی پیش داشتیم می رفتیم سینما که خانوم همسایه اومد دم در و گفت دخترش که یه هفته است برگشته، حوصله اش سر رفته و بیاد بالا و طبعن ما داشتیم می رفتیم بیرون. امروز خودم رفتم پایین و هی توی دلم می گفتم آخه این چه کاریه که آدم بره یکی رو که نمی شناسه سعی کنه باهاش دوست بشه اما همین طورم شد. من و آ کلی با هم حرف زدیم و خندیدیم و مامانش هم متعجب بود که چه زود صمیمی شدیم.
مامان و باباش هم اومدن و سه تایی هم معاشرت کردیم. آرزو کردم خانواده ی اینطوری داشتم و حداقل خوبه این آدمها همسایه ام اند. امروز برای اولین بار غصه ی واقعی خوردم که ممکنه هشت ماه دیگه از این جا بریم. یه همسایه ی خل و متوقع بالا و یه همسایه ی ماه و عالی پایین.
همیشه همینه.
۱۱.۸.۹۰
گودرم، آخ
طبعن دو روز بود که هی می خواستم بیام و غر بزنم و بگم این مردم فیلان و این گوگل خر است و بعد که غر نزدم و ننوشتم نشستم امروز سر جایم و دیدم زندگیم چه حفره ای تویش ایجاد شده. یه حفره ی بزرگ. بعد نمی دونم چه بلایی سرش بیارم. یه حفره ی بی صاحبیه و برای خودش هست.
امیدوارم زخم وار خوب بشه و رویش بعد مدتی بسته بشه وگرنه باید برم دکتر.
۴.۷.۹۰
این یک پست بعد از نیمه شب است و بعد از یک ساعتی تعادل جغدها به دست هایشان منتقل می شود
الان که ساعت دو و جهل و هشت دقیقه است نشسته ام و سعی دارم وقتم رو طوری بگذرانم که به رنگ ها و آب های مخلوط شده روی بومم زمان بدهم تا خوب خشک بشوند.
شروع یک کار جدید همیشه سخت است. سخت و یک جوری شبیه به این که بروی بایستی با اعتماد به نفس روبه روی یک گالری دار ننر و بهش بگویی سلام و بلاه بلاه بلاه. به همان سختی.
بوم های خارجی که استفاده می کنم خوشبختانه خیلی کرباس های کلفتی دارند و از همین جهت خیالم راحت است که آن آب زیاد کاری با پارچه ی روی بوم نمی کند. البته ممکن است به مادر چهارچوب سلام کند و بعد یه مدت بوم تاب بردارد.
من جغدی هستم با پیشینه ی چند ده ساله. - الان یک راننده ی گاو می خواست از جای پارک دربیاد و زد به ماشین عقبی / جلویی و صدای دزدگیرش رو درآورد - بله. با پیشینه ی چند ده ساله. بیداری تا وقت سحر. وقتی که هوا دارد کم کم روشن می شود در این محله ی ما یک پرنده ای هست که صدایی از خودش درمی آورد که هیچ جایی در حافظه ی صداییی من نداشته و ندارد. خیلی زیبا اما یک جور ناهمگونی. بعد این طرف خانه در خیابان هم از همان پرنده یکی هست. مدام فکر می کنم باید بهم برسانمشان اما چاره ای به ذهنم نمی رسد. تنها می ایستند روی شاخه ی یک درختی و لاب لاب می کنند. تصورم از قیافه شان چیزی شبیه دارکوب است.
امروز دوباره دست به دامن چسب کاغذی ایرانی شدم. داری آرام بازشان می کنی که یهو خرت، از یک جا کج راه می روند و نصفشان می ماند سر جایش. بعد در این ماسکه کردن بوم هم یهو یک جایشان که به ظاهر چسبیده می بینی نچسبیده. یک چسب های خارجی ی داشتم که اصلن این چیزها را نداشت و ذهن نابودشده ی من را درگیر این خزعبلات نمی کرد. خیلی بی صدا و آرام کارش را انجام می داد.
هم اینک که اینجا نشسته ام به نظر خودم یک نقاش تمام وقت هستم با یک روحیه ی خراب و حس های قاطی پاطی و گاهی به سرم می زند فرار کنم بروم یک جای دوری آشپزی چیزی بشم اما هی افسارم را می کشم و می گویم خفه شو و خفه می شوم.
حالم شبیه حال کسی است که حبل المتینش را گم کرده باشد اما می داند این خواب بد به زودی تمام می شود.
۲۳.۶.۹۰
ما نسل کاملن سرویس شده ای هستیم. نیازی به این کارها نیست برادر
دیشب رفتیم تئاتر ممد یعقوبی، زمستان شصت و شش.
زیر پاهامون باندهای بزرگ گذاشته بودند که وقتی صدای انفجار میاد بیشتر سرویس بشیم. درصد سرویس شدن مثلن چسرا که اون وقت سه سالش بوده با درصد سرویس شدگی من که اون موقع نه ساله بودم بسیار فرق می کنه طبعن. من خیلی سرویس شدم و می دونم که هر کی که سنش به حدی بود که اون وقت ها یادش بود هم.
.
سال شصت و چهار کلاس دوم بودم. مدرسه ای می رفتم که مادرم تویش به سومی ها درس می داد. من یک ساعت زودتر می رسیدم خانه. هیچ کس نبود و تنهایی صدای آژیر قرمز که می اومد، میز تحریرم رو که زیرش چرخ داشت و درش باز می شد و بابام دست دو از نظام آباد برام خریده بودش رو می کشیدم و می بردم گوشه ی کنج دیوار - همون جایی که می گفتن احتمال ریختنش کمتره - و تا مادرم بیاد یک ریز گریه می کردم. هفت سالم بود.
.
زمستان شصت وشش رفتیم خرید عید. آدم ها خیلی بی خیال بودند انگار اون موقع ها. یک کفشِ به قول خودم پاشنه تق تقی خریدم که سفید بود. نصفش طلقی و نصفش چرم مصنوعی با یه گل سفید رویش. چند روز بعد رفتیم و از هلال احمر چادر گرفتیم و توی پارک چیتگر شروع کردیم به زندگی. سال رو اون جا تحویل کردیم. توی چادر با رادیو آمریکا. نه سالم بود و مدرسه نمی رفتیم و از صبح تا تاریکی هوا با ده بیست تا بچه وسطی می زدیم. خوش می گذشت اما هیچ وقت نشد کفش رو بپوشم. پایم بزرگ شد و دیگه انداختیمش دور.
موشک که می زدن همه می رفتن روی بلندی مجاور به تهران. شهر زیر پامون بود. موشک ها دود داشت تهشون. ویژژژژژ می رفتن می خوردن به یه خونه ای. همه حدس می زدن کجای شهر است و اگر نزدیک آشنایی شان بود که هنوز توی تهران مانده بود، می رفتند از حالش خبر بگیرند.
.
قبل این که بریم چیتگر یک شب خواب بودم. با صدای دادهای بابا و مامانم بیدار شدم. دیدم بابام برادر کوچیکه رو پیچیده توی پتو و گرفته بغلش. سعی دارد من رو هم بیدار کند. به مادرم می گفت من بچه ها رو می برم خونه ی خواهرت. تو نمی خوای نیا. مامانم تسلیم شد و شبانه رفتیم خانه ی خاله ام که توی زیرزمینشون زندگی می کردند. صبح داییم زنگ زد گفت سمت شما رو زده اند. مامان و بابام رفتن ببینن چه خبر است. خانه ما نبود. کوچه ی بالایی بود. تا برگردند - حدود شش عصر - یک ریز گریه کردم و هیچ کس نتوانست ساکتم کند. همکلاسی ام توی آن بمباران کشته شده بود با شش تا بچه ی کوچک دیگر.
.
.
.
۲۰.۶.۹۰
زن...
زن چند وقته که جیغ می کشه. جیغ های ممتد نه، یه جور جیغ های قطع شونده و هی دوباره شروع شونده. گاهی صدایش ضعیف تر می شه و گاهی هم جیغ هاش محکم تره. این بین جیغ یه بچه ای هم هست گاهی. یه بار سعی کردم منبع صدا، خونه ای که ازش صدا می آد رو پیدا کنم اما نتونستم. مدام وقتی جیغ می کشه فکر می کنم الان داره کتکش می زنه؟ کی داره کتکش می زنه؟ چقدر کتکش می زنه که هی جیغ می زنه؟ زنگ بزنم به پلیس و بعد چی بگم؟ کدوم خونه است؟ کدوم طبقه است؟
این فکرها مدام توی سرم هست و کاری نمی تونم بکنم و حتی ممکنه یه مرد بیمار روانی یه جایی اینجا در چند متری ما زندگی کنه و کارش آزار دادن زنش باشه یا می تونه یک زن رو تا سرحد مرگ عذاب داده باشه و ازش فیلم گرفته باشه، صدایش رو ضبط کرده باشه و هر روز نگاهش می کنه و صدایش رو هم زیاد می کنه. دیوانه کننده است. دیوانه کننده است.
۹.۶.۹۰
صد: ببخش اما فراموش نکن؟؟؟
با وجودی که به صورت جنرال آدم فراموشکاری هستم، تمام خاطرات بد رو به خوبی به یاد می سپارم. می توانم بی وقفه ساعت ها از تمام کارهای بی رحمانه، احمقانه، سکسیستی و ... مادرم در زمانی که قدرتی در برابرش نداشتم، در حقم کرد، بنویسم و بگم. پدرم طبعن با وجود اون کار وحشتناکی که با ما کرد - که البته گاهی بهش حق می دهم اما بهش هیچ وقت حق نمی دهم که به مامانم نگفت - هیچ خاطره ی بسیار بدی ازش ندارم که بتوانم بگم جز یکی دوتا که اون ها رو هم می شود ندید گرفت اما در مورد مامانم اصلن همچین چیزی نیست. متاسفانه نه قصد دارم و نه به نظرم درست است که مادرم رو فراموش کنم برای این کارها اما تا حدودی بخشیدمش. تا حدودی و همین بس اش است. دلم می خواهد همه اش خوب و با دقت یادم باشد که یک روزی با بچه ی خودم انجامشون ندهم.
در مورد دوستانم هم همین طورم. ممکن است هیچی نگویم و هی سوت بزنم و به روی خودم نیاورم و بعد مدتی هم برود یه جایی ته ذهنم، اما یکهو در یک لحظه چنان شفاف و با دیتیل به یاد می آرمش که خودم کف می کنم.
دلم می خواست این طوری نبودم. کلن فراموشکار بودم و رد می شدم و راحت زندگی می کردم اما نمی توانم. خصلتم است.
۳.۶.۹۰
phobia
صبح افتاده بود پایین تخت. فقط کافی بود به صورت منطقیِ هر روز صبح از طرف خودم پامو بذارم زمین و طبعن پام می رفت روش اما به صورت اتفاقی مشغول ماچ کردن پای هاد شده بودم و بعد دیگه ازون ور تخت پیاده شدم. رفتم که برم از اتاق بیرون که دیدمش. دمر افتاده روی زمین. چند دقیقه ای جیغ کشیده و بعد یه ساعتی گریه کردم. با همون چشمان اشک آلود هم کل خونه رو تا جایی که می شد گشتم. الان هم مثل یه آدم جن دیده پامو گذاشتم روی میز جلوی مبل و حاضر نیستم از مبل پیاده بشم که مبادا یکی شون روی زمین راه بره. صداهای طبیعی خونه هم الان به مثال خنجر می ره توی گوش و روحم. به تمام این ها توهم های بینایی رو هم اضافه کنید. مدام هم دارم از صبح حدس می زنم که از کجا می تونه اومده باشه وقتی همه ی پنجره ها توری داره. فقط چند شب پیش، اون شبی که بارون باریده بود، در بالکن رو باز کردم و با وجود توری کشوییِ جلوش مدام فکر می کردم که یه چیزی نیاد تو اتاق.
بله من یک آدم دارای فوبیای "سوسک" هستم. حتی از بازگو کردن اسمش حالم بد می شه. این تنها فوبیام نیست. فوبیای تاریکی هم دارم. احتمالن یه فوبیاهای ضعیف دیگه ای هم هست مثل ترس از فضاهای بسته (غار یا دستگاه ام آر آی ). +
نمی دونستم هیچ وقت که راهی هست برای از بین رفتن این ترس (ها). الان می دونم که هست. هیپنوتیزم. شاید الان دارید بهم لبخند تمسخرآمیز می زنید اما تا موقعی که فوبیایی فلج کننده در زندگی نداشته باشید این احساس استیصال من رو درک نمی کنید. من الان هر حبل المتینی رو چنگ می زنم تا وقتی بهم ثابت بشه به درد نخوره.
شنبه زنگ می زنم به دکتر شهیدی که رییس انجمن علمی هیپنوتیزم ایرانه و ازش وقت می گیرم. می خوام خوب بشم. می خوام به این وضع نیفتم که یه حشره ی بی شعور زندگیم رو فلج کنه، مثل الان.
شمایی که ازین فوبیاها ندارین خیلی خوشبختین. شمایی که دارین، اگه این روش درمان نتیجه بخش بود حتمن میام می نویسم که اگر دوست داشتین بدونین یه شانسی هست که از شرش خلاص بشید.
بله من یک آدم دارای فوبیای "سوسک" هستم. حتی از بازگو کردن اسمش حالم بد می شه. این تنها فوبیام نیست. فوبیای تاریکی هم دارم. احتمالن یه فوبیاهای ضعیف دیگه ای هم هست مثل ترس از فضاهای بسته (غار یا دستگاه ام آر آی ). +
نمی دونستم هیچ وقت که راهی هست برای از بین رفتن این ترس (ها). الان می دونم که هست. هیپنوتیزم. شاید الان دارید بهم لبخند تمسخرآمیز می زنید اما تا موقعی که فوبیایی فلج کننده در زندگی نداشته باشید این احساس استیصال من رو درک نمی کنید. من الان هر حبل المتینی رو چنگ می زنم تا وقتی بهم ثابت بشه به درد نخوره.
شنبه زنگ می زنم به دکتر شهیدی که رییس انجمن علمی هیپنوتیزم ایرانه و ازش وقت می گیرم. می خوام خوب بشم. می خوام به این وضع نیفتم که یه حشره ی بی شعور زندگیم رو فلج کنه، مثل الان.
شمایی که ازین فوبیاها ندارین خیلی خوشبختین. شمایی که دارین، اگه این روش درمان نتیجه بخش بود حتمن میام می نویسم که اگر دوست داشتین بدونین یه شانسی هست که از شرش خلاص بشید.
۲۹.۵.۹۰
روزهایی که نمی گذرند
اول. موهایم را رنگ کرده ام بلکه یک کم تغییر در قیافه ام حالم را خوب تر کند. حالم بد نیست ولی موج ندارد. دریای ساکن روزهای آرام. خوب است اما گاهی خسته ام می کند. می دانم که موجِ مدام هم فرسوده ام می کند و توان هندل کردنش را ندارم. اصلن ندارم.
دوم. امروز که رفتم بنتون، قسمت لباس بچه اش را نگاه دقیق کردم و دیدم چقدر این پیراهن های گل گلی کوچک و پلیورهای مایکرو و شلوارهای کوچک تر از حد معمول، جاذبه دارند. صاحبانشان ببینی چه جاذبه ای دارند. دوستم آبان پسری می زاید که هنوز هم دوستش ندارد. می خواست به دلایلی، دختر داشته باشد و نشد و حالا این همه ماه است مدام گریه می کند و حتی به فکر افتاده بود که بچه را به خانواده ای بسپارد. نمی فهمم چطور. نمی فهمم اصلن چگونه می تواند به این که این بچه را دوست داشته باشد یا نه فکر کند. من هیجان دارم از الان و او هنوز دودل است. نمی فهمم ولی می دانم مادری آگاهی است و مسئولیت و میزان زیادی دانایی و عشقی که باید باشد و اگر این ها نباشد جنایتی پنهان است شاید.
سوم. آی اَم وری کانفیوزد. تا کی طول می کشد نمی دانم.
دوم. امروز که رفتم بنتون، قسمت لباس بچه اش را نگاه دقیق کردم و دیدم چقدر این پیراهن های گل گلی کوچک و پلیورهای مایکرو و شلوارهای کوچک تر از حد معمول، جاذبه دارند. صاحبانشان ببینی چه جاذبه ای دارند. دوستم آبان پسری می زاید که هنوز هم دوستش ندارد. می خواست به دلایلی، دختر داشته باشد و نشد و حالا این همه ماه است مدام گریه می کند و حتی به فکر افتاده بود که بچه را به خانواده ای بسپارد. نمی فهمم چطور. نمی فهمم اصلن چگونه می تواند به این که این بچه را دوست داشته باشد یا نه فکر کند. من هیجان دارم از الان و او هنوز دودل است. نمی فهمم ولی می دانم مادری آگاهی است و مسئولیت و میزان زیادی دانایی و عشقی که باید باشد و اگر این ها نباشد جنایتی پنهان است شاید.
سوم. آی اَم وری کانفیوزد. تا کی طول می کشد نمی دانم.
۵.۵.۹۰
برای کودک درونم و برای خودم
پدر من راننده تریلی بود. تریلی هیجده چرخ. از همون راننده ها که هر کی می شنوه این سئوال رو می بینی توی چشماش، که ای وای باباش تریاکیه ولی بابای من نه تنها تریاکی نیست که سیگار هم نمی کشه. گاهی خیلی کم مشروب مزه می کنه. آبجو دوست داره ولی در کل اینقدری نمی خوره که به حساب بیاد. خونه ی مادری ام هم توی یه محله ای از شهر بود که حتی الان دوست ندارم به کسی بگم. من مدام توی زندگی ام، در مورد شغل پدرم همیشه و در مورد محل خونه امون از بعد این که رفتم دانشگاه، جاج شدم. هیشکی چیزی نمی گفت ها ولی نگاهاشون منو می کشت. از دخترخاله ام ته دلم نفرت داشتم که پدرش پزشک بود و خونه شون پاسداران و آخرش هم با اون همه امکانات هیچ گهی نخورد. البته به خودش مربط بود که گه بخوره ولی همیشه ی همیشه با خودم فکر می کردم این عدالت نیست و هنوزم می گم نبود. برای هیچ بچه ای نیست.
توی دانشگاه آدرس خونمونو یه جایی می گفتم که مثلن بهتر باشه و تهش هم نبود. ریده بودن. مامان و بابام ریده بودن که ده سال بود می خواستن خونه رو بفروشن و برن یه محله ی بهتر و هیچ وقت توی کشاکش رابطه شون فکر ما بچه ها نبودن که چقدر اذیت می شیم و چقدر رنج می کشیم از نگاه آدم ها و کلمات بی شعورانه شون.
امروز یه دوستی یه پرسشنامه ای درباره یه چیزی ایمیل کرد برام و وقتی رسیدم به بخش شغل پدر و اون همه دیتیل، داشتم می رفتم که دکمه ی کلوز رو بزنم و بی خیال بشم. این قدر حالم بد شد که فکر کردم درست وسط کلاس درسی هستم که بغل دستی ام می پرسه ازم خونتون کجاست و من لال می شم. نشسته ام توی روپوش مدرسه ام و بچه ای می پرسه بابات چی کاره است و من لال می شم.
امروز سعی کردم لال نشم. سعی کردم منطقی باشم و به کودک درونم دلداری بدم که بچم، عزیز عصبانی ترسیده ی غمگین من، تو پدر و مادرتو انتخاب نکردی. تو تا روزی که خودت تونستی مستقل بشی مجبور بودی اون جا زندگی کنی. هیچ کدوم این ها تقصیر تو نبود. تقصیر ذهن بی فهم آدم هایی بود که تو رو با این چیزها جاج می کرده ان. تقصیر جامعه ی طبقاتی گهی است که توش زندگی می کنی. آروم باش. آروم شده ام ولی هیچ کدوم اونایی که به بچه هاشون یاد می دن که دوستاشون رو از روی این جور چیزها انتخاب کنن و قضاوت کنن رو نمی بخشم. حتی ازشون بدم میاد. خیلی
توی دانشگاه آدرس خونمونو یه جایی می گفتم که مثلن بهتر باشه و تهش هم نبود. ریده بودن. مامان و بابام ریده بودن که ده سال بود می خواستن خونه رو بفروشن و برن یه محله ی بهتر و هیچ وقت توی کشاکش رابطه شون فکر ما بچه ها نبودن که چقدر اذیت می شیم و چقدر رنج می کشیم از نگاه آدم ها و کلمات بی شعورانه شون.
امروز یه دوستی یه پرسشنامه ای درباره یه چیزی ایمیل کرد برام و وقتی رسیدم به بخش شغل پدر و اون همه دیتیل، داشتم می رفتم که دکمه ی کلوز رو بزنم و بی خیال بشم. این قدر حالم بد شد که فکر کردم درست وسط کلاس درسی هستم که بغل دستی ام می پرسه ازم خونتون کجاست و من لال می شم. نشسته ام توی روپوش مدرسه ام و بچه ای می پرسه بابات چی کاره است و من لال می شم.
امروز سعی کردم لال نشم. سعی کردم منطقی باشم و به کودک درونم دلداری بدم که بچم، عزیز عصبانی ترسیده ی غمگین من، تو پدر و مادرتو انتخاب نکردی. تو تا روزی که خودت تونستی مستقل بشی مجبور بودی اون جا زندگی کنی. هیچ کدوم این ها تقصیر تو نبود. تقصیر ذهن بی فهم آدم هایی بود که تو رو با این چیزها جاج می کرده ان. تقصیر جامعه ی طبقاتی گهی است که توش زندگی می کنی. آروم باش. آروم شده ام ولی هیچ کدوم اونایی که به بچه هاشون یاد می دن که دوستاشون رو از روی این جور چیزها انتخاب کنن و قضاوت کنن رو نمی بخشم. حتی ازشون بدم میاد. خیلی
۳.۵.۹۰
روزهایی دیگر
اول. در سرم می نویسم. روزها در خانه تنهایم و بلند بلند با خودم حرف هایی که می شود آمد اینجا نوشت یا رفت نُت کرد را می گویم. مخاطب ندارم ولی نگران نیستم. یاد دوره ای می افتم که وبلاگستانی بود و وبلاگی داشتم که هر روز سه باری آپ می شد و همه اش منتظر، که کامنت بیایند بگذارند ملت و هرچه کامنت ها بیشتر بود، خوشحال تر بودی آن روز. الان دیگر شده معاشرت. گودر آمده و همه می نویسند برای چند نفر محدود و کم پیش می آید نت های شخصی کامنت های زیاد بگیرند چون شخصی اند طبعن.
دوم. به نظرم می آید که ناخودآگاهانه دارم می روم به همان سمت شب کاری های قدیم. روزها دست و دلم نمی رود به کار. انگار گم شده باشم یا چیزی گم شده باشد، هی دور خودم می چرخم و تقلای بیهوده می کنم. دلم تنگ می شود برای با ه خوابیدن و کون به هم کردنمان اما چاره چیست. کم کارم و خوش ندارم. شب ها گودر هم خلوت است. فیس بوغ نیمه تعطیل و صدایی نیست. فنچ ها هم که تخم خراب می کنند و دیگر دلیلی برای مراعاتشان ندارم. به زودی از اتاق می برمشان به جای تاریک تر خانه و آویزانشان می کنم به دیوار. خانه ای که کم تر از یک ماه در آن خواهیم بود البت.
سوم. در کار منظم شده ام. دستم نمی رود به آن ریخت و پاش های قدیم. مدام سطوح صاف و یک دست دلم می خواهد و یک جایی درِم هی معترض است. وحشیِ درونم هی نعره می کشد که نکن. سطوح بی لک. سه چهار دست رنگ غلیظ می زنم روی بوم و چنان سطح می سازم که نور لامپ هزار وات هم از پشتش نزند این طرف. برای سه کار صد در صد و پنجاه، پنج تا سفید غول پیکر مصرف کرده ام. یک جور وسواس در رنگ گذاری که قدیم ها در من سابقه نداشت. رها نیستم مثل سابق. خط کش دلم می خواهد. آبستره هم اما خط کش پرزورتر است انگار. امشب به زور و اجبار سفید را زدم روی سطوح سیاه و گذاشتم یک جاهاییش معلوم بماند. نقاشی های رنگین این چند ساله محافظه کارم کرده. این قدر که به خودم می آیم می بینم سالیانی است که اتفاق ندارد کارهایم. بد است یا خوب؟ تنها می دانم اتفاق یک جاهایی لازم است.
چهارم. دلتنگم.
دوم. به نظرم می آید که ناخودآگاهانه دارم می روم به همان سمت شب کاری های قدیم. روزها دست و دلم نمی رود به کار. انگار گم شده باشم یا چیزی گم شده باشد، هی دور خودم می چرخم و تقلای بیهوده می کنم. دلم تنگ می شود برای با ه خوابیدن و کون به هم کردنمان اما چاره چیست. کم کارم و خوش ندارم. شب ها گودر هم خلوت است. فیس بوغ نیمه تعطیل و صدایی نیست. فنچ ها هم که تخم خراب می کنند و دیگر دلیلی برای مراعاتشان ندارم. به زودی از اتاق می برمشان به جای تاریک تر خانه و آویزانشان می کنم به دیوار. خانه ای که کم تر از یک ماه در آن خواهیم بود البت.
سوم. در کار منظم شده ام. دستم نمی رود به آن ریخت و پاش های قدیم. مدام سطوح صاف و یک دست دلم می خواهد و یک جایی درِم هی معترض است. وحشیِ درونم هی نعره می کشد که نکن. سطوح بی لک. سه چهار دست رنگ غلیظ می زنم روی بوم و چنان سطح می سازم که نور لامپ هزار وات هم از پشتش نزند این طرف. برای سه کار صد در صد و پنجاه، پنج تا سفید غول پیکر مصرف کرده ام. یک جور وسواس در رنگ گذاری که قدیم ها در من سابقه نداشت. رها نیستم مثل سابق. خط کش دلم می خواهد. آبستره هم اما خط کش پرزورتر است انگار. امشب به زور و اجبار سفید را زدم روی سطوح سیاه و گذاشتم یک جاهاییش معلوم بماند. نقاشی های رنگین این چند ساله محافظه کارم کرده. این قدر که به خودم می آیم می بینم سالیانی است که اتفاق ندارد کارهایم. بد است یا خوب؟ تنها می دانم اتفاق یک جاهایی لازم است.
چهارم. دلتنگم.
۲۸.۴.۹۰
اول. این تعطیلات رو رفتیم عروسی دو تن از دوستان در شهر اصفهان نصف جهان. سفری نبود که مذاق منو خوش کنه اصولن چون من درونِ خودم انسان بدسفری هستم و به خیلی چیزها در درونِ خودم گیر می دم و به شدت ترجیحم با همسفرانی است که دنیا به یه ورشون نباشه. عروسی اما به شدت خوش گذشت و جالب بود دیدن جماعتی در ایران که به شاباش دادن در عروسی خویشانشون معتقد نیستند. بهرحال من که در خانواده ای آذری زیسته ام و یک باری هم شاهد دعوای مامان و بابام بر سر کم شاباش دادن بوده ام، متعجب شدم. بعد یه خورش ماستی دارند این اصفهونیا، اونو فکر کردم ماست زعفرونیه و خوب خیط شدم بعدن.
دوم. اصفهان جزو آخرین شهرهایی است که بگن انتخاب کن برای زندگی، انتخاب می کنم.
سوم. اخمخی هستم تنبل. چه کنم؟
دوم. اصفهان جزو آخرین شهرهایی است که بگن انتخاب کن برای زندگی، انتخاب می کنم.
سوم. اخمخی هستم تنبل. چه کنم؟
۱۸.۴.۹۰
مادرم
مادرم هیچ وقت با قضیه ازدواج دوباره ی پدرم کنار نیومد. دو سه سال پیش بود که زد زیر همه چی. بهرحال انسان ها همه یک جایی کم میارند و قاطی می کنند و این طبیعی است.
این زن آدمی لجباز بوده و هست. همیشه مرغش یه پا داره و طبعن مرغ یک پا درست راه نمی ره و هی زمین می خوره و همیشه زندگیش نامتوازنه. پیر شده الان و همچنان با همون مرغ یک پا سر می کنه. دیگه زندگی رو دوست نداره. امیدش رو داره به طرز باورنکردنی ی به زندگی از دست می ده. فکر می کنم همین روند هم فاصله اش رو با مرگ کم می کنه. اصلن بی رحمانه حرف نمی زنم. دارم مثل یه آدم که داره از دور به مسایل نگاه می کنه و واقع گراست ماجرا رو نگاه می کنم.
همه می گن که من شبیه مادرم هستم. از بچگی ازین تشبیه ناراحت می شدم چون مدل رفتار و زندگی کردنش رو هرگز دوست نداشته ام. آدمها هم نمی فهمند یا می فهمند و لذت سادییستی ی دارند که هی تو رو به کسانی تشبیه کنند که می بینند مثالشون قیافه ی تو رو در هم و برهم می کنه. نباید. من هیچ وقت دلم نخواسته شبیه مادرم باشم. تنها یک جنبه ی او برایم تحسین برانگیزه و آن "سخت کوشی" جالب توجه اوست که از شانس بد من هیچ ذره ای از این صفتش رو ندارم، یادنگرفته ام یا به ارث نبرده ام؟ نمی دونم.
ما فرزندانش چهار نفریم. همه به یک نوعی لنگ و گول. پسراش هر دو، یک جور نابلد و آزاردهنده و ما دخترانش هم یک جور. برای من قابل درکه که نمی شه وقتی پدر و مادر کامل یا نسبتن کاملی نداری انتظاری هم نداشته باشه که تکامل رو بیاموزی. نیاموختیم و من شاید بیش از همه سعی کردم خودآموزی کنم که درد داشت و داره. مثل استخوانی که شکسته سالها پیش و بیای دوباره بشکونیش که درست جوش بخوره. شانس است اگر جوش بخوره درست و مثل اولش نمی شه هیچ موقع.
مادرم رو می گفتم. زندگی ی داره پر از انتخاب های غلط و رفتارهای نسنجیده که الان او رو به اینجا رسونده. تنهاست و این تنهایی بسیار درونی است برایش. افسرده است و بدنش هم دردناکه. هفتاد و دو ساله بودن حتمن آسون نیست در مملکتی که مدام تو رو فشار می دهند. مگر آدمی چقدر می تواند فشارها رو دوام بیاورد؟
من خیلی جاهای زندگیم رو انتخاب هایی کردم که با گذشت زمان از رویشان هنوز از انتخابم خوشحالم و راضی. شاید مثل او بی موقع حرف می زنم و اگرسیو هستم اما برخلاف او حرف ها رو گوش میدهم وبهشون فکر می کنم. سعی می کنم منطقم رو تربیت کنم، کاری که او هرگز نکرد و شاید اصلن نتونست و ندید.
امروز خیلی خیلی غمگین شدم وقتی دیدم که نمی تونه به حرف های من گوش کنه و مدام حرفی رو می زنه که فکر می کنه من می خوام بهش بگم و حرف منِ واقعی نیست. درد داشت که فهمیدم عمیقن که هیچ وقت او تغییر نخواهد کرد و همین طور ادامه خواهد داد و خودش رو زجر خواهد داد و من رو غمگین. بقیه رو نمی دونم.
این وبلاگ رو چند نفری از خانواده و فامیل های دور و نزدیکم می خونند و الان در این لحظه آرزوم این بود که هیچ خواننده ای مرا نشناسه و بک گراندم رو ندونه. امیدوارم طوری رفتار کنند که انگار ناشناسند. حداقل سعیشون رو بکنند خوبه.
این زن آدمی لجباز بوده و هست. همیشه مرغش یه پا داره و طبعن مرغ یک پا درست راه نمی ره و هی زمین می خوره و همیشه زندگیش نامتوازنه. پیر شده الان و همچنان با همون مرغ یک پا سر می کنه. دیگه زندگی رو دوست نداره. امیدش رو داره به طرز باورنکردنی ی به زندگی از دست می ده. فکر می کنم همین روند هم فاصله اش رو با مرگ کم می کنه. اصلن بی رحمانه حرف نمی زنم. دارم مثل یه آدم که داره از دور به مسایل نگاه می کنه و واقع گراست ماجرا رو نگاه می کنم.
همه می گن که من شبیه مادرم هستم. از بچگی ازین تشبیه ناراحت می شدم چون مدل رفتار و زندگی کردنش رو هرگز دوست نداشته ام. آدمها هم نمی فهمند یا می فهمند و لذت سادییستی ی دارند که هی تو رو به کسانی تشبیه کنند که می بینند مثالشون قیافه ی تو رو در هم و برهم می کنه. نباید. من هیچ وقت دلم نخواسته شبیه مادرم باشم. تنها یک جنبه ی او برایم تحسین برانگیزه و آن "سخت کوشی" جالب توجه اوست که از شانس بد من هیچ ذره ای از این صفتش رو ندارم، یادنگرفته ام یا به ارث نبرده ام؟ نمی دونم.
ما فرزندانش چهار نفریم. همه به یک نوعی لنگ و گول. پسراش هر دو، یک جور نابلد و آزاردهنده و ما دخترانش هم یک جور. برای من قابل درکه که نمی شه وقتی پدر و مادر کامل یا نسبتن کاملی نداری انتظاری هم نداشته باشه که تکامل رو بیاموزی. نیاموختیم و من شاید بیش از همه سعی کردم خودآموزی کنم که درد داشت و داره. مثل استخوانی که شکسته سالها پیش و بیای دوباره بشکونیش که درست جوش بخوره. شانس است اگر جوش بخوره درست و مثل اولش نمی شه هیچ موقع.
مادرم رو می گفتم. زندگی ی داره پر از انتخاب های غلط و رفتارهای نسنجیده که الان او رو به اینجا رسونده. تنهاست و این تنهایی بسیار درونی است برایش. افسرده است و بدنش هم دردناکه. هفتاد و دو ساله بودن حتمن آسون نیست در مملکتی که مدام تو رو فشار می دهند. مگر آدمی چقدر می تواند فشارها رو دوام بیاورد؟
من خیلی جاهای زندگیم رو انتخاب هایی کردم که با گذشت زمان از رویشان هنوز از انتخابم خوشحالم و راضی. شاید مثل او بی موقع حرف می زنم و اگرسیو هستم اما برخلاف او حرف ها رو گوش میدهم وبهشون فکر می کنم. سعی می کنم منطقم رو تربیت کنم، کاری که او هرگز نکرد و شاید اصلن نتونست و ندید.
امروز خیلی خیلی غمگین شدم وقتی دیدم که نمی تونه به حرف های من گوش کنه و مدام حرفی رو می زنه که فکر می کنه من می خوام بهش بگم و حرف منِ واقعی نیست. درد داشت که فهمیدم عمیقن که هیچ وقت او تغییر نخواهد کرد و همین طور ادامه خواهد داد و خودش رو زجر خواهد داد و من رو غمگین. بقیه رو نمی دونم.
این وبلاگ رو چند نفری از خانواده و فامیل های دور و نزدیکم می خونند و الان در این لحظه آرزوم این بود که هیچ خواننده ای مرا نشناسه و بک گراندم رو ندونه. امیدوارم طوری رفتار کنند که انگار ناشناسند. حداقل سعیشون رو بکنند خوبه.
اشتراک در:
پستها (Atom)