دماغ من كج و كوله است. در كف سوراخ چپش يك كوه استخوان هست كه بيشتر وقت ها نمي گذارد نفس بكشم. يك قوزي هم دارد اين دماغ من كه نمي گذارد عكس هايم خوب شوند به خصوص از نيم رخ. يك وقت هايي هم مي فهمم شب ها در خواب خون دماغ شده ام. هر چند وقت يك بار وسوسه مي شوم بروم بخوابم زير دست يكي از اين جراح هاي خوشنام و هم كوه را بتراشم و هم قوز را اما ترس از سرسره شدن اين دماغ گردن شكسته، نمي گذارد.
كلاس چهارم بوديم. كلاس خانوم شمس. قدش بلند بود و پوست تيره اي داشت و هميشه كفش هاي شيك مي پوشيد. مي گفتند حقوق مي خواند. كلاسمان يك جايي بود عين زندان. دري داشت قطور كه دستگيره نداشت و اگر بسته مي شد به گ ا مي رفتيم و قرعه به نام من بيچاره افتاد. يك روز در بسته شد. آن قدر محكم كه بچه هاي ده ساله نتوانستند بازش كنند. آليس مانده بود بيرون كلاس و تو مي ديديش باورت نمي شد ده ساله است. غولي بود براي خودش كه بعدها ديگر قد نكشيد و شد يك آدم با قد متوسط. اين غول كلاس ما كه كمي هم تپلي بود، از شانس خوب من قصد كرد كه بدود و به در بكوبد و بازش كند. همان وقت بود كه آذر كوچك داشت از سوراخ در نگاه مي كرد و خوشحال داد مي زد: آلييييييييييييييييييييييييس بروووووو كمك بياررررررررررررررر و در همان حين بود كه نفهميد چه شد. لحظه اي منگ شدم. اشك نمي گذاشت جايي را ببينم. بردندم دفتر مدرسه و يك ساعتي پنبه دادند تا خونريزي دماغم بند آمد. كبود شده بود و وقتي رفتم خانه و شنيدند، حتي لحظه اي فكر نكردند بچه ي ده ساله را ببرند دكتر. مي گويند جنگ بود و زندگي سخت بود آن روزها و كي به فكر دماغ ِ تو بود. دماغ همان طور ماند و تغيير شكل ماند و قوزدار شد و كج. مادر و خواهرم كه اتفاقن اصلن آدم هاي شوخي نيستند و فقط در همين يك مورد شوخي داشتند مدام به من مي گفتند دماغ پرتقالي و من ِ كودك سال مي رفتم جلوي آينه و پرتقال را اندازه مي زدم با دماغم و غصه مي خوردم. خواهرم دماغ سربالاي كوچكي داشت كه همه فكر مي كردند دستكاري اش كرده. خودش مي گفت دايي وقتي مي آمده خانه مان هر روز، همان وقت ها كه من به دنيا نيامده بودم، دماغش را مي گرفته و بالا مي كشيده و همين اين قدر دماغش را خوشگل كرده! و من مي رفتم جلوي آينه و هي نگاه مي گردم به دماغ پرتقالي خودم كه كج بود و قوز داشت و زشت بود.