7.2.10

دماغ

دماغ من كج و كوله است. در كف سوراخ چپش يك كوه استخوان هست كه بيشتر وقت ها نمي گذارد نفس بكشم. يك قوزي هم دارد اين دماغ من كه نمي گذارد عكس هايم خوب شوند به خصوص از نيم رخ. يك وقت هايي هم مي فهمم شب ها در خواب خون دماغ شده ام. هر چند وقت يك بار وسوسه مي شوم بروم بخوابم زير دست يكي از اين جراح هاي خوشنام و هم كوه را بتراشم و هم قوز را اما ترس از سرسره شدن اين دماغ گردن شكسته، نمي گذارد.

كلاس چهارم بوديم. كلاس خانوم شمس. قدش بلند بود و پوست تيره اي داشت و هميشه كفش هاي شيك مي پوشيد. مي گفتند حقوق مي خواند. كلاسمان يك جايي بود عين زندان. دري داشت قطور كه دستگيره نداشت و اگر بسته مي شد به گ ا مي رفتيم و قرعه به نام من بيچاره افتاد. يك روز در بسته شد. آن قدر محكم كه بچه هاي ده ساله نتوانستند بازش كنند. آليس مانده بود بيرون كلاس و تو مي ديديش باورت نمي شد ده ساله است. غولي بود براي خودش كه بعدها ديگر قد نكشيد و شد يك آدم با قد متوسط. اين غول كلاس ما كه كمي هم تپلي بود، از شانس خوب من قصد كرد كه بدود و به در بكوبد و بازش كند. همان وقت بود كه آذر كوچك داشت از سوراخ در نگاه مي كرد و خوشحال داد مي زد: آلييييييييييييييييييييييييس بروووووو كمك بياررررررررررررررر و در همان حين بود كه نفهميد چه شد. لحظه اي منگ شدم. اشك نمي گذاشت جايي را ببينم. بردندم دفتر مدرسه و يك ساعتي پنبه دادند تا خونريزي دماغم بند آمد. كبود شده بود و وقتي رفتم خانه و شنيدند، حتي لحظه اي فكر نكردند بچه ي ده ساله را ببرند دكتر. مي گويند جنگ بود و زندگي سخت بود آن روزها و كي به فكر دماغ ِ تو بود. دماغ همان طور ماند و تغيير شكل ماند و قوزدار شد و كج. مادر و خواهرم كه اتفاقن اصلن آدم هاي شوخي نيستند و فقط در همين يك مورد شوخي داشتند مدام به من مي گفتند دماغ پرتقالي و من ِ كودك سال مي رفتم جلوي آينه و پرتقال را اندازه مي زدم با دماغم و غصه مي خوردم. خواهرم دماغ سربالاي كوچكي داشت كه همه فكر مي كردند دستكاري اش كرده. خودش مي گفت دايي وقتي مي آمده خانه مان هر روز، همان وقت ها كه من به دنيا نيامده بودم، دماغش را مي گرفته و بالا مي كشيده و همين اين قدر دماغش را خوشگل كرده! و من مي رفتم جلوي آينه و هي نگاه مي گردم به دماغ پرتقالي خودم كه كج بود و قوز داشت و زشت بود.

30.1.10

بابايي كه هست و نيست

بابام رفت زن گرفت. اون موقع من چهار سال مونده بود كه باشم. بعد يه روزي كه من ده سالم بود، بابام تصادف كرد. يه پيرزن گناهي ي توي ماشينه مرد، سكته كرد و جابه جا مرد. زنگ زدند به مامان كه بايد بياي سند بذاري و اون جا، تو كلانتري بهش گفتند. گفتند كه به اون يكي زنش زنگ زده و اون سند نياورده. مامان از در كه اومد تو، چادرشو ول كرد تو راهرو و تو چشاش يه بهتي بود تاريخي؛ انگاري باور نداشت بابام هيچ وقت اين كارو كرده باشه. براي خواهرم گفت و من هم شنيدم. تنها چيزي كه بهش فكر كردم اين بود كه بابام ما رو ول كرده و رفته. تمام حسي كه داشتم اين بود كه من و آرش براي باباي يه بچه هاي ديگه اي مسابقه مي داديم كه زودتر بغلمون كنه. اون ديگه باباي ما نبود. سه تا بچه ي ديگه داشت. فهميدم كه بابا اون قدري كه فكر مي كردم دوستم نداره. حالا دوست داشتنش رو با سه تا بچه ي ديگه و يك زن جز مامان ما، تقسيم كرده. سهم دوست داشتن منو برده داده به سه نفر ديگه. اين طوري بود كه مرد هيجان انگيزهه زندگي ام، از بابام به كلارك گيبل تغيير شكل داد و هنوزم همون شكليه.

پنج ساله كه مي رم مي شينم جلوي دكترهاي جورواجور و هي مي گم كه بابام اين نيست كه الان هست. بابام يه ك َس ديگه ايه. فهميده ام كه بابام ديگه هيچ وقت برنمي گرده. بايد هزار تا فلوكستين بخورم و فكر نكنم به چيزاي بد. توي جمع آدما ماسك خوشحالي بزنم و همه فكر كنند چه هيجان انگيز و عوضي ام. فهميده ام كه ته هر رابطه اي رفتن ائه. اگه نباشه استثناست. فكر نمي كنم به تهش ديگه. سيگار مي كشم و ته مغزم، اون دورها به مردي فكر مي كنم كه الان تك و تنها نشسته توي يه خونه اي كنار دريا و افسردگي داره داغونش مي كنه و هي مي گم به من چه و پك مي زنم بلكه توي دود گم بشه.

27.1.10

ليلاي دوست داشتني پر ايراد...

ديروز وقتي ولي عصر را مي گشتم براي پيدا كردنش، با خودم گفتم اين بار چندم است كه هوس ديدن ليلا را داري و انگار آب شده و رفته توي زمين. در فروشگاهي نسخه ي دي وي دي اش را يافتم و خوشحال نشستم با هزار بدبختي در موزه ­مان، همان ­جا كه كار مي­ كنم به ديدنش. اين ­بار ديدم كه من چه قد كشيده ­ام و ليلايم همان ­جور كوچك مانده. من چه فاصله گرفته ­ام از آن و دلم طوري شد و ته دلم آمد كه كاش مي ­گذاشتم خاطره ­اش همان ­طور بكر و دوست ­داشتني بماند برايم. اما من آدم چهارده ­سال پيش و حتي دو سال پيش نيستم و ليلا همان ليلايي است كه بود.

از ديد من ليلاي مهرجويي فيلمي است دوگانه. از نقطه نظر فني آن­ قدر خوب است كه مي ­شود از آن مثال آورد. بازي فوق ­العاده ليلا حاتمي و انتخاب تاريخي او براي اين نقش، تدوين زيبا، موسيقي فوق ­العاده، فيلمبرداري بدون حرف و طراحي هنري عالي. ليلا فيلم نقطه عطف­ هاست در زندگي واقعي آدم­ هايش؛ علي مصفا و ليلا حاتمي (اكنون ازدواج كرده ­اند با دو بچه)، خود مهرجويي و وحيده محمدي ­فر(همان خانم دكتر ليلا كه حالا همسر دوم مهرجويي است) و نقطه عطف زندگي هنري عليرضا افتخاري كه بعد از اكران فيلم چه ­قدر كاستش فروش رفت و نامش افتاد سر زبان ­ها. شقايق فراهاني را هم مي ­شود گذاشت انتهاي اين ليست.

بزرگترين ضعف فيلم شخصيت ­هاست. اولين نفر ليلاست و آن ­طوري كه او به مسائل نگاه مي­ كند. ضعيف و گاه ابلهانه كه حرصت را خوب درمي ­آورد. ليلاي مهرجويي زني است برآمده از ملغمه ­ي مذهب و سنت و مدرنيته. وقتي آن ­طور نماز مي خواند و بعد غذاي چيني مي ­پزد و جلوي مادرشوهر خفقان مي ­گيرد و مادر بيچاره ­اش حتي نمي ­داند تا شب عروسي رضا كه چه به سر دخترش آمده و تمام اين لحظات دوست داشتي كه ليلا مي ­آمد از صفحه مانيتور بيرون و شانه­ هايش را محكم مي ­گرفتي و تكان مي­ دادي كه بيدار شود از اين خواب چند صد ساله ­ي زن ايراني. اما او ايستاده كنار آن بيلبورد و هوويش را مي­ پسندد و تنها كاري كه مي كند فرار از جهنمي است كه با مهارت براي خودش ساخته. حتي بعدتر هم روزه ­ي سكوت مي ­گيرد و هيچ كاري نمي­ كند و در نماي آخر فيلم، با آن ­كه دلت سوخته براي تنهايي­ اش و اشك­ هايش اما چه حالي مي ­شوي كه براي خاطر دختركي كه از تخم رضاست برمي­ گردد به خانه ­شان. او تجسم زن كليشه­ اي ايراني است كه ظاهرش مدرن شده و درونش همان زن روبنده ­پوش چارقد به­ سر است.

رضا هم همان مرد بچه ­ننه­ ي ايراني است كه خودش تصميم نمي ­گيرد و در آخر هم همه چيز را گردن اين و آن مي ­اندازد. آن قدر دوروبرش زن قدرتمند (مادر و خواهرهايش) ديده كه انگار لمس شده و ديگر كاري نمي ­كند و اكشني ندارد. حتما كه آن­ ها خودشان همه ­چيز را روبراه مي ­كنند. ليلا براي او همان نمايي است كه مي ­رود سر يخچال و مرغ نيم­ خورده را برمي ­گرداند سرجايش و نانش را فرومي ­كند در ماست گنديده و دست آخر نان خشك و كرفس به دندان مي ­كشد. ليلا براي او اين است كه خانه ­اش را بروبد و غذاهاي خوشمزه بپزد و "زن ­اش" باشد و كارها را راست و ريست كند اما اشكال كار اين ­جاست كه ليلا هيچ شباهتي به زنان زندگي او ندارد. ليلا همان­ قدر ضعيف و بي ­دست و پاست كه خود او. ليلا زني نيست كه جلوي مادرجون قد علم كند براي حفظ زندگي ­اش. ليلا همان نسخه­ ي رضاست اما زن، كمتر خودخواه و كمتر خودمحور . كمتر لوس و نازپرورده.

گيتي زن دوم رضا هم از آن شخصيت­ هاست كه باورش نمي ­كني. بيايي در زندگي دو نفر و بعد آن ­قدر آرام و با طمانينه رها كني و بروي و با پسرخاله وصلت كني. اگر قرار به اين بود كه چرا اصلا زن رضا شدي؟ كه مهريه و خانه بگيري؟ نه، نه، اين از همان شخصيت­ هاي مهرجويي است كه توي ذوق مي ­زند و آن قدر غيرواقعي است كه انگار خلق شده براي پيشبرد قصه.

مادرجون، مادر رضا هم كليشه­ اي است از مادرشوهرها و خاله آن را تكميل مي ­كند. با آن خنده ­ها و موش ­دواني ­ها. مادرجون بيشتر مي ­ترسد از بي نسل ماندن تا پدر رضا. دلش شور اسپرم­ هاي خاندان­ شان را مي­ زند كه سرگردان، تلف مي ­شوند!

آدم­ هاي قصه ­ي ليلا را نمي ­فهمم. اكشن­ هاشان مثل آدم­ هاي واقعي نيست. تناقض ندارند. الكي ­اند و حرص ­درآر. ازشان هيچ خوشم نمي ­آيد.

9.1.10

یعنی می تونم بگم یکی از بدترین اتفاقات زندگی من اینه که یک آقایی هست که همکار منه و یک بند ک {...} س می گه. ساکت هم نمی شه. مشکل حرف زدنش نیست. مشکل از این افکار مزخرفیه که تو سرشه و به شدت خاصی معتقده که طرز تفکر خفنی داره. سگ تو روحت. بسه دیگه.
نکته اینه که الان هم در حال زر مفت زدنه!

30.12.09

یعنی می شه روی خوشی رو ببینیم ما سی ساله ها و سی و چند ساله ها؟ یعنی می شه یه روز دستامونو از هم وا کنیم تو خیابونای تهران و یه نفس عمیق بکشیم و با خنده بگیم آخیش؟ نی نی که بودیم تیر بود و انقلاب، بزرگ ت که شدیم جنگ بود و بعدش اون سال های وحشتناک و حالا هم که این جوری. ما اصلا زندگی رو مزه نکردیم. جوونی مون رفت و یه ذره نفهمیدیم بی استرس از خواب پا شدن یعنی چی...

23.12.09

پارادوکس

موسوی را برکنار کردند و به جایش آقای طرحی از تاییس! را گذاشتند. این برادران غیوری هم که دور این پیرمرد چلمنگ را گرفته اند، حتما که یک سالی بعد همگی با هم برای مجسمه ی قهوه ای که در فرهنگستان ساخته اند، کف خواهند زد.
اما نکته ی ماجرا این است که جنبش سبز را کسی ظاهرن هدایت می کند که با یک فرمان ا.ن و آدم هاش برکنار می شود و آن وقت همین آدم مثلن منتقد این دولت است و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل...

20.12.09

به قول اینا گفتنی مملکته داریم؟ خب نمی شد تو اسفند این پیرمونو می بردی که یه حالی هم جماعت سبزی بکنند در روزهای ساکت قبل از عید؟
با تمام این اوصاف من قم مم نمی رم...

دنبال كننده ها

بايگانی وبلاگ