۱۲.۱۲.۸۸

درازای میهنیم

بكِشيدمان، درازتر مي شويم. قول مي دهيم كه آن قدر دراز بشويم كه بتوانيم كشورمان را سرافراز كنيم. بشويم بزرگترين صادركننده چيزهاي دراز. آن قدر دراز بشويم كه مملكتمان را درازي فرابگيرد و ديگر هيچ كس چيز دراز كم نداشته باشد. تماممان را بكِشيد و آن قدر بكِشيد كه دل هر جفت مان خنك شود، هم ما، هم شما. اما نبريدمان يك جايي كه از ما اطلاعي در دست نباشد. نبريدمان انفرادي ي كه وقتي باران مي بارد مجبور بشويم تنها پتويمان كه داريم را تا كنيم و زيرمان بيندازيم بلكه بتوانيم چرتي بزنيم. نبريدمان جايي كه بهمان بگوييد مي توانيم پسرت و آن يكي دخترت و زنت و شوهرت و كل فاميل دور ونزديكت را بياوريم پيشت كه تنها نباشي. نياييد ساعت سه صبح از خواب بيدارمان كنيد و بخواهيد دوستمان را لو بدهيم. ننشينيد و به تمام حرف هاي ما، عاشقانه و غير عاشقانه اش، گوش نكنيد. بكِشيد ما را بلكه دل هاي مان كمي سبك بشود و اين همه اضطراب بريزد بيرون از رگ و پي قلب هامان. بكِشيد ما را بلكه يك روزي بتوانيم بشويم مثل طنابي چيزي، بپيچيم دور گردن هاي كلفت تان و فشارتان بدهيم و با صداي كشيده مان بگوييم : مي بيني چه جور است؟ اما ما شما را نمي كشيم، نه، بلكه رهايتان مي كنيم و مي رويم پي كارمان. بلكه بيدار بشويد. بلكه به خودتان بياييد. بلكه بفهميد دل هاي ما توان اين همه خبر را ندارد. توان اين همه باتوم، اين همه گاز اشك آور، اين همه جنازه، اين همه ترسيدن را ندارد. بلكه درك كنيد، اگر دركي باشد در وجودتان، كه ما هم مي توانيم اين قدر كِشيده بشويم كه بپيچيم دور گردن هايتان و بهتان بفهمانيم يك كم از چقدري كه داريد فشارمان مي دهيد را...

۹.۱۲.۸۸

ببر عوضی که من باشم

يك ببر عوضي هست كه صبح ها مثل همه بيدار مي شود. عادت به دست و رو شستن ندارد. مي رود با لوسيون صورتش را پاك مي كند و خوشحال است از اين كه آب به صورتش نمي خورد اول صبح. اينستنت كافي اش را درست مي كند و با چند بيسكوييت جو كه با شهد انگور درست شده، مي خوردشان. هيچ وقت عادت نمي كند به اين زندگي صبحگاهي كه آدم ها دارند. اگر به او باشد تا ظهر كه خوب هوا گرم شد مي خوابد و شب ها هم صبر مي كند تا خورشيد طلوع بكند و بعد ليز مي خورد در تختخوابش. لم مي دهد روي مبل و چرتكي مي زند و خرخر مي كند. چاي خوردن بيدارش نمي كند. درخت هم ندارد كه بخوابد رويش و پاهايش را آويزان كند پايين. پس به همين مبل ها اكتفا مي كند. آدم هايي هستن كه دوستان اويند. دوستشان دارد و خوشحال مي شود از بودنشان. او همسري هم دارد كه از آدم هاي خيلي مهربان دنياست و خيلي دوستش دارد. ببرعوضي تحمل دوري از او را ندارد. او راضي است. از دنياي آدم ها راضي است اما از خودش راضي نيست. از اين كه گاهي چه قدر دلش فرار مي خواهد. برود در اعماق جنگل هاي مادري اش و به انتظار شكار بنشيند. از اين كه گاهي بي آن كه بخواهد به مزه ي گوشت دوروبري هايش فكر مي كند. مي ترسد از خودش.

*****
هرموقع بچه هاي كلاس در حياط جمع مي شدند و حرف مي زدند با آن طور حلقه زدن دور هم و پچ پچ كردن، مي دانستم كه كافيست جلو برم و هربار كه مي رفتم نگاهم مي كردند انگاري كه مجرمم و كثيفم و پخش مي شدند توي حياط. بعدها مريم كه حالا دو تا بچه دارد، بهم گفت مادرت معلم بود و ما فكر مي كرديم جاسوس كلاس هستي. تا سال ها محروم شده بودم از داشتن يك دوست در مدرسه چون مادرم معلم دو كلاس پايين تر در مدرسه ي بغلي بود. همكلاسي هام فقط وقتي نمره مي خواستند دوستم بودند. هنوز هم وقتي آدم ها جلويم درگوشي حرف مي زنند توهم مي گيرتم. فكر مي كنم به فكري كه درباره ام مي كنند. به قضاوت هاي سرسري شان. به اين كه مي توانند اگر بخواهند ديگر با من حرف نزنند، دوستم نداشته باشند و مثل همكلاسي هايم طردم كنند. قبل از اين كه ديگر كسي بتواند به من ضربه بزند، من مي زنم. مسخره شان مي كنم. شوخي هاي احمقانه مي كنم و ديگر هيچ كس نمي فهمد چقدر مي ترسم از نداشتنشان، از اين كه جاجم كنند به چيزي كه نيستم، از اين كه بروند پخش بشوند و ديگر دوستم نداشته باشند. به خودم كه مي آيم مي بينم همه را لت و پار كرده ام و خودم مانده ام با آدم هاي زخمي ي كه اين ببر خر عوضي را پذيرفته اند و هيچ تلاشي هم براي ترك كردنش نمي كنند و نمي دانند كه چه قدر دوستشان دارم و جانم درمي رود براي تك تكشان.

۱۸.۱۱.۸۸

دماغ

دماغ من كج و كوله است. در كف سوراخ چپش يك كوه استخوان هست كه بيشتر وقت ها نمي گذارد نفس بكشم. يك قوزي هم دارد اين دماغ من كه نمي گذارد عكس هايم خوب شوند به خصوص از نيم رخ. يك وقت هايي هم مي فهمم شب ها در خواب خون دماغ شده ام. هر چند وقت يك بار وسوسه مي شوم بروم بخوابم زير دست يكي از اين جراح هاي خوشنام و هم كوه را بتراشم و هم قوز را اما ترس از سرسره شدن اين دماغ گردن شكسته، نمي گذارد.

كلاس چهارم بوديم. كلاس خانوم شمس. قدش بلند بود و پوست تيره اي داشت و هميشه كفش هاي شيك مي پوشيد. مي گفتند حقوق مي خواند. كلاسمان يك جايي بود عين زندان. دري داشت قطور كه دستگيره نداشت و اگر بسته مي شد به گ ا مي رفتيم و قرعه به نام من بيچاره افتاد. يك روز در بسته شد. آن قدر محكم كه بچه هاي ده ساله نتوانستند بازش كنند. آليس مانده بود بيرون كلاس و تو مي ديديش باورت نمي شد ده ساله است. غولي بود براي خودش كه بعدها ديگر قد نكشيد و شد يك آدم با قد متوسط. اين غول كلاس ما كه كمي هم تپلي بود، از شانس خوب من قصد كرد كه بدود و به در بكوبد و بازش كند. همان وقت بود كه آذر كوچك داشت از سوراخ در نگاه مي كرد و خوشحال داد مي زد: آلييييييييييييييييييييييييس بروووووو كمك بياررررررررررررررر و در همان حين بود كه نفهميد چه شد. لحظه اي منگ شدم. اشك نمي گذاشت جايي را ببينم. بردندم دفتر مدرسه و يك ساعتي پنبه دادند تا خونريزي دماغم بند آمد. كبود شده بود و وقتي رفتم خانه و شنيدند، حتي لحظه اي فكر نكردند بچه ي ده ساله را ببرند دكتر. مي گويند جنگ بود و زندگي سخت بود آن روزها و كي به فكر دماغ ِ تو بود. دماغ همان طور ماند و تغيير شكل ماند و قوزدار شد و كج. مادر و خواهرم كه اتفاقن اصلن آدم هاي شوخي نيستند و فقط در همين يك مورد شوخي داشتند مدام به من مي گفتند دماغ پرتقالي و من ِ كودك سال مي رفتم جلوي آينه و پرتقال را اندازه مي زدم با دماغم و غصه مي خوردم. خواهرم دماغ سربالاي كوچكي داشت كه همه فكر مي كردند دستكاري اش كرده. خودش مي گفت دايي وقتي مي آمده خانه مان هر روز، همان وقت ها كه من به دنيا نيامده بودم، دماغش را مي گرفته و بالا مي كشيده و همين اين قدر دماغش را خوشگل كرده! و من مي رفتم جلوي آينه و هي نگاه مي گردم به دماغ پرتقالي خودم كه كج بود و قوز داشت و زشت بود.

۱۰.۱۱.۸۸

بابايي كه هست و نيست

بابام رفت زن گرفت. اون موقع من چهار سال مونده بود كه باشم. بعد يه روزي كه من ده سالم بود، بابام تصادف كرد. يه پيرزن گناهي ي توي ماشينه مرد، سكته كرد و جابه جا مرد. زنگ زدند به مامان كه بايد بياي سند بذاري و اون جا، تو كلانتري بهش گفتند. گفتند كه به اون يكي زنش زنگ زده و اون سند نياورده. مامان از در كه اومد تو، چادرشو ول كرد تو راهرو و تو چشاش يه بهتي بود تاريخي؛ انگاري باور نداشت بابام هيچ وقت اين كارو كرده باشه. براي خواهرم گفت و من هم شنيدم. تنها چيزي كه بهش فكر كردم اين بود كه بابام ما رو ول كرده و رفته. تمام حسي كه داشتم اين بود كه من و آرش براي باباي يه بچه هاي ديگه اي مسابقه مي داديم كه زودتر بغلمون كنه. اون ديگه باباي ما نبود. سه تا بچه ي ديگه داشت. فهميدم كه بابا اون قدري كه فكر مي كردم دوستم نداره. حالا دوست داشتنش رو با سه تا بچه ي ديگه و يك زن جز مامان ما، تقسيم كرده. سهم دوست داشتن منو برده داده به سه نفر ديگه. اين طوري بود كه مرد هيجان انگيزهه زندگي ام، از بابام به كلارك گيبل تغيير شكل داد و هنوزم همون شكليه.

پنج ساله كه مي رم مي شينم جلوي دكترهاي جورواجور و هي مي گم كه بابام اين نيست كه الان هست. بابام يه ك َس ديگه ايه. فهميده ام كه بابام ديگه هيچ وقت برنمي گرده. بايد هزار تا فلوكستين بخورم و فكر نكنم به چيزاي بد. توي جمع آدما ماسك خوشحالي بزنم و همه فكر كنند چه هيجان انگيز و عوضي ام. فهميده ام كه ته هر رابطه اي رفتن ائه. اگه نباشه استثناست. فكر نمي كنم به تهش ديگه. سيگار مي كشم و ته مغزم، اون دورها به مردي فكر مي كنم كه الان تك و تنها نشسته توي يه خونه اي كنار دريا و افسردگي داره داغونش مي كنه و هي مي گم به من چه و پك مي زنم بلكه توي دود گم بشه.

۷.۱۱.۸۸

ليلاي دوست داشتني پر ايراد...

ديروز وقتي ولي عصر را مي گشتم براي پيدا كردنش، با خودم گفتم اين بار چندم است كه هوس ديدن ليلا را داري و انگار آب شده و رفته توي زمين. در فروشگاهي نسخه ي دي وي دي اش را يافتم و خوشحال نشستم با هزار بدبختي در موزه ­مان، همان ­جا كه كار مي­ كنم به ديدنش. اين ­بار ديدم كه من چه قد كشيده ­ام و ليلايم همان ­جور كوچك مانده. من چه فاصله گرفته ­ام از آن و دلم طوري شد و ته دلم آمد كه كاش مي ­گذاشتم خاطره ­اش همان ­طور بكر و دوست ­داشتني بماند برايم. اما من آدم چهارده ­سال پيش و حتي دو سال پيش نيستم و ليلا همان ليلايي است كه بود.

از ديد من ليلاي مهرجويي فيلمي است دوگانه. از نقطه نظر فني آن­ قدر خوب است كه مي ­شود از آن مثال آورد. بازي فوق ­العاده ليلا حاتمي و انتخاب تاريخي او براي اين نقش، تدوين زيبا، موسيقي فوق ­العاده، فيلمبرداري بدون حرف و طراحي هنري عالي. ليلا فيلم نقطه عطف­ هاست در زندگي واقعي آدم­ هايش؛ علي مصفا و ليلا حاتمي (اكنون ازدواج كرده ­اند با دو بچه)، خود مهرجويي و وحيده محمدي ­فر(همان خانم دكتر ليلا كه حالا همسر دوم مهرجويي است) و نقطه عطف زندگي هنري عليرضا افتخاري كه بعد از اكران فيلم چه ­قدر كاستش فروش رفت و نامش افتاد سر زبان ­ها. شقايق فراهاني را هم مي ­شود گذاشت انتهاي اين ليست.

بزرگترين ضعف فيلم شخصيت ­هاست. اولين نفر ليلاست و آن ­طوري كه او به مسائل نگاه مي­ كند. ضعيف و گاه ابلهانه كه حرصت را خوب درمي ­آورد. ليلاي مهرجويي زني است برآمده از ملغمه ­ي مذهب و سنت و مدرنيته. وقتي آن ­طور نماز مي خواند و بعد غذاي چيني مي ­پزد و جلوي مادرشوهر خفقان مي ­گيرد و مادر بيچاره ­اش حتي نمي ­داند تا شب عروسي رضا كه چه به سر دخترش آمده و تمام اين لحظات دوست داشتي كه ليلا مي ­آمد از صفحه مانيتور بيرون و شانه­ هايش را محكم مي ­گرفتي و تكان مي­ دادي كه بيدار شود از اين خواب چند صد ساله ­ي زن ايراني. اما او ايستاده كنار آن بيلبورد و هوويش را مي­ پسندد و تنها كاري كه مي كند فرار از جهنمي است كه با مهارت براي خودش ساخته. حتي بعدتر هم روزه ­ي سكوت مي ­گيرد و هيچ كاري نمي­ كند و در نماي آخر فيلم، با آن ­كه دلت سوخته براي تنهايي­ اش و اشك­ هايش اما چه حالي مي ­شوي كه براي خاطر دختركي كه از تخم رضاست برمي­ گردد به خانه ­شان. او تجسم زن كليشه­ اي ايراني است كه ظاهرش مدرن شده و درونش همان زن روبنده ­پوش چارقد به­ سر است.

رضا هم همان مرد بچه ­ننه­ ي ايراني است كه خودش تصميم نمي ­گيرد و در آخر هم همه چيز را گردن اين و آن مي ­اندازد. آن قدر دوروبرش زن قدرتمند (مادر و خواهرهايش) ديده كه انگار لمس شده و ديگر كاري نمي ­كند و اكشني ندارد. حتما كه آن­ ها خودشان همه ­چيز را روبراه مي ­كنند. ليلا براي او همان نمايي است كه مي ­رود سر يخچال و مرغ نيم­ خورده را برمي ­گرداند سرجايش و نانش را فرومي ­كند در ماست گنديده و دست آخر نان خشك و كرفس به دندان مي ­كشد. ليلا براي او اين است كه خانه ­اش را بروبد و غذاهاي خوشمزه بپزد و "زن ­اش" باشد و كارها را راست و ريست كند اما اشكال كار اين ­جاست كه ليلا هيچ شباهتي به زنان زندگي او ندارد. ليلا همان­ قدر ضعيف و بي ­دست و پاست كه خود او. ليلا زني نيست كه جلوي مادرجون قد علم كند براي حفظ زندگي ­اش. ليلا همان نسخه­ ي رضاست اما زن، كمتر خودخواه و كمتر خودمحور . كمتر لوس و نازپرورده.

گيتي زن دوم رضا هم از آن شخصيت­ هاست كه باورش نمي ­كني. بيايي در زندگي دو نفر و بعد آن ­قدر آرام و با طمانينه رها كني و بروي و با پسرخاله وصلت كني. اگر قرار به اين بود كه چرا اصلا زن رضا شدي؟ كه مهريه و خانه بگيري؟ نه، نه، اين از همان شخصيت­ هاي مهرجويي است كه توي ذوق مي ­زند و آن قدر غيرواقعي است كه انگار خلق شده براي پيشبرد قصه.

مادرجون، مادر رضا هم كليشه­ اي است از مادرشوهرها و خاله آن را تكميل مي ­كند. با آن خنده ­ها و موش ­دواني ­ها. مادرجون بيشتر مي ­ترسد از بي نسل ماندن تا پدر رضا. دلش شور اسپرم­ هاي خاندان­ شان را مي­ زند كه سرگردان، تلف مي ­شوند!

آدم­ هاي قصه ­ي ليلا را نمي ­فهمم. اكشن­ هاشان مثل آدم­ هاي واقعي نيست. تناقض ندارند. الكي ­اند و حرص ­درآر. ازشان هيچ خوشم نمي ­آيد.

۱۹.۱۰.۸۸

یعنی می تونم بگم یکی از بدترین اتفاقات زندگی من اینه که یک آقایی هست که همکار منه و یک بند ک {...} س می گه. ساکت هم نمی شه. مشکل حرف زدنش نیست. مشکل از این افکار مزخرفیه که تو سرشه و به شدت خاصی معتقده که طرز تفکر خفنی داره. سگ تو روحت. بسه دیگه.
نکته اینه که الان هم در حال زر مفت زدنه!

۹.۱۰.۸۸

یعنی می شه روی خوشی رو ببینیم ما سی ساله ها و سی و چند ساله ها؟ یعنی می شه یه روز دستامونو از هم وا کنیم تو خیابونای تهران و یه نفس عمیق بکشیم و با خنده بگیم آخیش؟ نی نی که بودیم تیر بود و انقلاب، بزرگ ت که شدیم جنگ بود و بعدش اون سال های وحشتناک و حالا هم که این جوری. ما اصلا زندگی رو مزه نکردیم. جوونی مون رفت و یه ذره نفهمیدیم بی استرس از خواب پا شدن یعنی چی...

۲.۱۰.۸۸

پارادوکس

موسوی را برکنار کردند و به جایش آقای طرحی از تاییس! را گذاشتند. این برادران غیوری هم که دور این پیرمرد چلمنگ را گرفته اند، حتما که یک سالی بعد همگی با هم برای مجسمه ی قهوه ای که در فرهنگستان ساخته اند، کف خواهند زد.
اما نکته ی ماجرا این است که جنبش سبز را کسی ظاهرن هدایت می کند که با یک فرمان ا.ن و آدم هاش برکنار می شود و آن وقت همین آدم مثلن منتقد این دولت است و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل...

۳۰.۹.۸۸

به قول اینا گفتنی مملکته داریم؟ خب نمی شد تو اسفند این پیرمونو می بردی که یه حالی هم جماعت سبزی بکنند در روزهای ساکت قبل از عید؟
با تمام این اوصاف من قم مم نمی رم...

۲۲.۹.۸۸

توجه توجه
دوستان

گودری ها و غیر گودری ها
به زودی محصول جدید آذرساخت به شما ارائه خواهد شد.

کیف گردنی برای قرار دادن با دقت 100، 200،500،1000 و2000 تومانی های شما که منقش به نقش می باشند!!!
این محصول قابلیت این را دارد که نقش موردنظر از قرار گرفتن در جیب عقب شما و در نتیجه زیر ... شما، مصون نگه داشته و هتک حرمت نشود!!! مبادا تصور کنید که این کیف مثل باقی کیف هاست. نه! این کیف فرق دارد!!
این محصول بالاخص ویژه آقایان می باشد.
برای اطلاعات تکمیلی خواندن این جا را ادامه دهید...

۱۲.۹.۸۸

نمایشگاه نقاشی آذر عفیف

نمایشگاه نقاشی آذر عفیف
چهاردهم تا بیست و یکم آذر ماه
افتتاحیه: شنبه چهارده آذر ساعت چهار تا هفت عصر
پایان: شنبه بیست ویکم آذر تا ساعت هفت عصر

بازدید ساعت ده صبح تا هفت عصر

یکشنبه (عید غدیر) و جمعه، نمایشگاه تعطیل است.

نشانی:
اگر با ماشین خودتون می آیید: میدان فلسطین، خیابان طالقانی، جنب سینما فلسطین، خیابان برادران مظفر (صبا)، موسسه فرهنگی و هنری صبا، گالری لر زاده
اگر با وسایل عمومی می آیید: خیابان ولیعصر، نرسیده به خیابان طالقانی، جنب فرهنگستان هنر، موسسه فرهنگی هنری صبا، گالری لر زاده


اگر می بینید عکس پوستر یا کارت نمایشگاه را نگذاشته ام، از این جهته که نتونسته ام، نه که نخواستم ها!!!





۲۳.۸.۸۸

بله این گونه است که ما هی چاق تر می شویم به فرض و شما مراعات نمی کنید که نگید... نالوطیا

۲۲.۸.۸۸

به خودم می گم مگه این رحم زن چیه که این همه این خدای نامرد ازش کار می کشه؛ هر ماه که کلی دیواره هاش فرو می ریزن، حداقل یک نه ماهی در شصت سال یه بچه نگه می داره، سه ماه یه بار باید بری دکتر که یه سیخونکی بهش فرو کنه و ببیری آزمایشگاه که مبادا سرطانی شده باشه؛ هی زرت و زرت هم زخم می شه و دکترا هم فریزش می کنن و یه فیرتولایی می گن توش بریزی؛ خدایی اگه با پروستات مردا این طوری رفتار می شد، فمینیست نمی شدن؟؟؟

۱۹.۸.۸۸

اومدم پست بنویسم و گودرخوانی کنم که با دیدن صفحه آخر روزنامه اعتماد به گ ا رفتم :

مهدی سحابی درگذشت...

۱۰.۸.۸۸

من اصلن دلم می خواد برم بکوبم تو سینه این مرتیکه که دلم خنک بشه... اه که نمی شه
مردک بیمار سعی کرده همکارم رو ببوسه و اصلن با خودش فکر نکرده که دوربین های این جا تصویرش را ضبط می کنن و خب طبیعی است در چنین شرایطی آدمی مثل من مثل نینجاها لباس بپوشه، مگه نه هادی؟؟؟

الان شلوار نینجایی ام پامه آخه : دی

دنبال کننده ها