۱۵.۱۰.۹۰

یک چیزی هست در من که به مرض شبیه است و آن "پوست درد" است. موقع هایی که اعصابم به گا می رود، پوست جاهایی از تنم درد می گیرد بعد نمی توانم مثلن دستی که پوستش درد می کند را روی جایی بگذارم یا لمسش کنم. یک نفر از دوستهایمان هست که این مرض را دارد و بقیه کلن فکر می کنند من "مرض ساز" هستم و اینها توهم است.
دیشب که پست آقای قند را خواندم در باب اینترنت ملی، پوست درد آرام آرام شروع کرد به سلام کردن و حالا سطح وسیعی از دست و پایم پوستش درد می کند. به دلیل مازوخیسم حاد، یک سری هم زدم به این حزبوالله سایبری ها و فیلان ها و قشنگ حالم دگرگون تر شد.
اینترنت ملی برای من کابوسی است که می تواند منجر به این شود که در این گورستان بمانم و در نهایت بتوانم فرار کنم ترکیه، اگر بسیار هنرمند باشم. این که حالا خبر نخانم و گودر نکنم بخشی از ماجراست و اصلش این که اگر از آن برنامه ی تحصیلی یا سفارت کانادا ایمیل بزنند بهمان و ایمیل نداشته باشیم، هیچ فکری به مغز پوک شده ی من نمی رسد.
فیس بوکم را که بسته ام و هی دارم فکر می کنم بروم بازش کنم و ایمیل آدم ها را بگیرم ازشان و بعد دوباره فکر می کنم هر هر. آن ایمیل های یاهو و جی میل به چه کارم می آیند وقتی خودم ایمیل ندارم و بیایند شاهرگ گردنم را بزنند اگر ایمیل ملی باز کنم. می روم مغز خر می خورم، سنگین تر است. یک وضعیت اره به کون مانندی است که آدم می ماند چه کند.
اینجا را هم که از دست خواهم داد و کم کم از حناق حرف نزدن، غمباد خواهم گرفت. خدا - دارم کم کم مطمئن می شم که نیست - را شکر!
به مردن که فکر می کنم کمی حالم بهتر می شود که خب راهی هست برای راحتی از شر تمام این چیزها و دیگر هم نمی ترسم که آن طرفی باشد که خفتم کنند برای دادن نامه ی اعمالم به دست چپ و راستم که اصلن کدام طرف؟ که اگر خدایی بود و طرفی بود، چطور این همه آدم نمازخان، دزدند و ککشان هم نمی گزد؟
سرکار رفتگانِ بیچاره ای هستیم که تمام عمرمان را با شرافت و اخلاقیات با باد دادیم و به هیچ گور سگی هم نرسیدیم و حالا نشسته ایم و داریم می بینیم حبل المتین کوفتی هر لحظه دور و دورتر می شود.

هیچ نظری موجود نیست:

دنبال کننده ها