۷.۱۲.۹۰

۱.۱۲.۹۰

احساسی که امروز از قطع شدن ایمیل‌ها داشتم، بسیار شدیدتر از دفعه‌ی پیش بود. هر بار تنمان را می‌لرزانند، مایی که جانمان به اینترنت وصل است. چرا نمی‌گذارند نفس بکشیم؟ اصلن کداممان دستمان اسلحه گرفتیم جلویتان؟ همه دستِ خالی و سرهای پر باد داشتیم. دل‌هایمان گرم بود. داشتیم سعی می‌کردیم تنها ذره‌ی کوچکی از روزهای انقلاب سی سال پیش را تجربه کنیم، روزهای شوریدگی مردم را تجربه کنیم. خوشمان آمده بود و کم‌کم امید هم زد در دلهایمان و چه زود همه‌مان آتش گرفتیم و سوختیم و حالا موجودات از ریخت‌افتاده‌ای هستیم که جلوی کامپیوترهایمان نشسته‌ایم، خبر می‌خوانیم، با هم چت می‌کنیم، با هم آه می‌کشیم، با هم اشک می‌ریزیم، دندان به هم فشار می‌دهیم. این‌ها را که از ما بگیرید، یک روز با اسلحه‌هایمان جلویتان خواهیم بود. بعله. چه گه‌خوریا.

۲۳.۱۱.۹۰

یک روزهایی هستند که آدم خودش را هیچ دوست ندارد. می‌داند که زشت نیست، که بدلباس نیست، که در قضاوت بقیه قابل‌قبول است اما این صدای منطق است و احساسِ آن روزش می‌تواند بسیار بسیار حال بدی داشته باشد. احساس کنی دماغت از بقیه‌ی روزها چه زشت‌تر است، لباست مثل لباس مزخرفی است که هیچ‌کس یک ریال هم بابتش نمی‌دهد، پاهایت مثل خیار چنبر شده و هزار تا چیز بدِ دیگر. فقط کافی است که این‌جور روزها روی یک چیزی هم باشی که حالت را صد برابر کند. شانس بیاوری خوب باشی که صد برابر شود و وای اگر بد باشی.
امروز از آن روزهاست. به جز قیافه‌ام که سعی می‌کنم نروم جلوی آینه که چشمم بهش نیفتد، احساس می‌کنم آرتیست مزخرفی هم هستم که دور خودش خروارها کاغذ و مقوا و بوم جمع کرده و لحظه‌ای که تصمیم گرفته نگشان بدارد خود را به صفت نارسیسیت هم مزین کرده. امروز که از همان روزهاست، حتی به سرم هم زده که نصف بیشترشان را بریزم در کیسه‌ای و ببرم بیندازم در سطل آشغال سر کوچه و بالای کمدمان را خالی کنم که بشود چیزهای سرگردانِ خانه را جا داد به جایشان.
اعتراف به این چیزها خیلی خیلی سخت است. آدم‌ها همیشه سعی می‌کنند آن تصویر خوب دوست‌داشتنی‌شان را نگه دارند و حتی بسطش هم بدهند و بکنندش در چشم و چال بقیه. آدم‌ها سعی‌شان را می‌کنند که در مواقعی که از خودشان متنفرند لبخند بزنند و خیلی هم از خودشان در چشم بقیه تعریف کنند و خوششان بیاید.
سه چهار روزی که قرص‌ها را می‌خوردم خوب و خوش و سلامت به نظرم می‌رسیدم اما دو روزی است که نخوردمشان. دارم دوباره با خودِ غمگین و بی‌اعتمادبه‌نفسم مواجه می‌شوم. دارم دوباره به چند وقت پیشِ خودم تبدیل می‌شوم که قضاوت‌ها و نگاه‌ها برایش مهم است. که جزییات رفتاری آدم‌های بی‌مبالات را می‌بیند و حالش بد می‌شود. که نمی‌گوید به جهنم و دیگر بهشان فکر نکند. فکر می‌کنم ما آدم‌های بیمار، وقتی با آدم‌های به‌ظاهر سالم، معاشرت می‌کنیم و دمخوریم باید قرص‌هایمان را سروقت بخوریم. به خاطر یک شات که ممکن هم هست در کار نباشد، قرص‌هایمان را قطع نکنیم که قیافه‌مان در آینه باز تبدیل نشود به سوهانِ روحمان.
از خودم بیزار می‌شوم و هیچ غلطی هم نمی‌توانم بکنم. اینجا که ایستاده‌ام الان، خیلی سست است. ممکن است بریزد و بروم ته دره و صورتم از همین که هست هم بی‌ریخت‌تر بشود و دیگر همین آشغال‌ها را هم نتوانم بکشم. می‌ترسم همین لکه‌ی بی‌خاصیتی که هستم، هم نباشم.
منتظر نظرات شما نیستم، کشیش. ممنون که گوش دادید.

۱۰.۱۱.۹۰

یه روزایی هست که آدم بی‌این‌که حواسش باشه، میره می‌شینه جای اون زن‌های سنتی قدیم. مرد که از در میاد تو، واسش چایی می‌ریزه، میره شام درست می‌کنه، اگه مرد شام نخوره دل‌خور می‌شه. اما دقیقاً همین الگو می‌تونه تکرار هم بشه ولی زن سنتی جاشو بده به یه زن معمولی ِ امروزی. بره شامِ خودش رو بخوره و کارش رو بکنه و کَکِش هم نگزه. این وسط مرد رو یه نازی هم بکنه، حتی.

۵.۱۱.۹۰

کتاب جمعه: پرستو

اصلا نمی خام یه پست سوزناک و فیلان بنویسم ولی خب به هرحال همه چی ناراحت‌کننده هست، هر کاریش که بکنیم. گویا برای پرستو قرار بازداشت موقت صادر شده ولی خبرش رو فقط رادیو فردا رفته برای همین نمی دونم سطح درستی خبر رو.
می دونید که پرستو یه کاری رو شروع کرده بود و الان هم وسط‌هاشه. این بایگانی مجلات رو منظورمه در ویکی پدیا.
حالا پرستو دیگه نمی‌تونه تایپ کنه و بازنگری کنه و همه چیز اگر همه دست به دست هم ندیم می‌مونه روی زمین (یا حتی رو هوا!)
اگر وقت های پِرت دارید که تایپ کنید همین الان برید در این صفحه ی راهنما و شیوه‌ی تایپ رو خوب بخونید و یاد بگیرید. اگر فارسی‌نویس‌تون مثل مال من که قبلن داغون بود، داغونه، برید این جا و این فارسی‌نویس رو دانلود کنید و از این استفاده کنید. خیلی خوبه. تضمین می کنم. در این صفحه نحوه‌ی تایپ صحیح فارسی رو یاد می‌گیرید. خوندش هیچ ضرری نداره. توصیه‌ام اینه که این صفحه‌های راهنما رو خوب بخونید تا کار خودتون و کسی که بعد از شما متن رو ویرایش می‌کنه، آسون‌تر بشه.
این جا هم لیست مطالب آماده‌ی تایپ کردنه. طبیعی است که پیش از تمام این کارها باید عضو بشید و نام کاربری بسازید.

تا پرستو بیاد بیرون تمومشون کنیم که حداقل بارش رو کمی سبک کرده باشیم.
مرسی از نگین که این فکرو کرد.

۲۲.۱۰.۹۰

دیشب که داشتیم برمی گشتیم، وسط اتوبان یه گربه ای می خواست رد بشه بره اونور. ماشین جلویی رفت رویش. گربه صد مدل آکروباسی زیر ماشین کرد و بعد مثل جت، دوید اونور. زنده مونده بود و ما هاج و واج و راننده ی ماشین جلویی شوکه. توی این مملکت که استرس ها و مشکلات و اتفاقات پیش بینی نشده ی کشنده یهویی میان که زیر بگیرنت و تو هنوز زنده ای و نفس می کشی و معاشرت می کنی و صبح پامی شی میری سرکار و هنوز میری وایمستی توی صف صندوق بنتون که لباسای ارزون تر بخری، عین گربه هه با هزار جور آکروباسی نمرده ای. هنوز داری می دوی واسه رسیدن به اونور اتوبان.

۲۱.۱۰.۹۰

چیزی نمی تونم بنویسم چند روزه. کار متفاوتی در زندگی انجام نمی دم که به نظرم بنویسمش. اصلن نمی فهمم چطور از نقاشی کردنم می نوشتم، همین چند ماه پیش. الان اصلن نمی تونم. انگار بدون خوندن، چشمه ی نوشتنم بند میاد.

۱۵.۱۰.۹۰

یک چیزی هست در من که به مرض شبیه است و آن "پوست درد" است. موقع هایی که اعصابم به گا می رود، پوست جاهایی از تنم درد می گیرد بعد نمی توانم مثلن دستی که پوستش درد می کند را روی جایی بگذارم یا لمسش کنم. یک نفر از دوستهایمان هست که این مرض را دارد و بقیه کلن فکر می کنند من "مرض ساز" هستم و اینها توهم است.
دیشب که پست آقای قند را خواندم در باب اینترنت ملی، پوست درد آرام آرام شروع کرد به سلام کردن و حالا سطح وسیعی از دست و پایم پوستش درد می کند. به دلیل مازوخیسم حاد، یک سری هم زدم به این حزبوالله سایبری ها و فیلان ها و قشنگ حالم دگرگون تر شد.
اینترنت ملی برای من کابوسی است که می تواند منجر به این شود که در این گورستان بمانم و در نهایت بتوانم فرار کنم ترکیه، اگر بسیار هنرمند باشم. این که حالا خبر نخانم و گودر نکنم بخشی از ماجراست و اصلش این که اگر از آن برنامه ی تحصیلی یا سفارت کانادا ایمیل بزنند بهمان و ایمیل نداشته باشیم، هیچ فکری به مغز پوک شده ی من نمی رسد.
فیس بوکم را که بسته ام و هی دارم فکر می کنم بروم بازش کنم و ایمیل آدم ها را بگیرم ازشان و بعد دوباره فکر می کنم هر هر. آن ایمیل های یاهو و جی میل به چه کارم می آیند وقتی خودم ایمیل ندارم و بیایند شاهرگ گردنم را بزنند اگر ایمیل ملی باز کنم. می روم مغز خر می خورم، سنگین تر است. یک وضعیت اره به کون مانندی است که آدم می ماند چه کند.
اینجا را هم که از دست خواهم داد و کم کم از حناق حرف نزدن، غمباد خواهم گرفت. خدا - دارم کم کم مطمئن می شم که نیست - را شکر!
به مردن که فکر می کنم کمی حالم بهتر می شود که خب راهی هست برای راحتی از شر تمام این چیزها و دیگر هم نمی ترسم که آن طرفی باشد که خفتم کنند برای دادن نامه ی اعمالم به دست چپ و راستم که اصلن کدام طرف؟ که اگر خدایی بود و طرفی بود، چطور این همه آدم نمازخان، دزدند و ککشان هم نمی گزد؟
سرکار رفتگانِ بیچاره ای هستیم که تمام عمرمان را با شرافت و اخلاقیات با باد دادیم و به هیچ گور سگی هم نرسیدیم و حالا نشسته ایم و داریم می بینیم حبل المتین کوفتی هر لحظه دور و دورتر می شود.

۱۰.۱۰.۹۰

فراموشش کن، می میرد

فکر می کردم تموم شده و بخشیدمش و همه چیز رو پشت سر گذاشتم. اما نگذاشته ام. الان که چند وقته چشمم میفته به عکس اون گوشه ی چت اش، اول یه جایی در جانم درد می گرفت، محلش نمی گذاشتم و هر بار تکرار می شد. یک بار که با هم چت کردیم بعد از تموم شدن مکالمه دلم خواست پاکش کنم از لیست و قید قصه ها رو هم بزنم اما همه اش به این فکر می کردم که باید انسانی رفتار کنم. باید بزرگوار باشم. اما نتونستم. نمی خواهم باهاش هیچ کلمه ای بگم جز این که حرفهایی که بهش نگفتم رو بکوبم توی صورتش. خشمم رو دوباره دیدم. دیدم که همه اش همون جاست و هیچ جا نرفته فقط چند سال گذشته و خاک گرفته و من خیال می کردم دیگه اونجا نیست. دکستر وقتی اون پدره بهش گفت قاتلش رو ببینه و بهش بگه که پدر بخشیدتش، نتونست. فهمید که خشمش همون جور اونجاست و مسیح و پدر و قول دادن هم نتونسته کاری باهاش بکنه و پسر رو کشت تا آروم شد. به جای کشتن او، دلم می خواد پاک بشه حافظه ام ازش و حتی هرگز نشناسمش و مثل یه غریبه از کنارش بگذرم و وقتی او سلام کرد بهش بگم: شما؟ و او بره برای خودش. بعد از خودم بپرسم: این کی بود و هیچی یادم نیاد. خریدامو بزنم زیر بغلم و توی شلوغی مغزم، اون غریبه ی نحیف رو فراموش کنم.

۶.۱۰.۹۰

افتاده ام به تایپ کردن نوشته ها و شعرهای قدیمی. سه روز در هفته ورزش می کنم. روزی نزدیک پنج شش ساعت کار می کنم. بیشتر شب ها سعی می کنم شام بپزم. دیگه به رفتن فکر نمی کنم تا خودش بشه. هر روز فرانسه می خونم. به خودم می گم که این صورتکه. از پرنده هام مراقبت می کنم. هفته ای یه بار اتاق- آتلیه رو جارو می کنم. فیس بوکم رو دی اکتیو کرده ام. روزی یه بار بیشتر گودرمو باز نمی کنم. قرصای همیوپاتیم رو سروقت می خورم. که باید از صورتم برش دارم.

۲۶.۹.۹۰

جوجه لر :دی

می دونم که نگفته بودم فنچ هام بالاخره بچه دار شده اند. دو تا جوجه که یکیشون خیلی شبیه مادره است و اون یکی ورژن بیشتر سفید مادرش. من یه دوست صمیمی ی دارم که برخلاف من از هرچی حیوون است منزجره و من بنا به عادتم که دوست دارم چیزایی که دوست دارم رو شر کنم با بقیه، اصرار کردم بیاد و ببینتشون و او هم فقط گفت چقدر شبیه جوجه جغد اند که یک کم هم هسته بودند اون وقت که پرهاشون درست درنیومده بود ولی الان روز به روز بیشتر دارن شبیه فنچ واقعی می شن.
یک چیزی که در این کمتر از یک ماه در رفتار این پرنده ها با بچه ها برایم جالبه، رفتار پدره در قبال بچه هاست. بسیار با مسئولیته و حتی در یک روز سه برابر مادره به بچه ها غذا داد. بعد وقتی دارن به بچه ها غذا می دن اسلوموشن می شن و اینقدر آهسته و بااحتیاطن که لذتشو می برم.
الان تقریبن در اون لانه ی نسبتن بزرگ - بزرگ به نسبت لانه های آماده در بازار - جا نمی شن چهارتایی و به زودی که بچه ها از لانه بیان بیرون، لانه رو برمی دارم که مادره این قدر تخم نذاره بینوا. توی این مدت بیش از سی تا تخم گذاشته. مدام نگرانم در حال تخم گذاشتن بمیره بس که سخته این روند تخم گذاری. بیست و چهار ساعت حالش بده و حالت مریض طور پیدا می کنه.امیدوارم که فنچ های جدید جفتشون نر نباشن. اون وقت دوباره باید برم پرنده فروشی دو تا ماده به خانواده بیفزایم.

۲۰.۹.۹۰

shit happens all the time

تمام این وقت ها آن تهِ ذهنم دارم به راه های فرار فکر می کنم (خوش به حال شمایی که عاشق مملکتت هستی و الان داری نچ نچ می کنی به این آن ناسینونالیست، خوش به حال شما واقعن). کانادا، استرالیا، درس خواندن در اروپا، لاتاری، فرار کردن از مرز، های جک کردن یک هواپیما، زندان افتادن در یک مملکت دیگر، ترکیه ... به آنهایی فکر می کنم که نمی خواستند کون مبارکشان را از روی مبل خانه شان در ایران تکان بدهند و یکهو نامه می دهند دستشان که کانگرجولیشن! شما برنده ی خوشبخت گرین کارد هستید یا آنهایی که یک روز از سر سیری می روند لاج می کنند و بعد هُلُپی ویزا می پرد در پاسپورتشان و بعد نگاه می کنم به خودمان. تقریبن سه سال مدام در این ایده بودیم که داریم می رویم این را نخریم، این کار را نکنیم، با این معاشرت فعال نکنیم نکند دلبستگی هایمان سر به فلک بزند و بعد از یک جایی شُل کردیم. یک جورِ شُلی نشستیم روی مبل های نرمی که بالاخره خریدیم و ماستمان را قاشق قاشق در سکوتی مرگبار خوردیم و الان هم می خوریم اما فکر آدمیزاد خاموش نمی شود. منِ آدمیزاد مدام دنبال راه می گردم که یک جوری بروم پی کارم اما انگار آن وقت که همه رفتند ایستادند در صفِ شانس، بنده داشتم در همان صف های بی حاصلِ خلوت بیهوده شادمانی می کردم.
دیگر حتی دارم کم کم وسوسه می شوم که این "زمان از دست رفته" را هم شروع کنم تا نرسیده ام به سی و پنج. منطقی؟

۱۶.۹.۹۰

ایران ای سرای امید؟

این غمی است که از دل نمی رود، که ته نشین می شود.
فکر می کردم تمام شده. فکر می کردم آرام گرفته ام. وقتی برای آ نشستم تعریف کردم. عاشورا را، روز قدس را، بیست و پنج خرداد را... هم زدمشان انگار و حرف های مادر امیرارشد هم بنزینی بود روی شعله ی کوچک درونم.
انگار سال های سال هم که بگذرد، موسیقی و اشک دارم برای غم و خشمی که هیچ وقت تمام نمی شود.
اشک هایی که بند نمی آید.
دلی که سبک نمی شود.
گلویی که فریاد بلند دلش می خواهد.
میرمان هنوز در حصر است. آخ.

۱۱.۹.۹۰

وقتی قرص ها رو شروع می کنم کابوس ها و خواب های بد شروع می شوند. هیچ هیولایی در این خواب ها نیست، فقط کسانی اند که رابطه ام با آنها تموم شده اما کاملن تموم نشده و مدام در کش واکش هستیم که مشکلات مونده رو حل کنیم.

۷.۹.۹۰

نمی خوام نایس باشم اما مجبورم. می فهمی؟ مجبور.

بعضی آدم ها توی دوستی باهاشون همه اش باید مراقب باشی، دست و دلت بلرزه که مبادا یه چیزی بگی برنجند، یه حرکتی کنی که بد تعبیر کنن و هزار تا اطوار دارند. این آدمها همون ها هستن که من خوب و عالی سعی در مراعاتشون دارم و خوب و عالی هم همیشه گند میزنم درباره شون.
من آدم یه رویی ام. هیچ وقت (شاید خیلی خیلی به ندرت) نبوده که آدمی باشم در دوستی ام که بخواهم یه چیزایی رو به چیزایی ربط بدم و تیکه ی غیرمستقیم بندازم و اگه حرفی بزنم و رفتار هارش طوری هم بکنم، مال همون لحظه است و بس. آدمی نیستم که حرفم رو به قول لاله بپیچم توی هزار تا زرورق و بدم دست طرف و طرف هم باید یه ساعت کاغذ کادو رو وا کنه که بفهمه منظورم چی بوده و خیلی وقتا هم نفهمه درست و دقیق که منظورم چی بوده. این مراعات اصلن نیست در جان من، اگر با کسی احساس دوستی کنم. غریبه ها اما خب مراعاتشون رو می کنم، به جفنگیاتشون لبخند می زنم و به روشون نمیارم هیچی رو. چون غریبه اند و دلیل نداره انرژی بذارم واسشون.
اما دارم چند وقتی است فکر می کنم دوستی چیز مطلقی نیست. ما آدمها با هم مطلق دوست نیستیم. خیلی به ندرت پیش میاد دو نفر یه روح باشند در دو بدن. این است که خیلی وقت ها دوست ترین آدما هم نمی گیرند که دارم اینطور وحشی گونه باهاشون دوستی می کنم و این که اینقدر صریح ام یعنی دوستشون دارم.
می خوام برم یه لاک بخرم و بخزم توش. توی دلم دوستیِ هارش کنم و دیالوگ هارش برقرار کنم با خودم و لاکم و بعد بیام بیرون با موی مرتب و نایس باشم. می دونم یه جا صبرم تموم می شه و می زنم زیر کاسه کوسه ی همه چی و ول می کنم میرم اما تا اون وقت می خوام یک کم نایس تر باشم. بذار آدما فک کنن نایس بودن بخشی از محبته اما برای من که نیست. شاید اصلن باید کمتر به آدما اهمیت داد. طبعن اما همه می دونن زیر ماسک نایس بودنم، هارش وحشی ی نشسته در کمین. حالا کی دوباره بیاد بیرون هیشکی نمی دونه.

۲۵.۸.۹۰

چند روزی هست که رفته ام توی اون عسل همیشگی که حرکات آدم کند می شه، نمی تونی تن بدی به کارایی که وظیفه ته و انجامشون بدی. یه هفته ای هست. هاد بهم می گه تنبل. آیا تنبلم؟ اگه این تنبلیه پس بی انگیزگی چیه؟ پس افسردگی چیه؟ طبیعی است که نمی تونم تشخیص بدم دردم چیه.
دلم می خواد یه دارویی بود که می خوردم و هدفمند و کوشا و خوش بین و همه ی این چیزایی که آدم موفق ها دارند، می شدم.
دلم می خواست زمان برمی گشت به عقب، ده سال، 15 سال پیش و همه ی این سالهای پیش رو رو هم یادم بود.

۱۵.۸.۹۰

همسایه ها

هفته ی پیش داشتیم می رفتیم سینما که خانوم همسایه اومد دم در و گفت دخترش که یه هفته است برگشته، حوصله اش سر رفته و بیاد بالا و طبعن ما داشتیم می رفتیم بیرون. امروز خودم رفتم پایین و هی توی دلم می گفتم آخه این چه کاریه که آدم بره یکی رو که نمی شناسه سعی کنه باهاش دوست بشه اما همین طورم شد. من و آ کلی با هم حرف زدیم و خندیدیم و مامانش هم متعجب بود که چه زود صمیمی شدیم.
مامان و باباش هم اومدن و سه تایی هم معاشرت کردیم. آرزو کردم خانواده ی اینطوری داشتم و حداقل خوبه این آدمها همسایه ام اند. امروز برای اولین بار غصه ی واقعی خوردم که ممکنه هشت ماه دیگه از این جا بریم. یه همسایه ی خل و متوقع بالا و یه همسایه ی ماه و عالی پایین.
همیشه همینه.

۱۱.۸.۹۰

گودرم، آخ

طبعن دو روز بود که هی می خواستم بیام و غر بزنم و بگم این مردم فیلان و این گوگل خر است و بعد که غر نزدم و ننوشتم نشستم امروز سر جایم و دیدم زندگیم چه حفره ای تویش ایجاد شده. یه حفره ی بزرگ. بعد نمی دونم چه بلایی سرش بیارم. یه حفره ی بی صاحبیه و برای خودش هست.
امیدوارم زخم وار خوب بشه و رویش بعد مدتی بسته بشه وگرنه باید برم دکتر.

۴.۷.۹۰

این یک پست بعد از نیمه شب است و بعد از یک ساعتی تعادل جغدها به دست هایشان منتقل می شود

الان که ساعت دو و جهل و هشت دقیقه است نشسته ام و سعی دارم وقتم رو طوری بگذرانم که به رنگ ها و آب های مخلوط شده روی بومم زمان بدهم تا خوب خشک بشوند.
شروع یک کار جدید همیشه سخت است. سخت و یک جوری شبیه به این که بروی بایستی با اعتماد به نفس روبه روی یک گالری دار ننر و بهش بگویی سلام و بلاه بلاه بلاه. به همان سختی.
بوم های خارجی که استفاده می کنم خوشبختانه خیلی کرباس های کلفتی دارند و از همین جهت خیالم راحت است که آن آب زیاد کاری با پارچه ی روی بوم نمی کند. البته ممکن است به مادر چهارچوب سلام کند و بعد یه مدت بوم تاب بردارد.

من جغدی هستم با پیشینه ی چند ده ساله. - الان یک راننده ی گاو می خواست از جای پارک دربیاد و زد به ماشین عقبی / جلویی و صدای دزدگیرش رو درآورد - بله. با پیشینه ی چند ده ساله. بیداری تا وقت سحر. وقتی که هوا دارد کم کم روشن می شود در این محله ی ما یک پرنده ای هست که صدایی از خودش درمی آورد که هیچ جایی در حافظه ی صداییی من نداشته و ندارد. خیلی زیبا اما یک جور ناهمگونی. بعد این طرف خانه در خیابان هم از همان پرنده یکی هست. مدام فکر می کنم باید بهم برسانمشان اما چاره ای به ذهنم نمی رسد. تنها می ایستند روی شاخه ی یک درختی و لاب لاب می کنند. تصورم از قیافه شان چیزی شبیه دارکوب است.

امروز دوباره دست به دامن چسب کاغذی ایرانی شدم. داری آرام بازشان می کنی که یهو خرت، از یک جا کج راه می روند و نصفشان می ماند سر جایش. بعد در این ماسکه کردن بوم هم یهو یک جایشان که به ظاهر چسبیده می بینی نچسبیده. یک چسب های خارجی ی داشتم که اصلن این چیزها را نداشت و ذهن نابودشده ی من را درگیر این خزعبلات نمی کرد. خیلی بی صدا و آرام کارش را انجام می داد.
هم اینک که اینجا نشسته ام به نظر خودم یک نقاش تمام وقت هستم با یک روحیه ی خراب و حس های قاطی پاطی و گاهی به سرم می زند فرار کنم بروم یک جای دوری آشپزی چیزی بشم اما هی افسارم را می کشم و می گویم خفه شو و خفه می شوم.

حالم شبیه حال کسی است که حبل المتینش را گم کرده باشد اما می داند این خواب بد به زودی تمام می شود.

۲۳.۶.۹۰

ما نسل کاملن سرویس شده ای هستیم. نیازی به این کارها نیست برادر

دیشب رفتیم تئاتر ممد یعقوبی، زمستان شصت و شش.
زیر پاهامون باندهای بزرگ گذاشته بودند که وقتی صدای انفجار میاد بیشتر سرویس بشیم. درصد سرویس شدن مثلن چسرا که اون وقت سه سالش بوده با درصد سرویس شدگی من که اون موقع نه ساله بودم بسیار فرق می کنه طبعن. من خیلی سرویس شدم و می دونم که هر کی که سنش به حدی بود که اون وقت ها یادش بود هم.
.
سال شصت و چهار کلاس دوم بودم. مدرسه ای می رفتم که مادرم تویش به سومی ها درس می داد. من یک ساعت زودتر می رسیدم خانه. هیچ کس نبود و تنهایی صدای آژیر قرمز که می اومد، میز تحریرم رو که زیرش چرخ داشت و درش باز می شد و بابام دست دو از نظام آباد برام خریده بودش رو می کشیدم و می بردم گوشه ی کنج دیوار - همون جایی که می گفتن احتمال ریختنش کمتره - و تا مادرم بیاد یک ریز گریه می کردم. هفت سالم بود.
.
زمستان شصت وشش رفتیم خرید عید. آدم ها خیلی بی خیال بودند انگار اون موقع ها. یک کفشِ به قول خودم پاشنه تق تقی خریدم که سفید بود. نصفش طلقی و نصفش چرم مصنوعی با یه گل سفید رویش. چند روز بعد رفتیم و از هلال احمر چادر گرفتیم و توی پارک چیتگر شروع کردیم به زندگی. سال رو اون جا تحویل کردیم. توی چادر با رادیو آمریکا. نه سالم بود و مدرسه نمی رفتیم و از صبح تا تاریکی هوا با ده بیست تا بچه وسطی می زدیم. خوش می گذشت اما هیچ وقت نشد کفش رو بپوشم. پایم بزرگ شد و دیگه انداختیمش دور.
موشک که می زدن همه می رفتن روی بلندی مجاور به تهران. شهر زیر پامون بود. موشک ها دود داشت تهشون. ویژژژژژ می رفتن می خوردن به یه خونه ای. همه حدس می زدن کجای شهر است و اگر نزدیک آشنایی شان بود که هنوز توی تهران مانده بود، می رفتند از حالش خبر بگیرند.
.
قبل این که بریم چیتگر یک شب خواب بودم. با صدای دادهای بابا و مامانم بیدار شدم. دیدم بابام برادر کوچیکه رو پیچیده توی پتو و گرفته بغلش. سعی دارد من رو هم بیدار کند. به مادرم می گفت من بچه ها رو می برم خونه ی خواهرت. تو نمی خوای نیا. مامانم تسلیم شد و شبانه رفتیم خانه ی خاله ام که توی زیرزمینشون زندگی می کردند. صبح داییم زنگ زد گفت سمت شما رو زده اند. مامان و بابام رفتن ببینن چه خبر است. خانه ما نبود. کوچه ی بالایی بود. تا برگردند - حدود شش عصر - یک ریز گریه کردم و هیچ کس نتوانست ساکتم کند. همکلاسی ام توی آن بمباران کشته شده بود با شش تا بچه ی کوچک دیگر.
.
.
.

دنبال کننده ها