۴.۳.۹۱

روزی ۸ ساعت درس خوندن اندازه یک ساعت ورزش سخت کالری می‌سوزونه. الان همین‌طور کالریام داره سوزونده می‌شه. یک خوبی دیگه‌اش اینه که دارم ساعت خوابمو تنظیم می‌کنم به صبح زود بیدار شدن. باید تا ۲۰ام جوری باشم که ۶ صبح بیدار بشم و تا ۸ به زندگی بازگشته باشم.
این‌که آدم یه ماه هیچ کاری جز درس خوندن و یک‌کم نت‌سرفینگ نکنه سخته. حالا یه‌کم هم معاشرت. اما این روند طبیعی زندگی من نبوده. اگه بخوام اون مستر لعنتی رو بخونم به نظرم باید بشه روند طبیعی زندگیم. با این‌همه گشادی، پارسال توی مخم افتاده بود که قید همه چی رو بزنم و برم پزشکی بخونم! بعد نشستم منطقی فک کردم دیدم بهتره برم گمشم و رفتم گم شدم و الان هنوز گمگشته‌ام. 
جمعه بعد قرنی قصد انجام فعالیت فرهنگی دارم. امیدوارم بعد دیدن تئاتره، احساس نکنم وقتم تلف شده. مدتهاست کار خوب ندیده‌ام.

دلم یه سفر می‌خواد تنهایی یا دوتایی. فقط طبیعت‌گردی، کشف مزه‌ها و دیدن قشنگی. بی خرید و استرس که ای وای پولامون ته کشید.  شلوارک به پا و تاپ به تن و حتی موها کچل. جایی که هیشکی نیم‌نگاهی هم بهم نکنه.

۷.۲.۹۱

ممکنه که دوباره غده درآورده باشه. اون یکی سینه اش رو چند سال پیش برداشتن . حالا دوباره یک توده‌ی مشکوک توی سینه‌ی سالمشه. می‌دونم که رفتار درست اینه که امید داشته باشم اما ته دلم خیلی خالیه. 
دیشب خواب دیدم روی تختش خوابیده و صورتش کبود شده. رفتم بالای سرش و تمام سعیم این بود نفهمه که حالش بده.

۲.۲.۹۱

در عین این‌که خوشم میاد که وقتی به‌هم می‌رسیم نصف حرفامون «گاسیپ»ه، خوشم هم نمیاد. اون خوش‌اومدنه از عادت ناشی می‌شه. عادت کنجکاوی و دونستن ریزه‌های گاه بی‌اهمیت و اون خوش‌نیومدن از دونستن همین بی‌اهمیتی کاری که می‌کنیم.
فکر کن که زندگی‌ات به جای این‌که مثل ما این‌طوری باشه که هفته‌ای یه باری، دو باری، سه باری، تقریبن یه جمع مشخصی با کم و زیادای محدودو می‌بینیم و معاشر همیم و با هم خیلی کارا رو می‌کنیم، این‌طوری بود که هی کوله رو می‌انداختی روی کولت و می‌رفتی ازین شهر به اون شهر، ازین کشور به اون کشور، ازین کلیسا به اون مسجد، ازین قلعه به اون پل و همین‌طوری اون وسط‌ها یه بانجی هم می‌رفتی و تن به آب می‌زدی تو آب‌های آبی قشنگ و رنگت کم‌کم برمی‌گشت و میل می‌کرد به یه عسلی خوشرنگ و موهات زیر آفتاب و بارون واسه‌ی خودش زندگی می‌کرد. می‌نشستی گاهی توی کافه‌های معروف و گاهی دنج، غذاهای اون‌جایی که توش بودی رو می‌خوردی، گاهی خوشمزه و گاهی بدمزه، یه غریبه یهو دوربینتو می‌دزدید و چند ماهی می‌رفتی واسه خودت، عینک آفتابیت زیرت له می‌شد و تا یکی دیگه بخری کور می‌شدی، خیلی آدم می‌دیدی و با چند تاشون هم دوست می‌شدی،
فقط همینا اگه بود توی زندگیم، خب راجع به همینا می‌تونستم حرف بزنم. می‌تونستم اصلا حرف نزنم و هی پلن بچینم واسه دفه‌ی بعدی که وقتی می‌خوام برم سفر کجا برم و یه فسقل جایی رو نشون کنم یا وقتی دوستم داشت از این‌که من چه آدم بی‌شعوری‌ام که به حرفاش گوش نمی‌دم می‌گفت، بتونم بهش یه لبخند مهربون بزنم و بغلش کنم و همه‌ی قشنگی‌ها و زشتی‌ها و برگ‌های جاهایی که رفتم و رفته تو جونم، بره تو جونش.
اما الان احساس سنگی رو دارم که افتاده تو یه اتاق و فقط همین.  

۲۶.۱.۹۱

روزی بیش از شش ساعت زبان می‌خونم. گاهی خوابالودم ولی می‌خونم. رفتم تعیین سطح دادم برای فری دیسکاشن و یارو سعی کرد کلاس‌ها عمومی‌شون رو هم در پاچه‌ام فرو کنه. بعد هم منشی موسسه. قطب راوندی شعبه‌ی توانیر خر است. با این‌که پاچه‌ام اصولن گشاده ولی موفق نشده‌اند و من فرار کردم. مردک منو انداخته در سطح کودکان دبستان که تازه قراره بفهمن آخر فعل سوم شخص قراره اس بیاد. نشسته‌ام دارم با پشتکاری که در زندگیم بی‌سابقه است خودم با خودم زبان می‌خونم بعد با من این‌طور رفتار می‌شه. بهم می‌گه حرف زدنت خیلی بده!! بعد می‌گه الان بری آیلتس بدی می‌شی ۵.۵ !!!  الان این بده؟ آخه چرا این‌قدر احمقین شما؟

امروز یه کوچولو خوابیدم اما نمی‌دونم چطوری از خواب پریدم که هنوز دارم از تو می‌لرزم. خوابم نمیاد ولی نمی‌تونم متمرکز بشم. حالا نشسته‌ام می‌نویسم و فیس‌بوک می‌کنم بلکه بیام سرحال و بشینم به بقیه‌ی خوندنم ادامه بدم.

لپ‌تاپم هم داره مریض می‌شه. هی یه ساعته باطری خالی می‌کنه و مي‌گه شارژر، شارژر. دلم می‌سوزه. یه روزگاری بود که سرورانه ساعت‌ها شارژر داشت. 

تو فکر دو تا از دوستامم. نگران طور.

فنچ‌ها رو گذاشته‌ام توی بالکن. خوشحالن انگار. دیروز دیدم یه مرغ میناهه اومده نشسته روی قفسشون. خیلی بامزه بود. هی وسوسه می‌شم در قفسو باز کنم که برن و آزاد باشن ولی می‌دونم به چند روز نکشیده می‌میرن. فنچ‌ها رو باید برد استرالیا آزاد کرد نه اینجا. کاش شعور و حافظه داشتن و می‌شد در قفسو باز گذاشت که برگردن و واسه خودشون خوشحال باشن ولی متسفانه هیچ‌کدوم اینا رو ندارند.

۲۳.۱.۹۱

دقیق ۱۲ روزه که اون کتگوری  اخبار گوگل‌ریدرم رو رد می‌کنم و نمی‌خونمش. اونم منی که روزی دو سه بار، با یک وسواس مازوخیستی‌ی می‌خوندمشون. اسم کتگوریش اخبار نیست. گذاشته بودمش «برای روزای دپرشن ممنوع». می‌شه روزی ۲۰۰ میل آنتی‌دپرشن بخوری و باز بترسی که مبادا بیفتی تو سرازیری؟ می‌شه؟

۹.۱.۹۱

این روزای بی‌اتفاق

امروز باورم نشد که یازده ماهه که دارم در این ریسرچ دانشگاه کالیفرنیا شرکت می‌کنم و هی می‌رم یه تست مشخصی رو هر ماه پر می‌کنم که این‌ها در آینده بهتر بفهمن افسرده‌ها چه‌طور موجوداتی هستند و مدل منفجر کردن خودشون چه‌طوریه. الان از موقعی که قرص‌ها رو می‌خورم نتیجه‌اش خیلی بهتر شده احتمالن چون اون سئوال آخری رو نمی‌زنم که این حال‌هایی که داشتم این ماه زندگی‌ام رو داغون کرده. نکته اینه داغون کرده ولی احساسم این نیست که داغون کرده. احتمالن قرص‌ها افسردگی رو خوب نمی‌کنن، قرص‌ها سطح پرفکشنیستی و وسواسی‌گری خونم رو کاهش می‌دن که احساس نمی‌کنم چه همه‌ی این ماهم بی‌مصرف و مزخرف بوده و بلاه بلاه بلاه.
.............................................................

دارم زبان شیرین نیمه مادری یعنی انگلیسی می‌خونم (الان چند دهه است داریم انگلیسی می‌خونیم همچنان؟؟؟) که بسیار شادمان، دو ماه دیگه آیلتس بدم. با این‌که ظاهراً ۶.۵ آوردن کار چندان سختی به نظر نمی‌آد ولی به نظرم سخته، اون‌ هم دو ماهه. امیدوارم سال دیگه این موقع مثل خیلیای دیگه اومده باشم عیددیدنی ایران :)
.............................................................

عید خیلی معمولی‌ی رو سپری کردیم. همه‌اش فامیل دیدن. گذشته از سر رفتن حوصله‌ام به این هم فکر می‌کنم من که سالی سه چهار بار ازین فامیل‌بازیا دارم این‌همه حوصله‌ام سر می‌ره، خودشون که هر ماه دو بار می‌رن همو می‌بینن، حالشون بد نمی‌شه؟ این همون سرمنشأ اختلاف‌ها و سوءتفاهم‌ها و گاسیپ‌های خانوادگی‌ است گمونم که می‌تونه به یک جنگ تمام‌عیار تبدیل شه. من گریزانم از قرار گرفتن در این موقعیت. آدم هر چقدر با دوست‌ها و رفقاش اختلاف‌دار بشه خیلی بهتره تا درگیر با خانواده بشه. این دومی می‌تونه بربادت بده چون ممکنه سطح درک مشترک آدم‌هاش از هم در حد مرغابی و تریلی باشه.
............................................................

فردا می‌ریم رفیق‌بازیِ خودمون. خوشحال‌تر بودم اگر پریود نبودم و هوا ۵ درجه گرم‌تر بود و آسمان بی‌ابر.

۲۵.۱۲.۹۰

کثافت اندر کثافت

بی‌مقدمه:

توی این فیلم‌های به ظاهر مستندی که از شبکه‌ی یک و ۲۰:۳۰ پخش شده‌اند و من تازه دیدمشان، فقط کافی است بیننده‌ی بی‌بی‌سی و من و تو و تمام این کانال‌ها باشید تا بفهمید این مدل تدوین‌های مذبوحانه صرفاً برای این هستند که هدفشان را بکنند در حلقوم بیننده. فقط کافی است خبرها را دنبال کرده باشید تا ببینید چطور دارند دست و پا می‌زنند که از یک‌سری تصاویر خصوصی که هر کدام از ما در کامپیوترهایمان داریم، سند بسازند برای فکرهای بیمار خودشان.
هیچ‌کس که کمی فکر کند، این فیلم‌ها که من اسمش رو می‌گذارم «دست و پا زدن‌های سال‌های آخر»، را باور نخواهد کرد. این تصاویر را باید دید و فهمید که چقدر این موجودات بیچاره شده‌اند و دارند دست می‌اندازند به هر طنابی و هر چیز آویزانی که در هوا معلق است بلکه به جماعتی بباورانند که بر حق‌اند.
چقدر اسف‌بار است. شب دراز است و ما قلندران بیدار، آقایان.

۲۲.۱۲.۹۰

بچه که بودم عادت داشتم پشت دستمو بو کنم. بوی «پوست» می‌داد و یه بوهایی که باید بو کنید تا بفهمید. همین‌طور بزرگ‌تر شدم و این عادت با من بود تا اون وقتی که مامانم برای این‌که من دست از این عادت به نظر او زشت بردارم، یک فکر بکری به سرش زد و بهم گفت که این کاری که می‌کنم رو اگر کسی که آدم بدی باشه بفهمه، ممکنه پشت دستم مواد مخدری چیزی بزنه و بیهوش یا معتادم کنه. تا اون جایی که یادم هست این حرفش باعث نشد عادتم از سرم بیفته اما امروز که نشسته بودم در تاکسی و یکهو دیدم دارم پشت دستم رو بو می‌کنم، اولین چیزی که یادم افتاد همین حرف مامانم بود. از این دست آموزه‌ها - به زعم او - زیاد دارم در ذهنم که مثلاً توی خیابون اخم کن که مبادا کسی کاریت کنه یا اگر دعوا دیدی فرار کن و ... و الان که دیگه بزرگ شده‌ام و می‌تونم بالغانه به اثرات این کار مادرم فکر کنم می‌بینم که چه ترس بیهوده‌ای از همه چیز در من کاشته شده و چقدر هم به نسبت دوروبری‌هام بدبین‌تر هستم. شاید کمتر از خیلی‌ها صدمه‌ی جسمی و روحی خورده‌ام اما نوع نگرشم به دنیا، جلوی تجربه‌هایی که می‌تونست خیلی جالب هم باشند رو گرفت و الان که به عقب نگاه می‌کنم می‌بینم که چقدر محافظه‌کار و بی‌حادثه زندگی کرده‌ام و خیلی وقت‌ها در جمع، هیچ خاطره‌ی خیلی جذابی ندارم که تعریف کنم. دوست داشتم صدمه‌ی بیشتری خورده بودم اما عوضش جالب‌تر زندگی کرده بودم و زودتر بزرگ شده بودم.

۷.۱۲.۹۰

۱.۱۲.۹۰

احساسی که امروز از قطع شدن ایمیل‌ها داشتم، بسیار شدیدتر از دفعه‌ی پیش بود. هر بار تنمان را می‌لرزانند، مایی که جانمان به اینترنت وصل است. چرا نمی‌گذارند نفس بکشیم؟ اصلن کداممان دستمان اسلحه گرفتیم جلویتان؟ همه دستِ خالی و سرهای پر باد داشتیم. دل‌هایمان گرم بود. داشتیم سعی می‌کردیم تنها ذره‌ی کوچکی از روزهای انقلاب سی سال پیش را تجربه کنیم، روزهای شوریدگی مردم را تجربه کنیم. خوشمان آمده بود و کم‌کم امید هم زد در دلهایمان و چه زود همه‌مان آتش گرفتیم و سوختیم و حالا موجودات از ریخت‌افتاده‌ای هستیم که جلوی کامپیوترهایمان نشسته‌ایم، خبر می‌خوانیم، با هم چت می‌کنیم، با هم آه می‌کشیم، با هم اشک می‌ریزیم، دندان به هم فشار می‌دهیم. این‌ها را که از ما بگیرید، یک روز با اسلحه‌هایمان جلویتان خواهیم بود. بعله. چه گه‌خوریا.

۲۳.۱۱.۹۰

یک روزهایی هستند که آدم خودش را هیچ دوست ندارد. می‌داند که زشت نیست، که بدلباس نیست، که در قضاوت بقیه قابل‌قبول است اما این صدای منطق است و احساسِ آن روزش می‌تواند بسیار بسیار حال بدی داشته باشد. احساس کنی دماغت از بقیه‌ی روزها چه زشت‌تر است، لباست مثل لباس مزخرفی است که هیچ‌کس یک ریال هم بابتش نمی‌دهد، پاهایت مثل خیار چنبر شده و هزار تا چیز بدِ دیگر. فقط کافی است که این‌جور روزها روی یک چیزی هم باشی که حالت را صد برابر کند. شانس بیاوری خوب باشی که صد برابر شود و وای اگر بد باشی.
امروز از آن روزهاست. به جز قیافه‌ام که سعی می‌کنم نروم جلوی آینه که چشمم بهش نیفتد، احساس می‌کنم آرتیست مزخرفی هم هستم که دور خودش خروارها کاغذ و مقوا و بوم جمع کرده و لحظه‌ای که تصمیم گرفته نگشان بدارد خود را به صفت نارسیسیت هم مزین کرده. امروز که از همان روزهاست، حتی به سرم هم زده که نصف بیشترشان را بریزم در کیسه‌ای و ببرم بیندازم در سطل آشغال سر کوچه و بالای کمدمان را خالی کنم که بشود چیزهای سرگردانِ خانه را جا داد به جایشان.
اعتراف به این چیزها خیلی خیلی سخت است. آدم‌ها همیشه سعی می‌کنند آن تصویر خوب دوست‌داشتنی‌شان را نگه دارند و حتی بسطش هم بدهند و بکنندش در چشم و چال بقیه. آدم‌ها سعی‌شان را می‌کنند که در مواقعی که از خودشان متنفرند لبخند بزنند و خیلی هم از خودشان در چشم بقیه تعریف کنند و خوششان بیاید.
سه چهار روزی که قرص‌ها را می‌خوردم خوب و خوش و سلامت به نظرم می‌رسیدم اما دو روزی است که نخوردمشان. دارم دوباره با خودِ غمگین و بی‌اعتمادبه‌نفسم مواجه می‌شوم. دارم دوباره به چند وقت پیشِ خودم تبدیل می‌شوم که قضاوت‌ها و نگاه‌ها برایش مهم است. که جزییات رفتاری آدم‌های بی‌مبالات را می‌بیند و حالش بد می‌شود. که نمی‌گوید به جهنم و دیگر بهشان فکر نکند. فکر می‌کنم ما آدم‌های بیمار، وقتی با آدم‌های به‌ظاهر سالم، معاشرت می‌کنیم و دمخوریم باید قرص‌هایمان را سروقت بخوریم. به خاطر یک شات که ممکن هم هست در کار نباشد، قرص‌هایمان را قطع نکنیم که قیافه‌مان در آینه باز تبدیل نشود به سوهانِ روحمان.
از خودم بیزار می‌شوم و هیچ غلطی هم نمی‌توانم بکنم. اینجا که ایستاده‌ام الان، خیلی سست است. ممکن است بریزد و بروم ته دره و صورتم از همین که هست هم بی‌ریخت‌تر بشود و دیگر همین آشغال‌ها را هم نتوانم بکشم. می‌ترسم همین لکه‌ی بی‌خاصیتی که هستم، هم نباشم.
منتظر نظرات شما نیستم، کشیش. ممنون که گوش دادید.

۱۰.۱۱.۹۰

یه روزایی هست که آدم بی‌این‌که حواسش باشه، میره می‌شینه جای اون زن‌های سنتی قدیم. مرد که از در میاد تو، واسش چایی می‌ریزه، میره شام درست می‌کنه، اگه مرد شام نخوره دل‌خور می‌شه. اما دقیقاً همین الگو می‌تونه تکرار هم بشه ولی زن سنتی جاشو بده به یه زن معمولی ِ امروزی. بره شامِ خودش رو بخوره و کارش رو بکنه و کَکِش هم نگزه. این وسط مرد رو یه نازی هم بکنه، حتی.

۵.۱۱.۹۰

کتاب جمعه: پرستو

اصلا نمی خام یه پست سوزناک و فیلان بنویسم ولی خب به هرحال همه چی ناراحت‌کننده هست، هر کاریش که بکنیم. گویا برای پرستو قرار بازداشت موقت صادر شده ولی خبرش رو فقط رادیو فردا رفته برای همین نمی دونم سطح درستی خبر رو.
می دونید که پرستو یه کاری رو شروع کرده بود و الان هم وسط‌هاشه. این بایگانی مجلات رو منظورمه در ویکی پدیا.
حالا پرستو دیگه نمی‌تونه تایپ کنه و بازنگری کنه و همه چیز اگر همه دست به دست هم ندیم می‌مونه روی زمین (یا حتی رو هوا!)
اگر وقت های پِرت دارید که تایپ کنید همین الان برید در این صفحه ی راهنما و شیوه‌ی تایپ رو خوب بخونید و یاد بگیرید. اگر فارسی‌نویس‌تون مثل مال من که قبلن داغون بود، داغونه، برید این جا و این فارسی‌نویس رو دانلود کنید و از این استفاده کنید. خیلی خوبه. تضمین می کنم. در این صفحه نحوه‌ی تایپ صحیح فارسی رو یاد می‌گیرید. خوندش هیچ ضرری نداره. توصیه‌ام اینه که این صفحه‌های راهنما رو خوب بخونید تا کار خودتون و کسی که بعد از شما متن رو ویرایش می‌کنه، آسون‌تر بشه.
این جا هم لیست مطالب آماده‌ی تایپ کردنه. طبیعی است که پیش از تمام این کارها باید عضو بشید و نام کاربری بسازید.

تا پرستو بیاد بیرون تمومشون کنیم که حداقل بارش رو کمی سبک کرده باشیم.
مرسی از نگین که این فکرو کرد.

۲۲.۱۰.۹۰

دیشب که داشتیم برمی گشتیم، وسط اتوبان یه گربه ای می خواست رد بشه بره اونور. ماشین جلویی رفت رویش. گربه صد مدل آکروباسی زیر ماشین کرد و بعد مثل جت، دوید اونور. زنده مونده بود و ما هاج و واج و راننده ی ماشین جلویی شوکه. توی این مملکت که استرس ها و مشکلات و اتفاقات پیش بینی نشده ی کشنده یهویی میان که زیر بگیرنت و تو هنوز زنده ای و نفس می کشی و معاشرت می کنی و صبح پامی شی میری سرکار و هنوز میری وایمستی توی صف صندوق بنتون که لباسای ارزون تر بخری، عین گربه هه با هزار جور آکروباسی نمرده ای. هنوز داری می دوی واسه رسیدن به اونور اتوبان.

۲۱.۱۰.۹۰

چیزی نمی تونم بنویسم چند روزه. کار متفاوتی در زندگی انجام نمی دم که به نظرم بنویسمش. اصلن نمی فهمم چطور از نقاشی کردنم می نوشتم، همین چند ماه پیش. الان اصلن نمی تونم. انگار بدون خوندن، چشمه ی نوشتنم بند میاد.

۱۵.۱۰.۹۰

یک چیزی هست در من که به مرض شبیه است و آن "پوست درد" است. موقع هایی که اعصابم به گا می رود، پوست جاهایی از تنم درد می گیرد بعد نمی توانم مثلن دستی که پوستش درد می کند را روی جایی بگذارم یا لمسش کنم. یک نفر از دوستهایمان هست که این مرض را دارد و بقیه کلن فکر می کنند من "مرض ساز" هستم و اینها توهم است.
دیشب که پست آقای قند را خواندم در باب اینترنت ملی، پوست درد آرام آرام شروع کرد به سلام کردن و حالا سطح وسیعی از دست و پایم پوستش درد می کند. به دلیل مازوخیسم حاد، یک سری هم زدم به این حزبوالله سایبری ها و فیلان ها و قشنگ حالم دگرگون تر شد.
اینترنت ملی برای من کابوسی است که می تواند منجر به این شود که در این گورستان بمانم و در نهایت بتوانم فرار کنم ترکیه، اگر بسیار هنرمند باشم. این که حالا خبر نخانم و گودر نکنم بخشی از ماجراست و اصلش این که اگر از آن برنامه ی تحصیلی یا سفارت کانادا ایمیل بزنند بهمان و ایمیل نداشته باشیم، هیچ فکری به مغز پوک شده ی من نمی رسد.
فیس بوکم را که بسته ام و هی دارم فکر می کنم بروم بازش کنم و ایمیل آدم ها را بگیرم ازشان و بعد دوباره فکر می کنم هر هر. آن ایمیل های یاهو و جی میل به چه کارم می آیند وقتی خودم ایمیل ندارم و بیایند شاهرگ گردنم را بزنند اگر ایمیل ملی باز کنم. می روم مغز خر می خورم، سنگین تر است. یک وضعیت اره به کون مانندی است که آدم می ماند چه کند.
اینجا را هم که از دست خواهم داد و کم کم از حناق حرف نزدن، غمباد خواهم گرفت. خدا - دارم کم کم مطمئن می شم که نیست - را شکر!
به مردن که فکر می کنم کمی حالم بهتر می شود که خب راهی هست برای راحتی از شر تمام این چیزها و دیگر هم نمی ترسم که آن طرفی باشد که خفتم کنند برای دادن نامه ی اعمالم به دست چپ و راستم که اصلن کدام طرف؟ که اگر خدایی بود و طرفی بود، چطور این همه آدم نمازخان، دزدند و ککشان هم نمی گزد؟
سرکار رفتگانِ بیچاره ای هستیم که تمام عمرمان را با شرافت و اخلاقیات با باد دادیم و به هیچ گور سگی هم نرسیدیم و حالا نشسته ایم و داریم می بینیم حبل المتین کوفتی هر لحظه دور و دورتر می شود.

۱۰.۱۰.۹۰

فراموشش کن، می میرد

فکر می کردم تموم شده و بخشیدمش و همه چیز رو پشت سر گذاشتم. اما نگذاشته ام. الان که چند وقته چشمم میفته به عکس اون گوشه ی چت اش، اول یه جایی در جانم درد می گرفت، محلش نمی گذاشتم و هر بار تکرار می شد. یک بار که با هم چت کردیم بعد از تموم شدن مکالمه دلم خواست پاکش کنم از لیست و قید قصه ها رو هم بزنم اما همه اش به این فکر می کردم که باید انسانی رفتار کنم. باید بزرگوار باشم. اما نتونستم. نمی خواهم باهاش هیچ کلمه ای بگم جز این که حرفهایی که بهش نگفتم رو بکوبم توی صورتش. خشمم رو دوباره دیدم. دیدم که همه اش همون جاست و هیچ جا نرفته فقط چند سال گذشته و خاک گرفته و من خیال می کردم دیگه اونجا نیست. دکستر وقتی اون پدره بهش گفت قاتلش رو ببینه و بهش بگه که پدر بخشیدتش، نتونست. فهمید که خشمش همون جور اونجاست و مسیح و پدر و قول دادن هم نتونسته کاری باهاش بکنه و پسر رو کشت تا آروم شد. به جای کشتن او، دلم می خواد پاک بشه حافظه ام ازش و حتی هرگز نشناسمش و مثل یه غریبه از کنارش بگذرم و وقتی او سلام کرد بهش بگم: شما؟ و او بره برای خودش. بعد از خودم بپرسم: این کی بود و هیچی یادم نیاد. خریدامو بزنم زیر بغلم و توی شلوغی مغزم، اون غریبه ی نحیف رو فراموش کنم.

۶.۱۰.۹۰

افتاده ام به تایپ کردن نوشته ها و شعرهای قدیمی. سه روز در هفته ورزش می کنم. روزی نزدیک پنج شش ساعت کار می کنم. بیشتر شب ها سعی می کنم شام بپزم. دیگه به رفتن فکر نمی کنم تا خودش بشه. هر روز فرانسه می خونم. به خودم می گم که این صورتکه. از پرنده هام مراقبت می کنم. هفته ای یه بار اتاق- آتلیه رو جارو می کنم. فیس بوکم رو دی اکتیو کرده ام. روزی یه بار بیشتر گودرمو باز نمی کنم. قرصای همیوپاتیم رو سروقت می خورم. که باید از صورتم برش دارم.

۲۶.۹.۹۰

جوجه لر :دی

می دونم که نگفته بودم فنچ هام بالاخره بچه دار شده اند. دو تا جوجه که یکیشون خیلی شبیه مادره است و اون یکی ورژن بیشتر سفید مادرش. من یه دوست صمیمی ی دارم که برخلاف من از هرچی حیوون است منزجره و من بنا به عادتم که دوست دارم چیزایی که دوست دارم رو شر کنم با بقیه، اصرار کردم بیاد و ببینتشون و او هم فقط گفت چقدر شبیه جوجه جغد اند که یک کم هم هسته بودند اون وقت که پرهاشون درست درنیومده بود ولی الان روز به روز بیشتر دارن شبیه فنچ واقعی می شن.
یک چیزی که در این کمتر از یک ماه در رفتار این پرنده ها با بچه ها برایم جالبه، رفتار پدره در قبال بچه هاست. بسیار با مسئولیته و حتی در یک روز سه برابر مادره به بچه ها غذا داد. بعد وقتی دارن به بچه ها غذا می دن اسلوموشن می شن و اینقدر آهسته و بااحتیاطن که لذتشو می برم.
الان تقریبن در اون لانه ی نسبتن بزرگ - بزرگ به نسبت لانه های آماده در بازار - جا نمی شن چهارتایی و به زودی که بچه ها از لانه بیان بیرون، لانه رو برمی دارم که مادره این قدر تخم نذاره بینوا. توی این مدت بیش از سی تا تخم گذاشته. مدام نگرانم در حال تخم گذاشتن بمیره بس که سخته این روند تخم گذاری. بیست و چهار ساعت حالش بده و حالت مریض طور پیدا می کنه.امیدوارم که فنچ های جدید جفتشون نر نباشن. اون وقت دوباره باید برم پرنده فروشی دو تا ماده به خانواده بیفزایم.

۲۰.۹.۹۰

shit happens all the time

تمام این وقت ها آن تهِ ذهنم دارم به راه های فرار فکر می کنم (خوش به حال شمایی که عاشق مملکتت هستی و الان داری نچ نچ می کنی به این آن ناسینونالیست، خوش به حال شما واقعن). کانادا، استرالیا، درس خواندن در اروپا، لاتاری، فرار کردن از مرز، های جک کردن یک هواپیما، زندان افتادن در یک مملکت دیگر، ترکیه ... به آنهایی فکر می کنم که نمی خواستند کون مبارکشان را از روی مبل خانه شان در ایران تکان بدهند و یکهو نامه می دهند دستشان که کانگرجولیشن! شما برنده ی خوشبخت گرین کارد هستید یا آنهایی که یک روز از سر سیری می روند لاج می کنند و بعد هُلُپی ویزا می پرد در پاسپورتشان و بعد نگاه می کنم به خودمان. تقریبن سه سال مدام در این ایده بودیم که داریم می رویم این را نخریم، این کار را نکنیم، با این معاشرت فعال نکنیم نکند دلبستگی هایمان سر به فلک بزند و بعد از یک جایی شُل کردیم. یک جورِ شُلی نشستیم روی مبل های نرمی که بالاخره خریدیم و ماستمان را قاشق قاشق در سکوتی مرگبار خوردیم و الان هم می خوریم اما فکر آدمیزاد خاموش نمی شود. منِ آدمیزاد مدام دنبال راه می گردم که یک جوری بروم پی کارم اما انگار آن وقت که همه رفتند ایستادند در صفِ شانس، بنده داشتم در همان صف های بی حاصلِ خلوت بیهوده شادمانی می کردم.
دیگر حتی دارم کم کم وسوسه می شوم که این "زمان از دست رفته" را هم شروع کنم تا نرسیده ام به سی و پنج. منطقی؟

دنبال کننده ها